Welcome to the Website of Kanoone Khavaran

The Organization for the Defense of Political Prisoners of Iran

 

 

 دادخواست

کانون زندانیان سیاسی ایران

كميته بين المللى عليه اعدام

 

کميته بين المللى عليه سنگسار

 
     

زندانی سياسی  آزاد بايد گردد   

 

خاوران تنها گورستان دسته جمعی ايران نيست؛ شناخته ترين آنهاست

 

 

" زنده آنهايند که پيکار مىکنند

آنان که از شيب تند سرنوشتى بلند بالا مىروند

و پيوسته در قلب خويش

هدفى مقدس دارند

و يا عشقى بزرگ"

يادگار مبارزى گمنام،

بر سلول انفرادىاوين

 

 

٭ از اوين تا پاسيلا

٭ د. البرز

٭ چاپ اول، تورنتو، زمستان ١٣٧٩

٭ اسامى جان باختگان راه آزادى و توابين حقيقى است.

٭ پاسيلا اسم زندانى در هلسينکى پايتخت فنلاند مىباشد.

٭ نشانى کامپيوترى:d_alborz@yahoo.com


 

 

تقديم به همه انسانهاى آزاديخواه،

زندانيان مبارز و خانوادههايشان

 

 

پيشگفتار

 

رويدادهايى که در پى خواهد آمد بخشى از سرگذشت واقعى من به عنوان يک زندانى سياسى در سالهاى بحرانى و پر التهاب ٦٦-١٣٦٠ در زندانهاى جمهورى اسلامى و همچنين سالهاى فرار، زندان و گرفتارى تا اواخر سال ١٣٦٩ در خارج از کشور است. نوشتهاى که در پيش روى داريد حاصل مرور و يادآورى جريانات و اتفاقات داخل زندانو نحوه برخورد زندانيان با يکديگر و مقابله آنها با ظلم و فشار رژيم اسلامى است. در قسمتهاى آخر کتاب گوشههايى از مشکلات و دامهاى گوناگون بر سر راه آزادگان و رانده شدگان از ميهن و تلاش بىوقفهام براى رسيدن به مقصدى امن و آسايشى نسبى آورده شده است.پيشنهاد نوشتن و ثبت خاطراتم در زندان، براى اولين بار توسط دخترخالهام مطرح شد و از آنجا که انگيزه چنين کارى در من هم فراهم بود به دنبال فرصت مناسبى مىگشتم تا به اين کار اقدام کنم. تا اينکه در يکى از روزهاى تابستانى سال ١٣٧٠، خودکار و کاغذ به دست گرفتم و در گوشهاى خلوت و دنج اولين سطرهاى اين مجوعه را بر کاغذ آوردم. اما پيدايش اين نوشتار، که در قالب ويرايش نشده به بيش از ٧٠٠ صفحه مىرسيد، در طى مدت هشت سال رنج و تحمل سختىهاى بسيار صورت پذيرفت که بحرانهاى روحى و تلاطمهاى احساسى را بخاطر "زندهکردن خاطرهها" و نه فقط "خاطره نگارى" برايم به دنبال داشت. تصور اوليه مبنى بر اينکه مىتوانم اين ماده خام را در اختيار دوستان بگذارم تا بقيه کار را به انجام رسانند خيلى زود رنگ باخت و مجبور شدم که قسمت عمدهاى از تايپ، تصحيح و ديگر امور کتاب را علاوه بر سنگينى بازبينى رويدادهاى گذشته بر عهده گيرم.

بىگمان ظرافتها و سختىهاى گوناگون حرفه نويسندگى براى من که تجربهاى در اين کار نداشتم خيلى دشوار مىنمود ولى در اين راه شوق آگاهى رسانى و اميد به بازگو کردن حماسه مقاومت و از جان گذشتگى فرزندان خلق و مبارزين راه آزادى همواره مرا در انجام اين امر يارى مىبخشيد. طولانى شدن اين راه و گذر سالها خبر از عمق فاجعه و توانفرسا بودن يادآورى اين خاطرهها دارد.


 

فهرست

 

دستگيرى توسط کميته...................................................... ٦

اوين ........................................................................... ١١

بازجويى در ٣٠خرداد ٦٠ ............................................... ٣١

دادگاه در ٧تير ٦٠ .......................................................... ٣٩

قزلحصار واحد سه ............................................ญญญ............ ٤٨

فرستادن ٢٠ نفر به اوين براى اعدام ................................... ٦٤

تيرباران ...................................................................... ٧١

آوردن زندانيان جديد ....................................................... ٨٦

کتک زدن در نوروز ٦٢ ................................................. ١٢٧

زندانبان جديد .............................................................. ١٥١

خودکشى فيروز الوندى ................................................... ١٥٩

انتقال به واحد يک قزلحصار .......................................... ١٧٥

استقلال گرفتن در زندان ................................................. ٢٠٦

اعتصاب گروهى در قزلحصار ....................................... ٢١٨

بردن به انفرادى براى آزادى ........................................... ٢٣٨

اولين اعتصاب عمومى ما در اوين .................................... ٢٥٥

انفرادى تنبيهى ............................................................. ٢٥٩

بازگشت به سالن سه ...................................................... ٢٧٩

آزادى ........................................................................ ٢٨٦

اسامى اعدام شدگان ....................................................... ٢٩٥

بعد از آزادى ........................................ ...................... ٢٩٦

در تدارک فرار ............................................................ ٣١٢

پاکستان-کراچى ............................................................ ٣١٧

بدرقهى مادر ............................................................... ٣٢١

قرارگاه مرکزى پليس کراچى .......................................... ٣٤٠

فنلاند-هلسينکى ............................................................ ٣٥٠

برنامه ريزى مجدد ........................................................ ٣٥٢

موفقيت آميز بودن نيمى از برنامه ..................................... ٣٥٥

بازداشت به اتهام انفجار هواپيماى پانامريکن ...................... ٣٥٩

رهايى از زندان پاسيلا .................................................. ٣٧١

موفقيت نهايى .............................................................. ٣٧٩

 

با سپاس و قدردانى بسيار از مادر عزيزم براى مهر بىکران، فداکارى و استقامت ستودنىاش، برادر گرامىام براى کمک صميمانه و بىدريغ در تنظيم و ويرايش کتاب و ديگر دوستان عزيزى که با دلگرمى و صميميت مرا در تکميل و پخش کتاب يارى دادند.


 

 

 

 

 

دستگيرى توسط کميته

 

پس از قيام سال ٥٧ حال و هواى ديگرى در ايران حاکم بود و مردم هنوز در روياى آزادى بسر مىبردند. بسيارى از جوانان تحت تاثير مستقيم دوستان و خويشاوندانى که هوادار گروهها بودند شتابزده بسمت سازمانهاى سياسى مختلف کشيده مىشدند و اين کار را با کمترين پژوهشى انجام مىدادند.من نيز به نوبه خود و بهخاطر شرايطى که در آن روزها حاکم بود بيشتر وقتم را در خيابان مىگذراندم و مشتاق بودم از اوضاع و احوال جامعه با خبر باشم. به صحبتها و بحثهايى که در کوچه و بازار صورت مىگرفت گوش مىدادم و مايل بودم از آخرين اخبارى که در سطح کشور جريان داشت مطلع گردم. کمکم با نام سازمانها و گروههايى که در کوچه و خيابان بر سر زبانها بود آشنا شدم. برايم پر جاذبه و غرور آفرين بود وقتى مىشنيدم که ملت ايران چنين فرزندان دلاورى دارد که شجاعانه در برابر ناملايمات قد برافراشته و جان خود را در اين راه گذاشتهاند. موقعيت خوبى براى سازمانها پيش آمده بود که از فداکارىهاى چنين افرادى براى تبليغات و شناساندن خود به جامعه استفاده کنند و هر روز بر تعداد هواداران خودشان بيافزايند. اين کشمکشهاى تبليغاتى و مبارزات سياسى و برخوردهاى عقيدتى همچنان ادامه داشت و از آنجا که در اين زمينه گفتار و نوشتارهاى فراوان عرضه شده است، بررسى و تحليل سياسى و اجتماعى آن مقطع خاص را به صاحبنظران و علاقمندان وامىگذارم مىکنيم.

بعد از ظهر ٢٦ خرداد سال ١٣٦٠ بود که يکى از دوستانم به نام فرهاد به منزل ما آمد و پيشنهاد کرد که براى گردش بيرون برويم و ببينيم اوضاع و احوال چگونه است. به همين منظور به طرف خيابان انقلاب و مصدق به راه افتاديم ولى به نوعى احساس مىکرديم که چهرهى شهر تا اندازهاى عوض شده است. حوالى ساعت چهار بود که به مقابل پارک دانشجو در خيابان مصدق رسيديم. اين خيابان يکى از خيابانهاى شلوغ شهر و يکى از مراکز خريد و گشت و گذار مردم بود. گويا در چهارراه انقلاب و مصدق تظاهرات شده بود و ما بىخبر از اين موضوع در پايينتر از آن محل مشغول گردش بوديم. سازمان مجاهدين به همراه سازمانهاى چريکهاى فدايى خلق-اقليت و راه کارگر براى حمايت از بنىصدر که از مقام رياست جمهورى عزل شده بود راهپيمائى مىکردند. در همين هنگام سر و صدايى از دور بلند شد و از رفت و آمد آمبولانسها پيدا بود که درگيرى بوجود آمده است. من و فرهاد مشغول صحبت و کمک کردن به يکى از رفقاى خود شديم که داشت نشريه سازمانپيکار را مىفروخت. دختر جوانى که از روبرو مىآمد به ما هشدار داد که پاسدارها و کميتهچىها دارند مردم را مىگيرند و بهتر است که پراکنده شويد. همانطور که دور مىشد دوباره تکرار کرد که جوانها را دستگير مىکنند. پس از چند دقيقه ما متوجه شديم که ماشينهاى زيادى از کميته و سپاه در رفت و آمد هستند.

ناگهان يک ماشين پيکان در کنار خيابان ايستاد و دو نفر از آن پياده شدند. يکى از آنها بطرف ما آمد و خواست فروشنده نشريه را دستگير کند که من سد راه او شدم و کميتهچىديگر بطرف فرهاد و جوانک فروشنده نشريه دويد که آنها متوجه قضيه شدند و زود فرار کردند. کميتهچى بدنبالشان دويد ولى موفق به دستگير کردنآنها نشد و پس از لحظاتى هر دو آنها برگشتند و مرا به زور سوار ماشين کردند و راننده براه افتاد.

در طى راه مرتب مرا سئوالپيچ مىکردند و ضمن توهين با مشت به سر و صورتم مىزدند. اولين سئوال آنها اين بود که:

- چرا در تظاهرات شرکت کردى و چرا راهپيمائى به راه انداختهايد؟ وقتى جواب دادم بهطور اتفاقى به آن خيابان آمدهام باورشان نمىشد و مرا متهم به هوادارى از سازمانها مىکردند و سراغ دوستانم را از من مىگرفتند. گفتم:

- از اين دوستانى که شما از آنها صحبت مىکنيد خبر ندارم.

دوباره تکرار کردم:

- براى قدم زدن به اين محل آمده بودم و هيچگونه اطلاعى از اين تظاهرات ندارم.                                                              ولى آنها گوششان بدهکار نبود و با مشت به سر و صورت و پهلوهايم مىزدند. بعد هم مرا بازرسى بدنى کردند و کيف پولم را به همراه مقدارى پول خرد از داخل جيب شلوارم بيرون آوردند و همراه آن نشريه پيکارى را که خريده بودم يافتند. با ديدن نشريه جرىتر شدند و مرا تهديد به مرگ کردند و گفتند:                                - اگر اسامى دوستانت را نگوئى تو را شبانه خواهيم کشت و جسدت را در بيابانهاى اطراف خواهيم انداخت و يا تو را به مسجدى که حزب اللهىها در آنجا جمع هستند مىبريم تا تکهتکهات کنند!

بعد از اين تهديدها نشانى منزل مرا خواستند تا به آنجا بروند و به قول خودشان چيزى پيدا کنند. با خود فکر کردم من که کارهاى نبودم که اينها مىخواهند اينکارها را با من بکنند و حالا اگر بروند خانهمان چه خواهد شد؟ ما که پدرى بالاى سرمان نيست و چه بلايى بر سر اعضاى خانوادهام خواهند آورد؟ به هيچوجه راضى نبودم که پاى خانوادهام به ميان کشيده شود و به همين منظور از دادن نشانى درست منزل خودارى کردم و نشانى ديگرى را به آنها دادم. فقط به ياد دارم که گفتم در کرج زندگى مىکنم و براى خريد به تهران آمدهام. ناگفته نماند که من اسم واقعى خود را براى اينکه پاى خانوادهام به ميان کشيده نشود به آنها نگفتم. ماشين با سرعت خيابانهاى شهر را يکى بعد از ديگرى طى مىکرد و مدتى نگذشت که متوجه شدم در ميدان خراسان هستيم و اينها کميتهچىهاى ميدان خراسان هستند. بعدها شنيدم که آنها در بى رحمى شهرت دارند. به کميته که رسيديم دوتا از پاسدارها با هم صحبت مىکردند که همين حالا من را به بيابان برده و سر به نيست کنند يا اينکه کمى صبر کنند و بگذارند هوا کمى تاريکتر شود. بعد از اين گفتگوها مرا بداخل مقر خود بردند و در اطاقى که دو نفر ديگر هم در آنجا بازداشت بودند انداختند. بعد از نيم ساعت مرا براى بازجوئى بردند و همان سئوالهايى را که قبلا" کرده بودند اينبار در حضور شخص سومى تکرار کردند و در پايان گفتند تو را به زندان اوين مىفرستيم تا در آنجا برايت تصميم بگيرند. هر چه اصرار کردم و گفتم من کارهاى نيستم و کارى به اينکارها نداشتهام به گوششان نرفت. دوباره مرا به همان اطاق برگرداندند. احساس خوبى نداشتم و نمىدانستم چه مدت بايد بلاتکليف بمانم. تا آنروز هيچ تجربهاى از بازداشت و ماندن در کلانترى يا کميته را نداشتم. مىدانستم خانوادهام يعنى وابستگان درجه اول من و بخصوص مادرم خيلى نگران خواهند شد. من در نبود پدر مسئوليت خانواده را داشتم و مىبايست در حد توانايى به آنها کمک مىکردم. از طرف ديگر مطمئن بودم که فرهاد دوستم به منزل ما رفته و خانوادهام را در جريان گذاشته است. روز بعد و قبل از ظهر بود که اسم مرا خواندند و گفتند مىخواهيم تو را به اوين ببريم. بعد مرا سوار ماشين کردند و راننده به راه افتاد. سه نفر داخل ماشين بوديم يعنى من و راننده و نفر ديگرى که گويا مسئول سياسى-عقيدتى آنها بود. در بين راه از آنها پرسيدم چرا آزادم نمىکنند؟ شخص ريشويى که کنار راننده نشسته بود گفت ما کارهاى نيستيم و اوين در اين مورد تصميم مىگيرد. بعد ادامه داد که خدا بزرگ است و شما هر چه زودتر آزاد خواهيد شد. من با کمى اضطراب پيش خود فکر مىکردم که به هيچوجه دلم نمىخواهد پايم به زندان اوين کشيده بشود چرا که هيچکس خاطرهى خوبى از آنجا نداشت.


 

 

 

 

 

اوين

 

ماشين همچنان در اتوبان پيش مىرفت و همه چيز بسرعت از مقابل چشمانم مىگذشت و هيچ معنايى جز سکوت و بهت برايم نداشت. فکر مىکردم آنجا چه به سر من خواهند آورد و کارم به کجا خواهد کشيد؟ کمکم به زندان اوين نزديک شديم و راننده در مقابل در آهنى بزرگى توقف کرد. در آنجا بعد از زدن چشمبند تيره رنگى به چشمانم يک نفر دستم را گرفت و مرا با خود برد. چشمبند مانند پرده سياهى جلوى چشمانم قرار گرفته بود و مرا به سرگيجه مىانداخت. در بين راه هيچ صدائى شنيده نمىشد و انگار هيچ موجود زندهيى در آنجا نبود. ناگهان صداى باز شدن درب بزرگ ديگرى بگوش رسيد و پس ازگذشتن از آن به راه خود ادامه داديم. بعد از چند دقيقه درب آهنى ديگرى باز شد و پاسدار قبل از رفتن به من گفت که چشمبندم را بردارم.

وقتى که به "بند"، يعنى ساختمانى که زندانيان در آنجا نگهدارى مىشدند، وارد شدم مسئول آنجا توضيحاتى در مورد مقررات بند به من داد و سپس مرا به اطاقم راهنمائى کرد. بعدها فهميدم که او يک زندانى عادى است و بهخاطر تجاوز جنسى دستگير شده است.        او مرا به اطاقى به طول چهار و عرض سه متر فرستاد که فاقد تخت بود و پانزده نفر ديگر در آن زندگى مىکردند. در آنجا با يکى از بچههاى کرج به اسم مجتبى آشنا شدم که پسر خوبى بهنظر مىرسيد. او توضيح داد اشخاصى که در اينجا زندگى مىکنند از افراد مختلفى هستند که در ميان آنها ساواکى، ارزى يعنى کسانى که بهطور قاچاق در خيابان ريال ايران را با پول کشورهاى ديگر مبادله مىکردند و از اين راه امرار معاش مىکردند، سارق مسلح، زندانى عادى و همينطور سياسى پيدا مىشود.

مجتبى متوجه شد که من چيز زيادى از زندان و افراد مختلف آنجا نمىدانم و به همين خاطر نصيحت بسيار خوبى به من کرد و گفت: داخل زندان بيشترين احترام را به افراد بگذار و کمترين اعتماد را به آنها بکن!

بعد هم محل دستشوئى و قرار دادن لباسها را به من نشان داد و پيشنهاد کرد که با قسمتهاى مختلف بند آشنا شوم. هنگامى که در حياط بودم مجتبى آمد و گفت بهتر است لباسهايت را عوض کنى و لباس راحتترى بپوشى. گفتم من ديروز بى دليل دستگير شدهام و هر لحظه منتظر دريافت خبر آزادىامهستم. او گفت هر جور که مايلى و بعد گذاشت و رفت.

ساختمان بند يک بناى دو طبقه بود که با ساختمان چسبيده به آن به بندهاى ٥ و ٦ قديم معروف بودند. اين ساختمان توسط پانزده پله به حياط نه چندان بزرگى راه پيدا مىکرد که در گوشهى آن استخر کوچکى قرار داشت و گفته مىشد توسط هواداران گروه فرقان ساخته شده است. در طرف ديگر حياط چند درخت چنار نيز به چشم مىخوردند که جويبار باريکى از کنار آنها مىگذشت و به استخر مىريخت. به گفته يکى از زندانيان اين جويبار از چشمهاى که در بيرون بود آغاز مىشد. در روى بامها نيز هميشه چند پاسدار مشغول کشيک دادن بودند.

آنروز به طبقه دوم بند نرفتم چرا که هر لحظه منتظر بودم اسم مرا بخوانند و آزادم کنند. در مورد طبقه دوم شنيده بودم که مانند طبقه همکف داراى دو اطاق کوچک و بزرگ است که همگى پر از زندانى هستند. طبقات همکف اين بندها در رژيم گذشته گويا سلولهاى انفرادى بودند که بعد از برداشتن ديوارها آنها را بهصورت عمومى در آورده بودند. در مجموع حدود صدوپنجاه زندانى در اين دو بند نگهدارى مىشدند که در بين بازداشت شدگان تعداد زيادى سلطنتطلب و ساواکى نيز وجود داشتند.

يکى از زندانيان جلو آمد و پرسيد:

- آيا تازه واردى؟

- آره.

- کى دستگير شدى؟

- ديروز.

سپس شروع کرد به صحبت در مورد چيزهاى مختلف، آدم فضولى بهنظر مىآمد. خودش را محسنى معرفى کرد و گويا ساواکى بود. پمپ بنزين ميدان محسنى در خيابان ميرداماد هم متعلق به او بود. جالب اينجاست که او تاريخچه تمام گروهها و سازمانها و افراد وابسته به آنها را از حفظ بود.

عصر آن روز شام را بهداخل بند آوردند و مجتبى دنبالم آمد و گفت موقع شام است و ما تا ده دقيقه ديگر شروع به خوردن مىکنيم. غذاى آن شب تخم مرغ پخته و نان لواش بيات شده بود. به او گفتم ميلى ندارم. پاسخ داد تو را درک مىکنم ولى بيا افراد ديگر را ببين و با آنها آشنا بشو.

تعدادى از زندانيان قبل از آوردن شام شروع کرده بودند به دويدن و نرمش کردن در حياط. بعد از ورزش و حمام به اطاقهاى خودشان رفتند و من هم از حياط به راهرو برگشتم.

در سمت راست راهرو اطاق کوچکى قرار داشت که اين اواخر به فروشگاه تبديل شده بود. مقدار کمى جنس از قبيل سيگار، کبريت، کمپوت و غيره براى خريد در آن عرضه مىشد. اطاق ما در انتهاى اين راهرو که به عرض يک مترو نيم بود قرار داشت. از جلوى درب اطاقها که مىگذشتم متوجه شدم ديگران هم سفره انداختهاند و مشغول شام خوردن هستند. وارد اطاق شدم و زندانيان در دو طرف سفرهاى به عرض نيم و طول دو متر نشسته بودند. اطاق ما پنجرهى بزرگى داشت که در مقابل آن ساختمان سلولهاى انفرادى معروف به ٣٢٥ قرار داشت. شيشيههاى پنجره را با ورقههاى آهنى بلند به عرض ده سانتى متر بهطور کامل پوشانده بودند. فقط از درون روزنهها و سوراخهاى کوچکى که بين آنها بود و آن هم به زحمت مىشد طرف ديگر را ديد.

سر سفره کنار مجتبى نشستم و او افرادى را که کنار ما نشسته بودند به من معرفى کرد. بيشتر آنها زندانيان سياسى و هوادار سازمانهاى چپ بودند مگر چند نفرى که به جرم سرقت مسلحانه دستگير شده بودند. در طرف ديگر سفره، سلطنتطلبها، ليبرالها، ارزىها و ساواکىها قرار داشتند. آن شب ميلى به شام نداشتم و نتوانستم چيزى بخورم. بعد از شام چاى آوردند. از مجتبى پرسيدم آيا چاى را هم از بيرون مىآورند؟ پاسخ منفى داد و اضافه کرد زندانيان در همينجا و با استفاده از سيم و دو تکه فلز و يا قاشق آب را در سطل مىجوشانند و بعد هم به آن چاى اضافه مىکنند. البته بعضى از اطاقها که کترى بزرگ داشتند مىتوانستند چاى را در آن دَم بکنند. مجتبى ادامه داد ما اسامى افراد را داريم که به ترتيب هر روز يک نفر از آنها کارگر مىشود و کارهاى اطاق را انجام مىدهد. از او پرسيدم چگونه؟ او گفت به عنوان مثال فردا نوبت خود اوست که کارگر بشود. همانطور که توضيح مىداد گفت سلطنت طلبها و ساواکىها از لفظ "کارگر" استفاده نمىکنند و در عوض کلمه "شهردار" را به کار مىبرند! اين اصطلاحى بود که بهطور معمول زندانيان بندهاى عادى بکار مىبردند. ادامه داد هر روز سر ساعت هشت صبحانه خورده مىشود. کارگر مىبايستى زودتر بيدار بشود و نان و پنير و چاى را آماده کند و بعد هم سفره را بيندازد و ليوانها را براى چاى آماده کند. منظور از ليوان يک تعداد شيشههاى خالى مربا و يا ليوانهاى پلاستيکى قرمز رنگى بود که در اختيار زندانيان قرار داده مىشد.

همچنين به موقع بيدار کردن افراد جزو مسئوليتهاى کارگر به حساب مىآيد و اگر تعداد زندانيان اطاق بيشتر بشود دو نفر به عنوان کارگر انتخاب مىشوند. بعد از صرف صبحانه کارگر اطاق ظرفها، ليوانها و سفره را جمع مىکند و مىبرد به ظرفشوئى و مىشويد. آن محل در واقع دستشوئى بوده ولى چون محل ديگرى وجود نداشت زندانيان مجبور بودند که ظرفهايشان را نيز در همان جا بشويند. بعد از شسته شدن ظرفها آنها را در محل کوچکى که در کنار اطاقو روى زمين بود قرار مىدادند و روى آنها را با روزنامه و يا تکهاى پارچه مىپوشاند. بعد از انجام اين کار نوبت به جارو کردن مىرسيد.ترتيب کار اينچنين بود که کارگر با جاروى کوچکى اطاق را جارو مىکرد و بعد آماده مىشد که ساعت ده به افراد اطاق يک ليوان چاى بدهد و پس از نوشيدن چاى ليوانها را مىشست و منتظر آوردن ناهار مىشد. گاهى وقتها از بيرون بند ميوه و سبزى مىآوردند و در فروشگاه يا همان اطاق کوچکى که در زير هشتى قرار داشت مىفروختند. لازم به توضيح است که منظور از "زير هشت" محل و فضاى مقابل دفتر مسئولين زندان و زندانبانها بود که به اين اسم خوانده مىشد.

اگر خيار، گوجه و کاهو داشتيم کارگر موظف بود که با آنها سالاد درست کند. هر اطاق قابلمه مخصوص خود را داشت و بعد از آوردن ناهار او قابلمه اطاق را مىبرد زير هشت که محل ورود و خروج بند هم بود. مسئول بند وظيفه داشت غذا را به نسبت افراد اطاق در قابلمهها تقسيم کند و بعد يک نفر از هر اطاق مىرفت و ظرف غذا را مىآورد.

کارگر اطاق تقسيم غذا را به عهده داشت و بچهها آن را دست بدست به انتهاى سفره مىرساندند. بعد از صرف ناهار ظرفها جمع مىشد و چاى مىدادند. بعد ليوانها را جمع مىکردند و کارگر آنها را مىشست. بعد از ظهر معمول بود که افراد استراحت کنند و يا براى کمتر از يک ساعت بخوابند و بعد از آن دوباره موقع چاى خوردن مىشد. کارگر همه را براى نوشيدن چاى صدا مىکرد. بعد از تمام شدن ليوانها را مىشست و سر جايشان مىگذاشت و سپس منتظر آمدن شام مىشد. بهطور معمول ظهرها يک وعده غذاى گرمداشتيم و براى شامغذاى حاضرى داده مىشد. کارگر همان کارهايى را که در طى نيمروز انجام داده بود را دوباره براى شام تکرار مىکرد. گاهى وقتها بعد از شام و يا چهار بعد از ظهر اگر ميوه داشتيم کارگر آن را بين افراد تقسيم مىکرد و به اين ترتيب وظايف کارگرى براى آن روز تمام مىشد. ناگفته نماند که ساواکىها، سلطنتطلبها، ارزىها و مجرمين سرقت مسلحانه ترجيح مىدادند کارشان را به تنهائى انجام بدهند چونکه هيچگونه اشتراکى با يکديگر نداشتند و هر کدام از آنها ساز خودشان را مىزدند. به غير از افراد عادى بقيه خودشان را با القابى از قبيل تيمسار و دکتر و جناب سرهنگ و غيره صدا مىکردند و اين باعث غرور و افتخارشان بود يا به نوعى خود را برتر از ديگران مىپنداشتند.

درب حياط تا ساعت ٩ شب باز بود و زندانيان بهطور معمول بعد از صرف شام به حياط مىرفتند و قدم مىزدند. در تمام بند تنها يک تلويزيون وجود داشت که آنهم در اطاقى بود که شخص ثروتمندى در آن بسر مىبرد. او که خيلى چاق بود و حدود سه برابر ديگران وزن داشت از زندانيان عادى بشمار مىرفت ولى نفوذ زيادى داشت و خواستههاى او مبنى بر خريد وسايل از بيرون زندان براحتى بر آورده مىشد. اگر کسى مايل بود مىتوانست به آن اطاق برود و تلويزيون تماشا کند. بر طبق مقررات زندان وقت خواب ساعت ده شب بود که مىبايستى توسط همه افراد رعايت مىشد و هر زندانى موظف بود که در آن ساعت در اطاق خود و سر جاى تعيين شدهاش دراز بکشد. از آن ساعت به بعد درب حياط بسته مىشد و کسى حق تردد نداشت. در روزهاى اول پاسدارها سختگيرى نمىکردند و تمام اين مقررات به گونهاى تقولق بود.

آن شب را با هر ناراحتى که بود به صبح رساندم. زندانبان به هرکس دو يا سه پتوى سربازى مىداد تا بهعنوان پتو و زير انداز از آنها استفاده کند. ناگفته نماند که پتوها کهنه و پر از پرز بودند و شبها راه تنفس را مسدود مىکردند. همچنين پتوها خيلى زمخت و کهنه بودند و باعث خارش پوست بدن مىشدند و خلاصه اينکه خواب راحت با آنها ميسر نبود.

سلطنتطلبها و ليبرالها از امکانات نسبتا بهترى برخوردار بودند. آنها براى خودشان ملافه، پتوى شخصى، راديو و خيلى چيزهاى ديگر که خانواده‌‌ها برايشان آورده بودند در اختيار داشتند. بقيه افراد بنابر شرايط مالىشان از امکانات کم ترى برخوردار بودند.فرداى آن روز زندانى جديدى به بند ما آوردند که جوان هيجده سالهاى بهنظر مىآمد. به ديگران گفته بود اتهام او وابستگى به راه کارگر است که يکى از سازمانهاى سياسى چپ بود. او هنگام پخش اعلاميه دستگير شده بود و تعدادى از اعلاميهها هم به عنوان مدرک بدست کميتهچىها افتاده است. اين زندانىجوان به اطاق ما فرستاده شد و آنروز بدون اتفاق خاصى سپرى شد.

صبح زود از خواب بيدار شدم و بعد از رفتن به دستشويى و شستن دست و صورت از باز بودن درب حياط استفاده کرده و چون هواى داخل بند گرم و سنگين بود به حياط رفتم. فکر مىکنم ساعت حدود ششونيم صبح بود که هوا بهطور کامل روشن شد و تعدادى از زندانيان که بيدار شده بودند به تنهايى يا دو نفرى در حياط مشغول قدم زدن بودند. در بالاى پشت بام دو پاسدار مشغول نگهبانى بودند و اطراف و پائين را زير نظر داشتند.

در آن موقع خيلى نگران خانوادهام بودم و سعى مىکردم که احساس آنها را و بخصوص مادرم را درک کنم. از طرف ديگر بعد از دستگيرى من خانوادهام به کميته، پزشک قانونى و مقر سپاه رفته بودند و سراغ مرا گرفته بودند. آنها هر چه بيشتر مىگردند اطلاع کمترى از من بدستشان مىرسد و در آخر بعد از مدتى پرسوجو خودشان به اين نتيجه مىرسند که من بايد در اوين باشم. به همين خاطر به آنجا آمده و با دادن مشخصاتم سراغ مرا مىگيرند و دست آخر متوجه مىشوند که من در اوين هستم.

وقتى که در مورد وضعيتم پرس و جو مىکنند مسئولين به آنها مىگويند او کارهاى نيست و تا چند روز ديگر آزادش مىکنيم. خانوادهام اصرار مىکنند و مىپرسند چرا همين حالا آزادش نمىکنيد؟ آنها مىگويند چون بعد از دستگيرى اسم و مشخصات واقعى خودش را نگفته است. با بالا آمدن آفتاب سر و صدا و جنب و جوش درون بند هم بيشتر مىشد. افراد بيشترى از خواب بيدار شده و در راهرو و حياط قدم مىزدند تا وقت صبحانه فرا برسد. پس از مسواک زدن از اطاق بيرون رفتم و به حياط سرى زدم. تمام مدت با لباس پوشيده آماده و منتظر بودم در انتظار اين بودم تا براى آزاد کردن به سراغم بيايند.

بند ما هر دو هفته يکبار ملاقاتى داشت به اين معنى که خانوادهى زندانيان در ساعات تعيين شده و هر بار به مدت ده تا پانزده دقيقه اجازهى ديدن بستگان خود را پيدا مىکردند. بهطور معمول خانوادهها پس از دادن اسم و مشخصات زندانىخود در اطاقى به انتظار مىنشستند تا پس از آوردن زندانى اجازه ديدن او را از پشت شيشه پيدا کرده و با تلفن با يکديگر صحبت کنند. لازم به ياد آورى است که تمام مکالمهها تحت کنترل زندان‌‌بان بود. در روزهاى ملاقات پاسدارى به داخل بند مىآمد و اسامى افرادى را که ملاقاتى داشتند مىخواند و همه آنها را زير هشت جمع مىکرد. بعد همه را با چشمبند به محل ملاقات مىبرد. در آنجا پس از پياده شدن از مينىبوس زندانيان به خط مىايستادند تا آنها را به جايگاه ملاقات ببرند. در آنجا اجازه داده مىشد که چشمبندها را بردارند و طبق شمارهاى که مىخواندند به درون باجهها بروند. بعد از ملاقات و زدن چشمبندها زندانى به بند خود باز گردانده مىشد. گاهى وقتها پولى که توسط خانواده براى زندانى فرستاده شده بود را همانجا به فرزندانشان تحويل مىدادند. در ساير اوقات پول و اجناس آورده شده را دم درب بند تحويل زندانى مىدادند.روزهاى دوشنبه نوبت ملاقات بند ما بود. اگر هم خانوادهاى نوبتش را فراموش مىکرد و در روز ديگرى به ملاقات مىآمد، زندانى آنها را با افراد بندى که در آن روز ملاقات داشتند به ديدار خانواده خود مىبردند. ملاقات از حدود هشت ونيم صبح شروع مىشد که تا بعد از ظهر به طول مىانجاميد. در چنين روزهايى بند حال و هواى ديگرى داشت و تعدادى از زندانيان خوشحال و برخى ديگر ناراحت از ملاقات بر مىگشتند. روحيهى افراد بستگى به صحبتهايى داشت که با خانوادهشان کرده بود و اخبارى که از آنها دريافت کرده بودند.

بعد از صبحانه به حياط رفتم و از مجتبى که مشغول قدم زدن بود برنامهى غذائى را پرسيدم. او گفت صبحها چهار روز هفته را پنير مىدهند و سه روز ديگر را کره و مربا. براى ناهار شنبهها چلوخورشت سبزى، يکشنبهها آش، دوشنبهها چلوخورشت قيمه، سه شنبهها آبگوشت، چهارشنبهها چلو مرغ، پنجشنبهها آش و جمعهها عدس پلو مىدهند. براى شام به ترتيب روزهاى هفته کره و تخم مرغ، عدسى، آبگوشت، پنير و خيار، کره و مربا، آش ساده و کره و مربا مىدهند. او همچنين اشاره کرد که بعضى روزها برنامه به هم مىخورد و چيزهاى ديگرى به جاى آن مىآورند. در کل بچهها از برنامهى غذائى راضى بودند و اگر دلخواهشان نبود و يا غذا کم بود اعتراض مىکردند و زندانبان هم سهميه بيشترى در اختيارشان مىگذاشت.

زندانيان تا قبل از ٣٠ خرداد ١٣٦٠ به قدرى آزادى داشتند که اگر بازجو نام آنها را مىپرسيد مىتوانستند از اسم سازمانى که هوادارش بودند استفاده کنند.

بهطور مثال اگر از آنها پرسيده مىشد: فرزند کى هستيد؟

مىگفتند: خلق. بازجوها هم کارى نمىتوانستند بکنند و در نهايت از يک شماره براى شناسائى آنها استفاده مىکردند. اينطور برخوردها را بيشتر بچههاى هوادار مجاهدين مىکردند. حکمهايى که تا قبل از ٣٠خرداد صادر مىشدند به نسبه سبک بودند و اغلب دو الى چهار ماه بودند و حکمهاى سنگينتر تا شش ماه هم مىرسيد. شنيده بودم زندانيان بدون واهمه جلوى کچوئى رئيس زندان مىايستادند و هر چه مىخواستند از وضعيت داخل و خارج مىگفتند و حتى با او بحث کرده و از مواضع خود دفاع مىکردند و يا مىپرسيدند چرا آنها را دستگير کردهاند و بلاتکليف نگه داشتهاند؟ پيش از ٣٠خرداد بيشتر زندانىها يا بلاتکليف بودند و يا به حبسهاى سبک محکوم شده بودند و پس از مدت کوتاهى آزاد مىشدند.

روز ٢٧ خرداد ١٣٦٠ هوا طبق معمول گرم بود و من در محوطه حياط قدم مىزدم و در وضعيت بلاتکيفى بسر مىبردم. دوباره محسنى آمد پهلويم و شروع کرد به صحبت کردن. او فردى باسواد و همچنين بشاش و بذلهگو بود. در طى صحبتهايش خبرى را که در بند شايع شده بود را به من رساند که دولت اعلام کرده آن دسته از ساواکىهايى که با دولت همکارى کنند از زندان آزاد خواهند شد. اين خبر را پيشتر نيز شنيده بودم.

افراد و هواداران سازمانهاى مختلف نسبت به خط سياسى و مواضعى که در بيرون داشتند همان برخوردها و واکنشها را در داخل زندان از خود نشان مىدادند و به همان نسبت نيز زندگىشان سخت و يا آسان مىگذشت. عدهاى خود را دوست و حامى دولت مىدانستند و برخى ديگر خود را در نوک تيز حملههاى رژيم مىديدند.

بچهها يک روز از روزنهپرده آهنى جلوى پنجره اطاقمان سلولهاى انفرادى بند ٣٢٥ را نشانم دادند و گفتند: سعادتى که از اعضاى مجاهدين است در يکى از آن سلولها زندانى است. به دوستان گفتم قرار بود مرا هم به يکى از اين سلولها ببرند ولى چون همه پر بودند مرا به اينجا آوردند. يکى از بچهها توضيح داد که در اثر ازدحام زندانها در هر يک از اين سلولها بجاى يک نفر چندين نفر را زندانى کردهاند. يکى ديگر از بچهها گفت سعادتى را بعضى وقتها براى هواخورى از سلولش بيرون مىآورند و او را مىشود از اينجا به خوبى ديد. هواخورى او اغلب براى بيست دقيقه بود ولى گاهى وقتها به نيم ساعت هم مىرسيد. در دو نوبتى که سعادتى براى هواخورى بيرون آمده بود او را نشانم دادند.

آنروز با مجيد که پسر جوانى بود و بهخاطر پخش اعلاميه دستگير شده بود صحبت کردم. گفت طى ملاقات کوتاهى که با خانوادهاش داشته به او گفتهاند دنبال کارش هستند تا آزادش کنند. وى ادامه داد پدرش از تاجران فرش است و در انجمن اسلامى بازار هم فعال مىباشد. در ضمن پدر مجيد دوستى نزديکى هم با لاجوردى دارد و در تلاش است که هر چه زودتر او را از زندان بيرون بياورد. همينطور هم شد و پس از اينکه لاجوردى رئيس زندان شد و حدود دو هفته بعد اسم مجيد را براى آزاد کردن خواندند. پيش خود فکر مىکردم وضعيت من بهتر از او است و در انتظار بودم که مرا هم به همين زودىها آزاد کنند.

آنروز بعد از ناهار آمدم داخل راهرو و مجتبى از پشت سر آمد و پسرى را که جلوى درب حياط ايستاده بود، به من نشان داد. گفت اسمش اميد قريب است و فوق ليسانس خود را تازه تمام کرده و مشغول گذراندن دوره دکترايش بوده است که او را بازداشت کرده بودند. آدم متين و افتادهاى بهنظر مىآمد و مجتبى اضافه کرد: اميد از افرادى است که خارج از زندان در مورد سرمايه دارى دولتى در شوروى تحقيق مىکرده است. جريان دستگيرىاش از اين قرار بود که دوست اميد که يک خبرنگار خارجى است براى جمع آورى اخبار و تهيه فيلم مستند به ايران مىآيد. اميد قبل از بازگشت اين شخص به خارج نوشتهاى در تحليل از اوضاع سياسى ايران مىنويسد و به خبرنگار مىدهد. اين برگه در هنگام خروج و در تفتيش بدنى در فرودگاه بدست پاسدارها مىافتد. گوئى نوشته حاوى اسم و مشخصات اميد نيز بوده است. از خبرنگار نشانى منزل اميد را مىگيرند و به سراغش مىروند و او را بازداشت مىکنند.

عصر شد و دوباره زندانيان مشغول دويدن و ورزش کردن شدند. عدهاى بازى واليبال را شروع کردند و برخى هم ترجيح دادند که براى شنا به استخر کوچکى بروند که اندازه آن پنج در شش متر مىشد و در کنار حياط واقع شده بود. من به طبقه دوم سر زدم که در آنجا افراد مختلفى با اتهام‌‌هاى مختلف زندانى بودند. يکى از مجرمين جنائى را در راهرو ديدم که ابتکار جالبى براى پختن سيب زمينى به کار برده بود. قابلمه کوچکى روى چراغ خوراک پزى گذاشته و به جاى آب براى پختن سيب زمينىها از نمک استفاده کرده بود و روى آنها را با نمک پوشانده بود و چراغ خوراکپزى را روى درجه کم گذاشته بود تا سيب زمينىها در حرارت پائين پخته شوند.

طبقه بالا همچون طبقه پائين از اطاقهاى تميزى برخوردار بود. از فردى راجع به نظافت پرسيدم و توضيح داد در آخر هر هفته نظافت عمومى دارند. هر جمعه چند نفرى انتخاب مىشوند تا اطاقها را تميز کنند و جمعههاى بعد نوبت به افراد ديگر مىرسد. براى نظافت هر اطاق فهرست کارگرى نوشته و به درب آويزان شده بود. او همچنين توضيح داد که براى نظافت بند هر هفته يک اطاق انتخاب مىشود تا بند را تميز کند. اخبار ساعت پنج بعداز ظهر شروع شده بود و خيلىها براى شنيدن آن جلوى تلويزيون جمع شده بودند. پربينندهترين برنامههاى تلويزيونى شامل اخبار، کارتون و فيلمهاى مستند مىشد. آن شب شام را آوردند و بهرغم تعارف زندانيان طبقه بالا براى صرف شام با آنها ترجيح دادم که به اطاق خودم برگردم. آنشب همچون شبهاى قبل ميلى به غذا نداشتم و بيشتر مايل بودم تا از وضعيت و سرنوشت خودم اطلاعى بدست آورم. زود يک چيزى خوردم و رفتم به حياط. هوا خنک و دلپذير بود و برگ درختان با کوچکترين نسيمى به رقص در مىآمد. اويندرکه و تمام آن منطقه از هواى بسيار خوبى برخوردار بود ولى متاسفانه آن هواى لطيف و دلپذير را در ايامى که در اسارت و زندان بودم مىبايست استنشاق مىکردم.

همه چيز برايم حال و هواى ديگرى داشت و همه اين اتفاقات برايم به خواب و خيالى مىمانست. به اين فکر افتاده بودم که به احتمال زياد فردا يا پس فردا مرا آزاد خواهند کرد. قصد داشتم از همان روز ورزش را شروع کنم ولى بعد گفتم امروز که گذشت ولى به خود قول دادم که از فردا اين کار را شروع کنم. همچنين دوست داشتم با افراد ديگر آشنا بشوم و از وضعيت آنها کسب اطلاع کنم.

آنشب را در حياط ماندم تا موقعى که مسئول بند آمد و از همه خواست که بداخل بروند و بعد هم درب حياط را بست. در داخل بند افراد مختلف در حال رفت و آمد بين اطاقها يا دستشوئى و حمام بودند. به اطاق رفتم و جاى خودم را آماده کردم. دوستان جديد هم اطاقىام دو ملافه اضافى براى پوشاندن تشک و پتويم به من دادند. افراد اطاق به غير از ليبرالها که بيشترشان سرمايهدار بودند و همچنين غير از ساواکىها و سلطنتطلبها بقيه با يکديگر روابط گرم و صميمى داشتند. تعدادى از افراد کم سن و سال نيز در ميان ما ديده مىشدند. بخصوص چند تا از بچههاى کرج با من گرم بودند و دوست داشتند بيشتر با همديگر بجوشيم. وقتى در رختخوابم که اين بار با ملافههاى سفيد رنگ پوشيده شده بود دراز کشيدم احساس راحتترى در مقايسه با شبهاى قبل به من دست داد. آنهايى که چند ماهى بود دستگير شده بودند از امکانات بهترى برخوردار بودند. کف اطاق را با پتوهاى سربازى پوشانيده بوديم تا از آن حالت سردى و سفتى تا حدودى بيرون بيايد. پيش از ساعت خواب پاسدار مىآمد و آمار زندانيان را از مسئول بند مىگرفت و مىرفت.

روز بعد صبح زود بيدار شدم و پس از شستن دست و صورت به حياط رفتم. با خود تکرار کردم امروز ٢٩ام خرداد است و من سه روز پيش دستگير شدم. بعد شروع کردم به قدم زدن در طول حياط. يکى از زندانيان به کنارم آمد و خودش را خسرو معرفى کرد و گفت که اهل کرج است. او فکر مىکرد من هم کرجى هستم. کم سن و سال بهنظر مىرسيد و نوزده ساله نشان مىداد. گفت که هوادار پيکار، سازمان پيکار در راه آزادى طبقه کارگر، است و اتهامش شرکت در راهپيمائى جلوى دانشگاه تهران است. ادامه داد که يک هم پروندهاى هم دارد و گفت هنوز تمام ساچمهها در بدن خودش و هم پرونديش باقى ماندهاند و سفت شدهاند و به رگهاى اعصابشان فشار مىآوردند. بعد از کمى صحبت به او گفتم وقت صبحانه است و بعد از آن با هم بيشتر صحبت مىکنيم و خسرو پذيرفت. افراد اطاق مشغول صرف صبحانه بودند که من رسيدم و با آنها مشغول خوردن شدم. بعد از اتمام ناشتايى طبق قولى که داده بودم به حياط رفتم. خسرو را ديدم که گوشه حياط نشسته است. بچه ساکتى بهنظر مىآمد. او از من نحوه و علت دستگيرىام را جويا شد که به سئوالهايش پاسخ دادم. گويا بهخاطر وضعيت بدنيش چندان علاقهاى به ورزش نداشت. در همان موقع سر و کله هم پروندهايش هم پيدا شد و به جمع ما پيوست. بعد از معرفى و آشنائى مقدماتى با يکديگر معلوم شد سياوش اهل کرمان است ولى در حال حاضر ساکن کرج مىباشد. پسر بيست و دو سه سالهاى بود که لاغر اندام و تکيده به نظر مىرسيد ولى از روحيه خوبى برخوردار بود. سياوش هم گمان مىکرد من از اهالى کرج هستم. هرکه از وضعيت من آگاه مىشد مىگفت آزاد خواهى شد. اين دو نفر زير حکم بودند و وضعيتشان معلوم نبود. به افرادى که بلاتکليف بودند و حکمى در مورد زندان و مدت ماندنشان داده نمىشد به اصطلاح زير حکم مىگفتند.

خسرو را از داخل بند صدا زدند و او رفت. سياوش گفت که هم پروندهاىاش قبل از اين که هوادار سازمان بشود در بسيج کرج بوده که به تدريج به سازمان پيکار گرايش پيدا کرده است و همچنين اين فرد در خانوادهاى از طبقات پائين جامعه بزرگ شده بود.

به او گفتم که مىخواهم قدم بزنم و بعد از جدا شدن از او در حياط مشغول راه رفتن شدم.

با خود مىانديشيدم که هيچيک از زندانيانى که در اين مدت کوتاه با آنها آشنا شده بودم نمىدانستندکه فردا چه اتفاقى برايشان خواهد افتاد. بجز هواداران مجاهدين و اقليت که آزادى زودرسى را و آن هم به دست مردم براى خودشان پيش بينى مىکردند. لازم به توضيح است که مجاهدين از سازمانهاى سياسى مذهبى مسلمان ايران است و اقليت يکى از شاخههاى سياسى سازمان چريکهاى فدائى خلق و پس از انشعاب آن به دو گروه اقليت و اکثريت بود. ساعت ده که بهطور معمول چاى مىدادند من به اطاق نرفتم و همچنان به قدم زدن ادامه دادم تا وقت ناهار شد. امروز گرسنهتر از روزهاى ديگر بودم و اين شايد بهخاطر راه رفتن زياد بود. آن روز اطاق حالت ديگرى برايم داشت. بيرون هوا به اندازه کافى گرم بود و تعدادى از زندانيان به درون استخر رفته بودند. درون بند صداى همهمه شنيده مىشد و زندانى جديدى که اتهامش ارزى بود و بخاطر خريد و فروش غير قانونى ارز دستگير کرده بودند را به اطاق ما فرستاده بودند. تا وقت انداختن سفره افراد مختلفى با او مشغول صحبت شدند. آمدن يک تازه وارد به بند براى همه جالب بود و بند را از حالت يک نواختى بيرون مىآورد و ترکيب زندانيان شکل جديدى به خود مىگرفت.

براى خوردن ناهار به اطاق رفتم و همه سر سفره نشسته بودند و سر موضوعهاى مختلف با هم مشغول گپ زدن بودند. بعد از ناهار چاى نوشيده شد و بعد از آن تعدادى براى قدم زدن به حياط رفتند و برخى براى ديدن دوستان خود به اطاقهاى ديگر سر زدند و تعدادى نيز همانجا ماندند تا استراحتى کرده باشند.

با مجتبى گرم صحبت شدم و گفتم:

- مىخواهم از امروز ورزش کنم.

- خيلى خوب است. آيا لباس ورزش دارى؟

- نه.

- لباس ورزشى تميز دارم، بيا بگير و استفاده کن.

- پس خودت چى؟

- براى خودم يک دست ديگر دارم.

گويا خانوادهاش به رغم اينکه هر بار مىگفته چيزى احتياج ندارد و چيزى برايش نياورند ولى هر دفعه که به ملاقات مى‌‌آمدند يک ساک پر براى او لباس مىآورند. موقع ورزش فرا رسيد و لباسهاى ورزشى را پوشيدم و شروع به دويدن دور حياط کردم. به علت کوچکى محوطه بعد از مدت کوتاهى احساس سرگيجه به آدم دست مىداد و بعد از دويدن کمى نرمش کردم و به اطاق برگشتم. پس از برداشتن لباسهايم براى دوش گرفتن به حمام رفتم. تعداد دوشها نسبت به زندانيان خيلى کم بود و بايد مدتى را هر بار در انتظار مىايستاديم ولى افراد رعايت مىکردند و زود بيرون مىآمدند. حمام کردن پنج تا ده دقيقه طول مىکشيد و بعد نوبت به ديگرى مىرسيد. بعد از حمام حوله و لباسهايم را در حياط روى طناب انداختم تا زودتر خشک بشوند.

به طبقه بالا که رفتم با صحنه جالبى روبرو شدم. در يکى از اطاقها شخصى را ديدم که سرگرم درس خواندن است و يک کتاب تحصيل ابتدائىرا پيش رو دارد و از روى آن چيزهائى مشق مىکند. يکى از افراد اطاق که متوجه رد نگاهم شده بود گفت اين فرد تازه شروع به خواندن و نوشتن کرده است. گويا جرم او سرقت مسلحانه بود. جلو رفتم و با او احوالپرسى کردم و آدم خوش مشربى بهنظر مىرسيد. به او گفتم:

- خيلى برايم جالب است که شما داريد درس مىخوانيد.

- در اينجا وقت آزادترى دارم و وقتى بيرون بودم بهخاطر زن و بچهاز چنين امکانى برخوردار نبودم.

او را به حال خود گذاشتم تا مزاحم درس خواندنش نشوم.

کمکم به موقع پخش اخبار تلويزيون نزديک مىشديم و براى تماشاى آن به جمع ديگران پيوستم. بعد از پايان اخبار دوباره به پائين برگشتم و از آنجا که نزديک موقع شام بود به کارگر اطاق براى انداختن سفره، چيدن ليوان، قاشق و نان کمک کردم. بعد از شام بدون معطل شدن براى صرف چاى به حياط رفتم تا پيش از بسته شدن درب از هواى آزاد يک کمى بيشتر استفاده کنم. مدتى بعد تعداد بيشترى به حياط آمدند و در دستههاى چند نفرى در گوشهاى نشسته و يا ايستادند و گرم صحبت با يکديگر شدند. حياط منظره جالبى داشت و نورافکنها به درختان پرتو افکنده بودند و سايه برگها بر ديوار با وزش نسيم ملايمى به حرکت در مىآمدند. صداى آب باريکهاى که در جويبار روان بود و به استخر مىريخت حال و هواى ديگرى به آن محوطه داده بود. گاهى وقت‌‌ها جلوى آب چشمه را مىگرفتند ولى آن شب آب در جويبار همچنان روان بود و نواى آن آرامش خاصى را به انسان مىبخشيد. آن شب تا پيش از خوابيدن به درختى که در کنار جويبار بود تکيه دادم و با يکى از زندانيان در مورد مسائل مختلف مشغول صحبت شدم تا اينکه وقت خاموشى رسيد و براى خواب مىبايست بداخل بند باز مىگشتيم. همه افراد پس از مسواک زدن و غيره خود را براى خواب آماده کردند و به اطاقهاى خودشان رفتند. ولى بعضى ها نيز بعد از اعلام سکوت همچنان در رفت و آمد بودند.

صبح روز ٣٠خرداد ٦٠ طبق معمول روزهاى ديگر از خواب بيدار شدم و پس از شستن دست و صورتم به حياط رفتم و مشغول قدم زدن شدم. احساسى در وجودم به من مىگفت که امروز صدايم خواهند کرد ولى فکرش را نمىکردم که اين صدا زدن براى غير از اعلان خبر آزادىام باشد.

وقت ناشتائى رسيد و من نيز مانند ديگران براى صرف صبحانه به اطاق مراجعت کردم و بعد از آن به مرور روزنامهها پرداختم. سپس به حياط رفتم و در آنجا خبر يافتم که زندانيان بندهاى مختلف سهميه روزنامه دارند تا بدينگونه بتوانند از جريانات و اخبار درون جامعه مطلع شوند و البته روزنامههايى که به زندانيان داده مىشد تنها شامل اطلاعات و کيهان بود.

هوا آن روز کمى گرمتر از روزهاى قبلى بود. يک راست به سراغ لباسهايم که خشک شده بودند رفتم و آنها را جمع کرده و به اطاق بردم و سپس براى قدم زدن به حياط بازگشتم. احساس مىکردم امروز آخرين روزى است که در زندان خواهم بود و طبق روال معمول و مانند بقيه بايد زودتر آزادم کنند. ناگفته نماند که مسئله خانوادگى بيشتر از همه چيز فکرم را به خود مشغول کرده بود.اينبار متوجه آوردن غذا نشده بودم و وقتى به بند بازگشتم ديدم افراد اطاقهاى ديگر مشغول ناهار خوردن هستند. به اطاقم رفتم و سر سفره نشستم و ناهارم را از کارگر گرفتم و مشغل خوردن شدم. بعد از غذا پىبردم که بقيه افراد هم مانند من منتظر بودند که از زير هشت اسم مرا بخوانند. بدون اينکه چاى بنوشم برگشتم داخل حياط و مدتى به درختانى که پشت ديوار زندان در رودخانه ده درکه روئيده بودند خيره شدم. بعد نگاهم به هتل اوين افتاد و به خود گفتم آن زمان که آزاد بودم چطور بى اعتنا از کنار آن مىگذشتم ولى حالا اينگونه به تمام جزئيات آن دقت مىکنم. از پلهها پائين رفتم و داخل حياط مشغول قدم زدن شدم.

ساعت نزديک دو بعد از ظهر بود که متوجه شدم اسمم را صدا مىکنند که به زير هشت بروم. از حياط خودم را بداخل رساندم در آنجا پاسدارى منتظرم بود. اسمم را تکرار کرد و پرسيد:

- اين شخص تو هستى؟

- بله.

- لباسهايت را بپوش بيا زير هشت بايست.

مسئول بند هم در آنجا حضور داشت و شروع کرد به سئوال کردن در مورد چيزهايى راجع به بند. به اطاقم برگشتم همه فکر مىکرديم که يک بازجوئى مختصر است و بعدش آزاد مىشوم. مسئول اطاق پرسيده بود که آيا کليه وسايلش را همراه بياورد؟ او گفته بود نه. آماده شدم و رفتم زير هشت. چشمبندم را زدم و کورمال کورمال پشت سر پاسدار براه افتادم.


 

بازجويى در ٣٠ خرداد ٦٠

 

نمىدانستم من را کجا مىبردند و پاسدار هم چيزى در اين باره به من نمىگفت. از درب آهنى بزرگى که آن بخش از زندان را از قسمتهاى ديگر جدا مىکرد گذشتيم و به راه خود ادامه داديم. هوا بهنظر خيلى گرم مىآمد، پس از مدتى راه رفتن به محوطهاى رسيديم که جلويش چمن کارى شده بود و باغچه جلوى ساختمان مرکزى بود. پاسدار دست مرا گرفت و پس از گذشتن از پلههاى ورودى ساختمان به داخل برد. پس از ورود از پاسدار پرسيدم: - مرا کجا مىبرى؟

- پاسخى نداد.

با هم وارد راهروئى شديم و پس از گذشتن از چند پيچ مقابل درب يکى از اطاقها ايستاديم. به من گفت همانجا بمانم و بعد خودش رفت. داشتم فکر مىکردم چرا مرا به آنجا آوردهاند و قصد پرسيدن چه چيزهايى را دارند. مدت کوتاهى از ايستادنم در آنجا نگذشته بود که ناگهان متوجه شدم شخص ديگرى در کنارم ايستاده است! هر که بود آهسته و بى سر و صدا آمده بود که من متوجهى او نشوم. بدون پرسيدن چيزى مرا با خود بداخل اطاقى برد و روى صندلى نشاند و گفت چشمبندم را بردارم. همينکار را کردم. در مقابل من چهار مرد ميان سال در طرف ديگر ايستاده بودند. پشتم بطرف پنجره بود و در طرف چپ دخترى روى صندلى نشسته بود و مشغول نوشتن چيزى روى کاغذ بود. اطاق نسبتا بزرگى بود به عرض پنج و طول شش متر. آنها شروع به سئوال کردن در مورد اسم و نشانى من کردند. مشخصات درست خودم را به آنها گفتم ولى نشانى منزلمان را اشتباه دادم. متوجه شدم که اين چهار نفر همگى بازجو هستند. در اول فکر مىکردم فقط يک نفر بازجو است ولى حالا چند نفر را در مقابل خود مىديدم که به چهار شيوه مختلف بازجوئى مىکردند. مرا متهم به هوادارى از سازمانهاى چپ کردند و بعد گفتند چرا از اول اسم و مشخصات درست خودم را به آنها ندادم؟ از من خواستند مشخصات افرادى را که مىشناسم با اسم حقيقى و يا مستعار به آنها بگويم. به بازجوها گفتم اسم و مشخصاتم را به دلايل شخصى ندادم چون فکر نمىکردم سر از زندان اوين در بياورم. توضيح دادم من در زمان شاه پايم به کلانترى هم نرسيده بود و در دوران بعد از انقلاب نيز پايم به هيچ کميتهاى کشيده نشده بود.

نگاهم به دخترى افتاد که در طرف ديگر اطاق روى صندلى در جلوى ميزى نشسته بود و داشت فکر مىکرد. بازجو متوجه رد نگاهم شد و گفت نگاه نکن! نگاه کوتاهى به آن دختر انداختم براى اينکه به بازجو حالى کنم که ربطى به او ندارد.

هر کدام از آنها شيوهى مختلفى براى بازجوئى انتخاب کرده بودند. اولى خيلى آرام صحبت مىکرد، دومى داد و فرياد مىکرد، سومى سعى داشت مودبانه برخورد کند و چهارمىحالت ميانجى به خودش گرفته بود و مىگفت اين کار را نکنيد و خودش راحت همه مسائل را خواهد گفت.

آنها اصرار داشتند تا بدانند چه کسانى را مىشناسم ولى هر بار با انکارم روبرو مىشدند.

قبل از اين معنى "جوّ سازى" را نمىدانستم و بعد از بازجوئى بود که متوجه شدم چه فشارى را روى من گذاشته بودند تا مرا وادار کنند مطلبى را روى کاغذ بنويسم و به دستشان بدهم. انتظار چنين برخوردى را اصلا نداشتم و داخل بند از ديگران شنيده بودم که بازجوها بهطور معمول مودبانه برخورد مىکنند. مىتوان گفت پيش از ٣٠خرداد چنين بوده ولى حالا عکس تمامى آن گفتهها را در عمل مىديدم. بازجوها تمام مدت حالت تهاجمى داشتند تا بتوانند چيزى از من در بياورند ولى من چيزى براى گفتن نداشتم. در حين بازجوئى در حال رفت و آمد به بيرون از اطاق هم بودند و مىشد خشم را در نگاهشان خواند که پيوسته برخوردشان بدتر و بدتر مىشود. بعد از چند ساعت بازجوئى به پايان رسيد. يکى از آنها گفت چشمبندت را بزن و بعد دستم را گرفت و به بيرون برد. چند دقيقه بعد يک پاسدار آمد و دست مرا گرفت و برد.

بعد از بازجوئى گيج و منگ بودم. از پلکان جلوى ساختمان مرکزى گذشتيم و از همان راهى که آمده بوديم برمىگشتيم. هوا رو به تاريکى مىرفت و ديگر آن گرماى چند ساعت پيش را نداشت. احساس کردم از قفسى آزاد شدهام و از خيابان عبور کرديم و با گذشتن از درب بزرگى به ساختمان بند رسيديم. دوستان متوجه غيبت طولانىام شده بودند و از آنجا که بازجوئىام به درازا کشيده بود هر يک حدسهاى مختلفى زده بودند. نفسى تازه کردم و بعد رفقا پرسيدند آيا شام خوردهام؟ گفتم نه. داخل اطاق غذا جلويم گذاشتند و شروع کردند به سئوالکردن. برايم بازگو کردن صحنهاى که ديده بودم دشوار مىنمود. زندانيان مىپرسيدند چرا اينقدر دير آمدهام؟ گفتم تا حالا در بازجوئى بودم. آنها فکر کرده بودند شايد پاسدار مرا دير به بند آوردهچون گاهى وقتها اتفاق مىافتاد که پاسدارها اعتنائى به اين کار نمىکردند. به سئوالها در طى خوردن غذا پاسخ مىدادم و جزئيات را برايشان تعريف مىکردم. براى آنها شدت و نحوه برخورد بازجوها با من غير قابل باور مىنمود. بعد از نوشيدن چاى هنوز همان حالت گيجى را داشتم.

از عصر آن روز به بعد بند يک حالت حکومت نظامى به خود گرفت و شبها زودتر از دفعههاى قبل به زندانيان دستور داده مىشد که به داخل برگردند. تعداد زيادترى پاسدار براى سرکشى به داخل بند رفت و آمد مىکردند و واضح بود که مىخواستند مراقبت و کنترل بيشترى داشته باشند. مرتب داخل اطاقها سرک مىکشيدند تا ببينند چيز خاصى نظرشان را جلب مىکند يا خير. پيش از ساعت سکوت يکى از پاسدارها آمد و به مسئول بند دستورات لازم را داد و رفت. بلافاصله مسئول بند اعلام کرد که فردا درب حياط بسته خواهد شد و يادآور شد که هيچکس حق استفاده از راديو و تلويزيون را ندارد. برخورد پاسدارها و مسئول بند خشنتر از هميشه شده بود و حالت تهاجمى به خود گرفته بود.

ساعت سکوت و خواب فرا رسيد و مسئول بند اعلام کرد که هيچکس حق رفت و آمد به اطاقهاى ديگر را ندارد. در حالى که شبهاى قبل اين کار مجاز بود و حتى تا چند شب پيش زندانيان مىتوانستند در حياط بخوابند و با هم صحبت کنند. بعد از مقررات جديد اغلب زندانيان در بهت و شگفتى بودند که چه خبر شده است.در تمام مدت شب پاسدارها همچنان همه جا را سرکشى مىکردند. صبح همانطور که از قبل گفته شده بود درب حياط بسته ماند و همه ما زندانيان مجبور بوديم تا اطلاع بعدى داخل بند بمانند. روز ٣١ خرداد بود و همه صحبتها در حول و حوش اين بود که در بيرون چه خبر شده و ما چرا اجازه نداريم از اخبار مطلع شويم؟ در هر گوشهتعدادى دور هم جمع شده و مشغول بررسى مسائل داخل و خارج زندان بودند و طبيعى بود که هر کدام از ما نظر خاص خودش را داشت. تنها زندانيان مجاهد بودند که بر خلاف ديگران خوشحال بهنظر مىرسيدند. شايد هواداران اين سازمان انتظار چنين واقعهاى را داشتند و فقط راجع به زمان دقيق آن چندان مطمئن نبودند.

برخورد پاسدارهايى که به بند مىآمدند نسبت به روز قبل تغيير فاحشى کرده بود و پاسخهاى سربالا به سئوالهاى زندانيان مىدادند. صحبتهايشان جنبه دستورى پيدا کرده بود و مشکوکانه همه را تحت نظر داشتند. به مسئول بند هم گفته شده بود که بيشتر مواظب رفتار زندانيان باشد و مرتب به اطاقهاى آنها سرکشى کند و اگر چيز مشکوکى ديد بلافاصله اطلاع بدهد. همينطور جيره غذائى خيلى کم شد تا به حدى که افراد مجبور بودند لبهنانهايى که خمير بودند و پيشتر بيرون مىريختند را جمع کرده و بهصورت نان خشک مصرف کنند.

بدينگونه اعدامها و محاکمههاى مجدد شروع شدند. روز ٣٠خرداد نقطه عطفى بود در سرنوشت زندانيان و از جمله خود من که در آن روز بازجوئى شدم. همانطور که گفتم روز ٣١ خرداد درهاى بند بسته بود و تا چند روز بعد هم همچنان بسته ماند. دستگيرىها از همانروز شروع شده بود و همينطور ادامه داشت. گروه گروه مردم را دستگير مىکردند و مىآوردند داخل زندان و آنها را در سلولهاى انفرادى که حالا چند نفره شده بود مىانداختند و يا با چشمبند داخل راهروى دادستانى نگهمىداشتند. کسانى که با سلاحهاى گرم و سرد دستگير شده بودند را بدون معطلى به جوخههاى آتش مىسپردند. اعدامها در محوطهى باز زندان و در جلوى تپهاى که آنجا قرار داشت انجام مىگرفت. صداى تيرباراندر فضا مىپيچيد و بعد از آن صداى تک تير مىآمد که معلوم مىشد دارند تير خلاص مىزنند. صداى شليک گلولهها در تمام بندها شنيده مىشد و باعث مشوش شدن افکار زندانيان مىگرديد و رژيم با علم به اين موضوع دست به چنين کار ضد انسانى مىزد.

دوم تير ماه شد و هوا همچنان گرم و تابستانى بود. ما از اخبار بيرون کاملا بى اطلاع بوديم هواداران سازمانها بنا به ديد خودشان يا از اين بابت خوشحال بودند و يا با ديد منفى و بى تفاوت به اين قضيه برخورد مىکردند. بهخاطر ممنوعيتها و سختگيرىها ما از تمامى جرياناتى که در بيرون اتفاق افتاده بود بى خبر بوديم. بعدها بر اساس اخبار رسيده از زندانيان تازه دستگير شده مطلع شديم که در روز ٣٠خرداد سازمان مجاهدين به همراهى سازمانهاى اقليت و راه کارگر تصميم به تظاهرات و راهپيمائى مىگيرند و در انتها به درگيرى و زد و خورد مسلحانه با پاسدارها مىپردازند. همينطور هواداران بنى صدر رئيس جمهور برکنار شده نيز در اين درگيرىها شرکت داشتند. در اين درگيرىها تعداد زيادى کشته و زخمى بر جاى مىمانند و عده زيادى دستگير شده و روانهى اوين، کميتهها و زندان دادگسترى مىشوند. از طرف ديگر دولت در رسانههاى عمومى همهى سازمانهاى غير دولتى و هر گونه تظاهراتىرا غير قانونى اعلام مىکند و هشدار مىدهد که هرکس مسلحانه دستگير شود اعدام خواهد شد. به اين صورت يک فضاى اختناق بر پايتخت و تعدادى از شهرهاى کشور حاکم مىشود و تعداد بسيارى از مبارزان جان خود را از دست مىدهند. آنطور که از شواهد بر مىآمد اعدامهاى خيابانى از همين روز آغاز مىشود و پاسدارها دستگير شدگان را جلوى چشم مردم به جوخههاى آتش مىسپردند. فرار و تعقيبهاى بسيارى رخ داده بود که خيلى از جوانها کشته و يا گرفتار شده و روانهى زندانها شده بودند. آنگونه که بعدها با خبر شديم اين تلفات و کشته شدگان از هر دو جناح در حال ستيز بوده است. حادترين و اصلىترين مسئله آن روزها عدم حمايت مردم از تظاهر کنندگان بوده است. در اصل آنها آمادگى چنين کارى را نداشتند و شايد هم بر اين تصور بودند که سازمانها به نمايندگى از آنها مىتوانند انقلاب کنند!

دولت اسلامى رفته رفته ماهيت ضد بشرى و چهرهى کريه خود را نشان مىداد. آغاز مبارزات مسلحانه از سوى سازمانها دست آويز لازم را به دولت براى سرکوب و اعدامهاى دامنهدار و اخته کردن جنبش داده بود. چند روز پس از ٣٠خرداد افرادى که بلاتکليف بودند دوباره محاکمه شدند و مجازاتهاى سنگينى براى آنها بريده شد و براى برخى نيزحکم اعدام صادر شد.

در روزهاى اول تيرماه ٦٠ جوّ خشکى بر تمام زندان حاکم شده بود و ديگر به حرف زندانيان گوش داده نمىشد و هر کارى را که خودشان دوست داشتند انجام مىدادند. در اين شرايط تنها هواداران سازمانهايى که مشى مسلحانه داشتند راضى و خرسند به نظر مىرسيدند چرا که در اين رويا بودند که همين روزها مردم به پا خاسته و انقلاب خواهند کرد و سيل مردم بطرف زندانها روان شده و قهرمانهاى خود را از آنجا آزاد خواهند کرد. ولى حقيقت عکس اين بود و تمام چيزهائى که آنها در فکر داشتند ذهنيتى بيش نبود. چنان که بعدها معلوم شد مردم آمادگى انقلاب را نداشتند و در ضمن سازمان انقلابىاى هم وجود نداشت که بتواند مردم را در زير يک پرچم و شعار گرد آورد و متحد کند. کسى گوشش به اين حرفها بدهکار نبود و هرکس بر طبق ذهنيت خودش حرکت مىکرد و به همين دليل تعداد زيادى از دستگير شدگان مىبريدند و حزب اللهى مىشدند. در بيرون از زندان يکى از مسئولين زندان به مادرم قول داده بود که تا چند روز ديگر مرا آزاد خواهند کرد ولى پس از ٣٠خرداد وقتى خانوادهام براى چندمين بار براى پرسوجو در مورد تاريخ آزادىام به اوين مراجعه کرده بودند بر خلاف دفعات قبل به آنها گفته شده بود به دليل درگيرى مسلحانه و به دستور دادستانى کل کشور تا دستور ثانوى هيچکس حق آزاد شدن از زندان را ندارد تا ببينيند اوضاع و احوال چگونه خواهد شد. براى خانوادهام شنيدن اين خبر ضربه سنگينى بود و همينطور براى خود من چرا که هيچکس نمىدانست فردا چه پيش خواهد آمد و چه سرنوشتى در انتظار او است.

من و خانوادهام براى چنين مسائلى آمادگى قبلى نداشتيم. اين حادثه اثر بدى روى مادرم گذاشته بود تا به آن حد که وقتى او به همراه ديگر اعضاى خانواده به منزل برمىگردند شب هنگاه مادرم تصميم به خودکشى مىگيرد و مىخواهد خودش را از طبقه چهارم به پائين بيندازد ولى بقيه متوجه شده و جلوى او را مىگيرند. به مادرم يادآورى مىکنند که شما فرزندان ديگرى هم دارى که کسى عهده دار سرپرستى و نگهدارى از آنها نيست و اگر خودکشى کنى چه کسى از آنها مراقبت خواهد کرد. خلاصه با اين حرفها او را از اين کار منصرف کرده بودند ولى ديگر هيچکس خواب و خوراک نداشت و به قول معروف آب خوش از گلوىشان پائين نمىرفت.

 


 

 

 

 

 

دادگاه در ٧ تير ٦٠

 

روز هفتم تير فرا رسيد. بعد از ظهر آن روز اسم من را زير بند صدا زدند. همگى فکر مىکرديم اينبار ممکن است براى آزادى باشد. از پاسدارى که به بند آمده بود پرسيدم با کليه وسايل بيايم؟ جواب داد نه. معلوم شد مسئله آزادى در ميان نيست! لباسم را پوشيدم و با دمپايى رفتم زير هشت چون با کفش اجازه نداشتيم از بند بيرون برويم. چشمبندم را زدم و بهدنبال پاسدار راه افتادم. احساس مىکردم هوا خيلى گرم است و احساس خفگى به من مىداد. راهى که در پيش گرفته بوديم به ساختمان مرکزى ختم مىشد و آنجا که رسيديم مرا به طبقه دوم برد و روى صندلى داخل راهرو نشاند.

جاى ساکتى بود و براى مدتى همانجا ماندم. يک باره متوجه شدم صندلىاى به کنارم کشيده شد و دو تا پا نمايان شد. فردى که روى آن نشسته بود رو به من کرد و گفت چشمبندت را بالا بزن. اين کار را کردم و درست در يک وجبى صورتم چهرهى ريشو و کريه فردى را ديدم. با دقت که نگاه کردم متوجه شدم او اسدالله لاجوردى رئيس زندان اوين است. در مورد شخصيت او پيشتر از دوستانم چيزهايى شنيده بودم.

او بدون مقدمه شروع کرد به بازجويى کردن و گفت:

- اگر دوستانت را معرفى نکنى اعدام خواهى شد!

- من هوادار هيچ سازمانى نيستم و بنابراين دوستى ندارم که به شما معرفى کنم.

اطراف ما را چندين پاسدار احاطه کرده بود و يکى از آنها هم پسر خود لاجوردى بود که هيکل درشتى داشت. بهنظر مىآمد آنها محافظين مخصوص لاجوردى هستند. طورى نگاه مىکردند که گويا من يک کبوتر اسير در دستان يک باز شکارى هستم و هر کارى که بخواهند مىتوانند انجام دهند. لاجوردى دوباره حرفش را تکرار کرد و من هم پاسخام را تکرار کردم. خشم و کينه در چشمانش هويدا بود و گفت:

- اگر نگوئى تيرباران مىشوى!

- چيزى ندارم بگويم.

با عصبانيت از کنارم بلند شد و پاسدارهايى که ما را احاطه کرده بودند نيشخند تلخى به من زدند. لاجوردى چند قدمى بيشتر دور نشده بود که با صداى بلند که توام با کينه بود گفت:

- من تخم هرچى کمونيست است را از روى زمين برمىدارم!

متوجه آخوندى شدم که در گوشهى ديگر راهرو روى صندلى نشسته بود. بعد از دور شدن اسدالله و محافظينش جلو آمد و با صداى بلندى گفت:

- آيهاى در قرآن است که مىفرمايد خداوند دشمنان ما را از احمقها آفريده است.

بعد رو به من کرد و گفت:

- هرچه مىدانى بگو و راحت شو و براى خودت شر درست نکن. همينطور هاجوواج مانده بودم که اين چه طريقه برخورد رئيس زندان با يک زندانى است. در افکار خودم غوطهور بودم و به صحبتهاى لاجوردى فکر مىکردم. مدتى به همين منوال گذشت و بعد شخصى آمد و چوبى جلوى چشمهايم گرفت و گفت چوب را بگير و دنبالم بيا. در نظرش من يک شخص ناپاک و نجس بودم و او يک آدم پاک و با خدا.

مرا به اطاقى راهنمائى کرد و پس از وارد شدن گفت چشمبندت را بالا بزن. اين کار را کردم. آنجا دادگاه بود و روبرويم حاکم شرع که گويا آيت الله نيرى بود در پشت ميز نشسته بود. چند نفر هم در اطرافش ايستاده بودند و با او صحبت مىکردند و هى حاج آقا حاج آقا مىگفتند. اطاق هفت در هفتى بود که يک رديف صندلى در کنار ديوار آن چيده شده بود. بدون اين که وکيلى داشته باشم تا بتواند از من دفاع کند مرا به دادگاه آورده بودند. مرا روى صندلى مقابل حاکم شرع نشاندند و او بدون معرفى کردن خودش مستقيم رفت سر اصل مطلب و پرسيد:

- نام و مشخصات تو ... است؟

- بله.

- جرم تو فروش نشريه است؟

- آن اتهام درست نيست.

- اگر دوستانت را معرفى نکنى تيرباران خواهى شد.

- من هوادار هيچ سازمانى نيستم و دوستى هم ندارم که معرفى کنم.

- اگر نگويى اعدام مىشوى!

من هم دوباره پاسخم را تکرار کردم.

- بنابراين تيرباران مىشوى!

او سپس کاغذى از داخل کشوى ميزش در آورد و بعد هم مشغول نوشتن چيزى روى آن شد. دادگاهم تنها ده دقيقه طول کشيده بود و بعد حکم اعدامم نوشته شد و امضاء گرديد. کاغذ را به شخصى که در آنجا ايستاده بود داد و گفت ببريدش. آن شخص آمد پيشم و گفت ببين اين حکم اعدامت است و بعد کاغذ را نشانم داد. ديدم که حکم اعدامم را صادر کرده است. ادامه داد:

- اگر چيزى نگويى همين الان تو را به محوطه تير باران مىبرم.

- چيزى براى گفتن ندارم، بجز اينکه من هوادار هيچ سازمانى نيستم و کسى را هم نمىشناسم که معرفى کنم.

تمام زيبايىهاى دنيا و عواطفم نسبت به خانوادهام و دوستانم يکباره در جلوى چشمانم ظاهر شدند. داشتم فکر مىکردم با کمى چاخان گفتن مىتوانم از معرکه جان سالم بدر ببرم ولى از طرفى ديگر نمىخواستم خودم را بفروشم يا به خلق پشت کنم. به همين دليل چيزى را قبول نکردم و جواب منفى به آنها دادم. ناگفته نماند که من تا حد کمى از سازمانها و سياست آگاهى داشتم ولى خوب مىدانستم که من آدم فروش نيستم و با اعمال زور و فشار هم به اين کار تن نخواهم داد. چشمبندم را پائين آوردم و دنبال شخصى که حکم اعدامم را داشت بهراه افتادم. اين لحظه نقطه عطفى در زندگى من بود و بعدها بود که توانستم به ژرفا و سنگينى تصميمى که گرفته بودم پى ببرم. از اطاق بيرون رفتيم و وارد راهرو شديم و بعد شروع کرديم از پلهها پائين رفتن. در بين راه تمام مدت پاسدار مىگفت بيا دوستانت را معرفى کن و از اعدام شدن خلاص شو. من هم در جواب مىگفتم کسى را نمىشناسم که بخواهم به شما معرفى کنم. نمىدانم چند طبقه پائين رفتيم و در آن لحظات بيشتر به شکل و چگونگى اعدام و کشته شدنم مىانديشيدم. تمام زيبائىهاى دنيا و هرچه در آن بود مانند فيلم سينما از جلوى چشمانم مىگذشتند و در اين فکر بودم که چه راحت يک انسان را مىکشند و او را از هستى ساقط مىکنند. در يکى از پاگردها متوجه پاهاى پاسدار ديگرى شدم که به کنار شخصى که داشت مرا مىبرد آمد و با او يواشکى شروع به صحبت کردن نمود. دقايقى بعد پاسدارى که آمده بود گذاشت و رفت. شخص که مرا مىبرد مصرانه از من مىخواست که مصاحبه کنم. در جواب گفتم: - چيزى براى گفتن ندارم ولى اگر بخواهيد حاضرم همين چيزهايى را که در اينجا مىگويم در آنجا هم تکرار کنم.

بعد از کمى مکث گفت:

- حالا برويم به اطاق مصاحبه. در اطاق مصاحبه دوربين به طرف من گرفته شده بود و در پشت آن هم کسى قرار نداشت. فيلم دو دقيقهاى از من گرفته شد و تمام صحبتام اين بود که: "من هوادار هيچ سازمان، گروه و دستهاى نبوده و نيستم و اين سازمانها در خط جمهورى اسلامى و مردم مسلمان حزب اللهى قرار ندارند."

سه پاسدارى که در اطاق رفت و آمد مىکردند گفتند: - اين که مصاحبه نيست و تو بايد اول از همه هوادار بودن خودت را بگويى و بعد هم همهى سازمانها را محکوم کنى.

من از انجام اين کار سر باز زدم. يکى از آنها گفت:

- حالا برو بعد به حسابت مىرسيم!پاسدارى مرا از اطاق بيرون برد و پس از گذشتن از يک راهروى نسبتا طولانى خودم را در فضاى بازِ جلوى ساختمان مرکزى يافتم. پاسدار مرا در محل مخصوصى که زندانىها را به بندها منتقل مىکردند رها کرد و پيش از دور شدن گفت: برو به بند خودت.مدت کوتاهى در آنجا منتظر شدم و بعد عدهاى را سوار مينىبوس کردند و راننده به راه افتاد. مرا جلوى بند پنج پياده کردند و به پاسدارى که محافظ آن محوطه بود سپردند. به بند راهنمائى شدم و وقتى به داخل رفتم برخى از دوستانم که در راهرو ايستاده بودند پيشم آمدند. گويا آنها هم متوجه خراب بودن اوضاع شده بودند. اين بردن و آوردن يک مسئله غير عادىبود و همه با من احوالپرسى مىکردند و جوياى حالم بودند. دادگاهم اينقدر طول کشيده بود که ديگر تاريک شده بود و زندانيان شام خود را خورده بودند. بچهها به سئوال کردن خودشان ادامه دادند و در لابلاى صحبتها دل نگرانى خودشان را هم ابراز مىکردند و مىگفتند ما حدس زديم مبادا تو را برده باشند براى اعدام چون هيچ دادگاهى معمول نبود که اينقدر طولانى باشد. گفتم دادگاه بودم و هر آنچه را که در آنجا گذشته بود را برايشان توضيح دادم بجز قضيهى حکم اعدام گرفتن را چون که نمىخواستم ناراحتشان کرده باشم. آنها از بازگشتن من خيلى خوشحال بودند و من هم از ديدن دوبارهشان دلشاد بودم. دوستان پرسيدند شام خوردى؟ جواب دادم نه. گفتند در دادستانى به تو شام ندادند؟ پاسخ دادم نه. برايشان ناباورانه بود چون در آنجا معمول بود که به کسانى که غذا نخورده باشند شام مىدادند. غذايم را خوردم و آن شب تا دير وقت دوستانم بهسراغم مىآمدند و احوالم را مىپرسيدند و سئوال مىکردند که کجا بودم.

بعدها متوجه شدم ٧ تيرماه سال ٦٠ مصادف بود با انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى که در آن واقعه بيش از صد تن کشته شده بودند. من و بقيه زندانيان از اين موضوع بى اطلاع بوديم. حکومت مثل مار زخم خورده شده بود و من هم درست در همين اوضاع و احوال به دادگاه رفته بودم.

در طى هفته بعد که در بند بودم اسامى چند نفرى را که تازه دستگير شده بودند را خواندند و کمى بعد خبر يافتيم که اعدامشدند. از جمله يکى از بچههاى مجاهدين که عضو هيئت تحريريه نشريه مجاهد بود و همچنين شخصى که سرهنگ ارتش بود و مىگفتند که در کودتا شرکت داشته اشت و بعلاوه يک زندانى عادى که مواد مخدر از او گرفته بودند و در ضمن متهم به لواط هم بوده است.

جوّ زندان روز به روز بدتر و سختتر مىشد. چند روز پيش از انفجار دفتر حزب جمهورى اسلامى يکى از پاسدارهاى نفوذى هوادار مجاهدين به نام محمد کاظم افجهاى، کچوئى رئيس زندان اوين را با گلوله هدف قرار مىدهد و او را مىکشد. گويا بعد اين شخص را دستگير و اعدام مىکنند.

همه اين جريانات اوضاع را وخيمتر و شرايط بدترى را بر زندانها حاکم مىکرد. هر کارى که در بيرون مىشد رژيم تلافىاش را بدتر بر سر زندانيان در مىآورد. البته اين مورد شامل حال زندانيان عادى، ساواکى و تودهاىها نمىشد. در چنين اوضاع و احوالى سعادتى را هم اعدام کردند. زندانيان از شرايط و چيزهايى که در بيرون مىگذشت اطلاعى نداشتند و به همين دليل همچون گذشته از روحيه خوبى برخوردار بودند. در مجموع همه چيز برايشان عادى جلوه مىکرد و به مانند روزهاى قبل از ٣٠خرداد مىمانست.

در يکى از روزهاى گرم بعد از ٧ تير اسمم را زير هشت خواندند و بعد مرا با چشمبند بيرون بردند. به محلى رفتيم که محکومين را در آنجا شلاق مىزدند. خارج از نوبت مرا روى تختى خواباندند و بيش از پنجاه ضربه شلاق به پشتم زدند. در مراحل اوليه احساس درد نمىکردم و صدايى از خودم در نمىآوردم همين امر باعث شد که آنها جرىتر شوند و با شدت هرچه بيشترى ضربات تازيانه را به پشتم وارد کنند بهطورى که تمام بدنم تير مىکشيد. در آخر صدايى گفت بلند شو و بعد يکى از پاسدارها دستم را گرفت و به جلوى درب راهنمايىام کرد. در آنجا از من پرسيد آيا مىلرزى؟ من که بى خيال ايستاده بودم يکهو به خود آمدم و به او گفتم آره! داره دست و پايم مىلرزه، تا دوباره مرا براى شلاق زدن نبرد. ناگفته نماند دو نفرى که شلاق مىزدند افراد درشت اندامى بودند و گويا به هنگام زدن شلاق قرآنى نيز در زير بغلشان گرفته بودند.

وقتى به بند برگشتم ديدم که بچهها به رغم هشدارهاى پاسدارها دارند داخل حياط ورزش مىکنند. دوستان از من پرسيدند کجا بودى؟ پاسخ دادم براى شلاق زدن برده بودند و در همان حال که صحبت مىکرديم لباسهاى ورزشىام را پوشيدم و براى دويدن آماده شدم. بچهها که پشتم را ديدند از رفتنم جلوگيرى کردند. کمرم مثل غذاى استانبولى که سوخته باشد قرمز و سياه شده بود. به آنها گفتم الان بر مىگردم و بطرف حياط رفتم. از پله ها سرازير شدم و درست چند پله مانده بود که به کف حياط برسم يکباره صداى پاسدارى از روى پشتبام بلند شد و گفت همه آنهايى که داشتند ورزش مىکردند به صف شوند و بيايند زير هشت. بلافاصله پاسدارى در جلوى درب ظاهر شد و همه بچهها را برد بيرون.

من که روى پلهها بودم به داخل اطاق برگشتم. بچهها زود برايم شربت آب ليمو درست کردند و گفتند بخور. بعد پشتم را با کمى روغن زيتون که نمىدانم از کجا پيدا کرده بودند چرب کردند. چند ساعت بعد که بچهها برگشتند معلوم شد آنها را برده بودند داخلى اطاقى و کتک مفصلى بهشان زده بودند و گويا از زنجير هم نيز براى زدن استفاده شده بود.

دوستانم تجربيات خوبى داشتند و شربتى که به من داده بودند جلوى ضعفم را گرفت ولى تا چند شب متوالى نتوانستم روى پشتم بخوابم و تنها با قوس زدن روى گردنم بود که مىتوانستم از اين پهلو به آن پهلو شوم. وضعيت غذاى زندان بد شده بود و جيرهى نان را کم کرده بودند. مىخواستيم در اين مورد به زير هشت اعتراض کنيم ولى فکر کرديم ممکن است رژيم واکنش بدى نسبت به اين قضيه در مورد زندانىهاى سياسى که اتهام چپ و مذهبى داشتند نشان بدهد. به همين دليل بچههاى سياسى چپ و مذهبى خود را کنار کشيدند و تنها آنها که باقى ماندند در اين مورد اعتراض کردند که باعث شد مقدار سهميه نان کمى بيشتر شود. همان روز يکى از زندانيان را که همزمان با من دستگير شده و جرمش پخش اعلاميه بود با کليه وسائل صدا کردند و بردند براى آزادى. ناگفته نماند پدر اين فرد تاجر بود و با پارتىبازى توانسته بود پسرش را آزاد کند.

روزها به همين منوال مىگذشت و همچنان صداى تيربارانها در فضاى باز روبروى تپه به گوش مىرسيد. ناگفته نماند که اين کار چند روز هفته و در صبحها و عصرها تکرار مىشد. چندى بعد يک روز پاسدارى آمد جلوى درب بند و فهرستى را به مسئول بند داد و گفت اين اسامى را بخوان و بگو که تا نيم ساعت ديگر با کليه وسائل حاضر شوند.

تعداد بيست نفرى مىشدند، بعد از حاضر شدن آنها را بيرون بردند. پس از مدت کوتاهى انتظار در بيرون بند بعد سوار مينىبوسشان کردند و بردند. بند داشت يواش يواش خالى مىشد و دولت گفته بود ساواکىهايى که با آنها همکارى کنند را آزاد خواهند کرد و به همين دليل خيلى از آنها را در مدت زمانى کوتاه آزاد کردند.

چند روزى گذشت و هفته بعد دوباره فهرستى را آوردند و تعدادى ديگرى از اسامى را خواندند که من هم جزو آنها بودم. مسئول بند گفت همه با کليه وسايل آماده شوند.بعد از مدت کوتاهى پاسدارها آمدند و ما چشمبندهايمان را زديم و وسايلمان را برداشتيم. آنها ما را به بيرون بردند و در نزديکى بند ٣٢٥ نگهداشتند. نيم ساعت بعد مينىبوسى آمد و ما را سوار کردند و بهراه افتاديم. از محوطهى زندان که خارج شديم بهما گفتند چشمبندهايتان را برداريد.


 

 

 

 

 

قزلحصار واحد سه

 

دو ماشين سوارى شخصى با پاسدارهاى مسلح که در آنها نشسته بودند مينىبوس ما را همراهى مىکردند. در بين راه چقدر لذتبخش بود ديدن دوباره مناظر بيرون و در آن هوا نفس کشيدن. وجد و شور ديگرى در بچهها بود و با ديدن آدمها، مناظر و ماشينهايى که در رفت و آمد بودند شوق و حال ديگرى داشتيم. مينىبوس از خيابانى گذشت و وارد اتوبان تهران-کرج شد. ما را به زندان قزلحصار مىبردند که در حد فاصل کرج و حصارک بود. پيش از داخل شدن به محوطهى زندان دوباره چشمبندها را زديم. آنجا زندان بزرگى بود که سه تا واحد داشت. واحدهاى يک و سه به بزرگى همديگر بودند ولى واحد دو به تنهايى به اندازهى آن دوتاى ديگر ظرفيت داشت. اين مجموعه سه واحدى در دست شهربانى بود که زندانيان عادى و مواد مخدرى را در آنجا نگهدارى مىکردند. لاجوردى واحد سهزندان قزلحصار را از شهربانى گرفته بود و زندانيان عادى آن را به واحدهاى ديگر منتقل کرده بود. اين واحد شامل هشت بند عمومى و مجردى مىشد. چهار بند عمومى بزرگ در طرف راست راهرو قرار داشتند و چهار بند مجردى در طرف چپ واقع شده بودند. ديوارهاى بلندى به طول تقريبى ده متر محوطهى زندان را احاطه کرده بودند و هفت برجمراقبت در گوشه و کنارههاى محوطه ديده مىشدند که همواره يک تعداد ديدهباندر آنجا کشيک مىدادند. در فاصلهى بين ديوار و بندها محوطهى بزرگى قرار داشت که خاکى و نيزار بود.

رئيس زندان قزلحصار شخصى به نام حاج داوود رحمانى بود که اندام درشتى با شکمى گنده و قدى بلند داشت. معاون او حاج احمد بود که در غياب او کارها را انجام مىداد. بعد از ورود به راهرو سرشمارى و ثبت نام شديم و بعد ما را فرستادند به بند دو عمومى. آنجا بهنظرم ساکت، کم نور و مرموز مىرسيد. زندانيان در طول راهرو به قدم زدن مشغول بودند و با وارد شدن گروه جديد همه آمدند پشت ميلههاى زير هشت تا تازه واردين را از نزديک ببينند. زير هشت به محوطهى مستطيل شکلى خطاب مىشد که زندانيان هنگام وارد شدن و خروج از بند در آنجا مىايستادند.

پس از رد و بدل شدن صحبتهاى معمول بين پاسدار و مسئول بند ما را به اطاقهاى بزرگ فرستادند. در بندهاى بزرگ بيستوچهار اطاق وجود داشت. هشت اطاق آنکه بزرگتر از بقيه بودند به اندازهى چهار در پنج متر بودند و شانزدهتاى بقيه که کوچکتر بودند اندازهشان چهار در دومترونيم بود. در اطاقهاى بزرگ دوازده زندانى زندگى مىکردند و در اطاقهاى کوچک شش نفر. دوستانى که از بند پنج اوين با من بودند مرا بردند نزد خودشان. آنجا اطاق بزرگى بود که در وسط راهرو قرار داشت. همه چيز سياه و کثيف بهنظر مىآمد و وقتى علت را جويا شدم گفتند که در قبل زندانيان عادىدر اينجا بودهاند. زندانبان بندها را تميز نمىکرده و آن زندانيان هم گويا همتى از خود نشان نداده بودند. بچههايى که پيش از ما آمده بودند زحمت زيادى براى تميز کردن بند کشيده بودند. تمامى درها، ديوارها، راهرو، ميلههاى جلوى اطاقها، دستشوئى و آبريزگاه را با مايع ضد عفونى کننده که از قبل داشتند چندين بار شسته بودند. بعد از معرفى شدن به بچههايى که آنجا بودند سراغ حياط را گرفتم. يکى از دوستان گفت حياطى بزرگ در حد فاصل هر بند وجود دارد و اين محوطه که پشت پنجره است متعلق به بند ما است ولى در حال حاضر درب را بستهاند و ما را از هواخورى محروم کردهاند. دو عدد زيلوى پوسيده کف اطاق را پوشانده بود. به دليل سردى کف اطاق بچهها چند تا از پتوهاى سربازى را انداخته بودند زير پاهايشان تا دچار دردهاى استخوانى نشوند. در ضمن به من هم دو تا پتوى سربازى دادند. پرسيدم آيا اينها نو هستند؟ گفتند نه مال همه همينطور است. از اطاق بيرون رفتم و شروع به قدم زدن داخل راهرو کردم. بند، تلويزيون نداشت و راديو را هم از بيرون روشن مىکردند، و ما از بلندگوهاى داخل راهرو صدايش را مىشنيديم. بعد از مدت کوتاهى قدم زدن به اطاق برگشتم و تخت خودم را مرتب کردم.

در داخل هرکدام از اطاقهاى بزرگ شش تا تخت سه طبقه و در اطاقهاى کوچک سه تخت قرار داشت. يک تخت در اطاقهاى کوچک و دو تخت در اطاقهاى بزرگ مخصوص گذاشتن ليوان، قاشق، ظرفها و همچنين کيسه پلاستيکى کوچکى محتوى لباسهاى معمولى دمدست بود. متوجه شدم بچهها براى درست کردن چاى خودشان آب را به شيوههاى گوناگون مىجوشانند و چاى درست مىکنند. وقتى خواستم آب بنوشم به من گفتند مواظبباش که شن و ماسه ته ليوان را نخورى! هنگامى که به ظرفشوئى رفتم و ليوان آب را پر کردم متوجه شدم که به اندازه نيم بند انگشت شن ته آن نشسته است. آب آشاميدنى داخل بندها از چاهى که در محوطهى زندان بود تامين مىشد و به همين خاطر بيشتر وقتها گل آلود بود. در ضمن منظور از ظرفشوئى همان دستشوئى بود که نيمى از آن را بهعنوان ظرفشوئى استفاده مىکردند.

از دوستى پرسيدم که مسئول بند در آنجا کيست. پاسخ داد که پاسدار بند يکى از زندانيان را به عنوان مسئول بند انتخاب کرده و او هم پذيرفته است. فرد انتخابى از بچههاى مجاهدين بود. در اينجا زندانيان از سازمانهاى مختلف بودند ولى هيچکدام به اندازهى مجاهدين تمايل به مسئول بند شدن نداشتند. آنها فکر مىکردند از اين طريق يکى از ارکان قدرت را در دست گرفتهاند و اين برايشان مهم بود. اين را در رفتار و کردار و و تلاش و کوششى که براى مسئول بند شدن انجام مىدادند مىشد تشخيص داد.

زندانبان براى آزار روحى زندانيان بلندگوها را از صبح تا شب روشن مىگذاشت و صداى وز-وز و ززز-ززز آن مانند صفحهى گرامافونى که با آخر رسيده باشد يکنواخت به گوش مىرسيد و در فضاى بند پخش مىشد. در وحله اول ناچيز مىنمود ولى مدتى که مىگذشت بهنظر مىآمد که متهاى روى گيجگاه آدم گذاشتهاند و دارند آن را سوراخ مىکنند.

هفتهى بعد درب حياط را باز کردند. بيرون رفتيم و در مقابل نور آفتاب ايستاديم. در آن لحظه به آسمان روشن نگاه کردن چقدر دشوار بود و ما را دچار سرگيجه و کورى موقت مىکرد. بناچار مدت کوتاهى چشم از آسمان دزديدم و بعد از چند دقيقه که عادت کردم چقدر لذت بخش بود تماشاى خورشيد و حس کردن دوباره گرماى مطبوع آن.

هر از گاهى تعدادى زندانى جديد وارد بند مىشدند که برخى از آنها آشنا و بقيه غريبه بودند. يک روز پاسدار از زندانيان پرسيد آنها که به نانوائى، آشپزى و قصابى آشنائى دارند و مىخواهند در بيرون بند کار کنند اسم خودشان را به مسئول بند بدهند تا ما آنها را به اين کارها بگماريم. از فرصتى که براى هواخورى پيش آمده بود استفاده کرديم و پتوها و لباسهايمان را در جلوى آفتاب پهن کرديم تا ضد عفونى شوند. بعد از تکاندنپتوها خيلى پرز و خاک از آنها بيرون آمد که باورکردنى نبود.

چند روزى از باز شدن درب هواخورى نگذشته بود که در يک بعداز ظهر سخنرانى خمينى را از راديو پخش کردند. چکيده صحبتهايش اين بود که: "ما با دشمنان خود مانند حضرت على رفتار مىکنيم و اگر لازم باشد همانند او در يک روز چهارهزار نفر را از دم تيغ مىگذرانيم!" اين سخنرانى آب پاکى را روى دست همه جناحهاى رژيم ريخت و چراغ سبز را به جلادان داد تا هر جنايتى را که مىخواهند مرتکب شوند.

يکروز درب باز شد و عدهاى تواب وارد بند شدند و جوّ ساکت زندان را بهم زدند. بهانهشان اين بود که همهى آنهايى که در اينجا هستند منافقاند. چند ساعتى از ورودشان نگذشته بود که مسئول بند را عوض کردند و يکى از خودشان را بر سر کار آوردند. آنها خودشان را تيپ ٩٠ حزب الله معرفى کردند و بعدها معلوم شد که از هواداران مجاهدين بودهاند که در خانهاى در نازى آباد و هنگامى که جلسه داشتند دستگير شدهبودند. تکو توکى موفق به فرار مىشوند ولى بقيه را دستگير مىکنند. تعدادى از آنها اعدام شده بودند، برخى هم بريده بودند و ديگر کارى به چيزى نداشتند و عدهاى هم از جمله اينها تواب شده بودند.آنها شروع کردند به جاسوسى و زير نظر گرفتن همه افراد تا سر از کار همه در بياورند و بهطور علنى بر عليه زندانيان جاسوسى مىکردند و گزارش مىدادند. يکى از اطاقهاى سه در چهار متر زير هشت را کرده بودند آبدارخانه خودشان و اطاق دوم را که خيلى بزرگتر بود و اندازهاش به پانزده در بيست متر مىرسيد را مسجد کرده بودند. در گوشهى چپ مسجد اطاقکى بود که بعدها آن را به عنوان فروشگاه مورد استفاده قرار دادند. چيزهايى از قبيل سيگار، کبريت، بيسکويت، خودکار، کاغذ و غيره را که از زير بند به داخل آورده مىشد را در آن محل به زندانيان مىفروختند. در طرف راست مسجد چهارپايهى بلندى بود که تلويزيونى روى آن قرار داشت.

از طرف لاجوردى رئيس زندان اوين و حاج داوود ابلاغ شده بود که توابين مىتوانند هر گونه آزار و اذيتى را که لازم مىدانند بر ديگر زندانيان اعمال کنند. هنوز يک ماه از ورودشان نگذشته بود که يک روز اسامى عدهاى را خواندند که من هم جزوشان بودم. مسئول بند گفت که با کليه وسائل برويم زير هشت. اول فکر کردم در رابطه با حکم اعدامم مىخواهند مرا برگردانند به اوين ولى اينطور نبود.

ما را به بند هفت مجردى بردند و در زير هشت پاسدار مسئول بند آنجا را صدا زد و زندانيان جديد را به او تحويل داد. بعد گفت اسامى همه را بنويس و بده زير بند. اينجا نورش کمتر از بند قبلى بود و درب و ديوارش سياهتر بهنظر مىرسيد. بند مجردى داراى هشت سلول کوچک بود که طول و عرض هر کدام به اندازهى يکونيمدر دوونيممتر بود. در هر اطاق يک تخت دو يا سه طبقه وجود داشت که بعضى از آنها شکسته و غير قابل استفاده بودند. تمام بند بوى مشمئز کنندهاى مىداد. از حمام به عنوان ظرفشوئى نيز استفاده مىشد و کاشىهاى کف آنجا لق شده بود و آب و لجن زيرشان جمع مىشد و بو گرفته بود. اين بوها در هواى گرم داخل بند با کوچکترين نسيمى به هر طرف پخش مىشد و سرگيجه و سر درد دچارمان مىکرد. اين مجردى داراى حياط براى هواخورى بود ولى براى تنبيه زندانيان درب آن را قفل کرده بودند تا کسى نتواند از هواى بيرون استفاده ببرد.در هر سلول اين بند که گنجايش دو يا سه نفر را داشت تعداد پانزده تا بيستنفر را به زور داخل آن چپانده بودند. روزهاى اول که هنوز در اطاقها را نبسته بودند اين قضيه چندان حاد بهنظر نمىرسيد. بعد از چند روز گفته شد همه بروند داخل اطاقها و کسى حق استفاده از راهرو را نيز ندارد! اطاقها بقدرى کوچک و تنگ بودند که بجز چمباتمه نشستن و يا سر پا ايستادن چارهديگرى نداشتيم. پاسدارها اطاقهاى جلويى را خالى کرده بودند و همه را در چند تا اطاق ته بند جا داده بودند.

همه چيز دست بدست هم داده بود و شرايط را طاقتفرسا مىکرد از جمله کمى نور اطاقها و راهرو، هواى گرم داخل بند، بوى لجن زير کاشىها، نداشتن هواخورى، ممنوع بودن تردد در راهرو و همينطور کمبود شديد جا و حتى عدم امکان دراز کردن پاها در تمام طول روز و شب. در سلول ما که تنها يک تخت سه طبقهوجود داشت در طبقه بالايى پنج يا شش نفر مىنشستند و روى طبقه پايين و وسط هم به همين تعداد ولى با اين فرق که بايد کمرشان را خم مىکردند تا بتوانند در آن فضاى کوچک و سقف کوتاهجا بشوند. در سلولهايى که تنها يک تخت دو طبقه وجود داشتند وضعيت بدتر هم بود و زندانيان بهخاطر کمبود جا مجبور بودند که از پنجرهى سلول نيز آويزان بشوند! آب گرم براى استحمام روزانه وجود نداشت و فقط هفتهاى يک يا دو بار و آن هم تنها براى مدت ده تا پانزده دقيقه آب گرم جارى بود. براى هر گروه ده نفرى زندانيان تنها سه دوش وجود داشت که تازه بعضى از دوش ها نيز خراب بودند و فاقد يک يا هر دو شير فلکهها بودند و بايد از دوش کنارى استفاده مىکرديم. در اين بند هيچگونه امکاناتى در اختيار نداشتيم که بتوانيم با آن چايى درست کنيم. در روزهايى که حمام داشتيم کارگران اطاقها آب گرم حمام را برمىداشتند و با آن چاى درست مىکردند. اين مجردى يک دستشوئى و دو آبريزگاه وجود داشت که براى اين همه زندانى کافى نبود. در دستشوئى يک منبع آب گذاشته بودند که هنگام قطع شدن آب از آن استفاده مىکرديم. براى شستن لباسها تنها چند عدد طشت قرمز پلاستيکى در حمام وجود داشت که مجبور به استفاده مشترک اين وسايل با افرادى که بيمارىهاى پوستى داشتند بوديم.

يک روز زندانىاى را وارد بند کردندکه سبيلهاى بلندى داشت. پاسدارها که او را ديدند گفتند که بايد سبيلهايش را بزند و بعد وادارش کردند که آنها را بخورد! تنها مواقعى که مىتوانستيم از اطاقها بيرون بيائيم براى ناهار، شام و يا خواب بود. تعدادى از ما مجبور بوديم توى راهرو در زير نور مهتابى بخوابيم. سلول ما يک تخت سه طبقه معمولى داشت که روى طبقه تحتانى آن به جاى يک نفر سه نفر مىخوابيدند. در طبقات ميانى و فوقانى به ترتيب هرکدام چهار نفر مىخوابيدند. نحوه خوابيدن روى تختها اينگونه ميسر مىشد که نيمتنه بالاى کمر خود را روى تخت مىگذاشتند و پاهايشان را به ديوار سلول تکيه مىدادند تا موقع خواب از آن بالا روى کسى نيفتند . کسى حق رفتن به دستشوئى نداشت مگر بهصورت قاچاقى که مسئول بند مىگفت برود. در غير اينصورت طرف مىبايست کار خودش را داخل اطاق انجام مىداد.تعداد زيادى از زندانيان بند را بچههاى کرج تشکيل مىدادند که بعضى از آنها ابتدا به اصطبل باغى که متعلق به تيمسار جهانبانى بود برده شده بودند. آنها را در اصطبلو در عوض بازداشتگاه نگه داشته بودند که منجر به شپش زدن تن و بدن تعدادى از آنها شده بود و سپس آنها را به بند ما منتقل کرده بودند. اين گروه تعريف مىکردند که اصطبلها فاقد آبخورى بوده و آنها مجبور بودند از آبشخور اسبها آب بنوشند. پاسدارها از هر بهانهاى براى آزار زندانيان استفاده مىکردند و به عنوان مثال اجازه آوردن ميوه را به درون بند نمىدادند و بعضى وقتها نيمههاى شبمىآمدند و برپا مىدادند که همه بيايند داخل راهرو بنشينند و بعد از پانزده دقيقه مىگفتند به اطاقها برگرديد.

گاهى وقتها حاج داوود براى سرکشى به بند مىآمد و تعدادى از بچهها را جدا مىکرد و مىگفت با کليه وسايل بروند زير هشت و بعد هم به بند عمومى منتقلشان مىکرد. با آوردن تعداد بيشترى زندانى از اوين و کرج کمکم داشتند اين واحد را پر مىکردند.

در بند ما هر روز يکى از اطاقها مسئوليت نظافت، پخش غذا و شستن ديگها را بر عهده داشت. يک روز حاج داوود براى سرکشى وارد بند شد و يکى از زندانيان از او پرسيد:

- آيا درب حياط را باز مىکنيد که برويم هواخورى؟

- ما شما را آورديم اينجا براى اينکه آفتاب به تنتان نخورد و استخوانهايتان نرم بشوند!

بهخاطر کمبود امکانات بهداشتى من و بعضى ديگر گلودرد مزمن گرفته بوديم و علاوه بر آن، رنگ و رويمان هم مثل گچ سفيد شده بود.

قضيه انتقال زندانيان به قزلحصار به خانوادهها اعلام شده بود و داشتند روزهاى ملاقات براى بندهاى مختلف تنظيم مىکردند. از اينرو حاج داوود مصلحت ديد آنهايى که خيلى وقت بود در مجردى بودند به بند عمومى ببرد تا کمى رنگ و رويشان بهتر شود. به همين منظور تعدادى از قديمىها و از جمله من را انتخاب کردند و برگرداند به بند دو عمومى. اوضاع و احوال خيلى تغيير کرده بود. اينبار مسئول بند مرا به يکى از اطاقهاى کوچک فرستاد. در آنجا نُه نفرى زندگى مىکرديم. طى مدتى که در مجردى بوديم بند عمومى را رنگ زده بودند و شعارهايى روى ديوارهاى بزرگ زير هشت نوشته بودند. عکسهايى از خمينى، منتظرى و بهشتى را روى ديوارهاى مسجد و اطاقهاى جلويى که در آنها توابين زندگى مىکردند چسبانده بودند.

زندانيان را به لحاظ سر موضعى و يا منفعل بودن آنها تقسيم بندى کردند و توانين و بريدهها را در اطاقهاى جلوئى و ميانى قرار دادند و در انتهاى بند افرادى که از نظر آنها سر موضع خود ايستاده بودند. البته به غير از تودهاىها که در اطاق بيستوسه بودند. آنها از همه گونه امکاناتى از قبيل راديوى شخصى، چراغ خوراک پزى، انواع ترشى جات و آرشيو روزنامه و غيره برخوردار بودند. تودهاىها و اکثريتىها بهخاطر سياست سازشکارانهشان با رژيم در خارج از زندان و همينطور در داخل زندان از امکانات رفاهى نسبى برخوردار بودند.

نماز جماعت توسط توابين هربار در راهروى بند در دو رديف انجام مىگرفت. نادمين کارشان منظم شده بود و حساب شده به شکار افراد مختلف مىرفتند تا آنها را هم ببرانند. از طرف ديگر فروشگاه هم فعال شده بود و وسايل معمولى مورد نياز زندانيان را مىآوردند و مىفروختند. از زمانى که نماز جماعت را بر پا کرده بودند براى کسانى که در آن شرکت نمىکردند حساب و کتاب جداگانهاى باز کرده بودند و مرتب افراد را مثل سايه تعقيب مىکردند تا ببينند با چه شخصى يا افرادى ارتباط دارد و صحبت مىکند.

تنها خوبى بند عمومى اين بود که براى هواخورى و ورزش مىشد بيرون رفت ولى پرداختن به اين کارها در حکم تيرى بود که به چشم زندانبان و توابين مىرفت. در مدت کوتاهى که در اين بند بودم دوباره اسم عدهاى را خواندند و گفتند که با کليه وسايل بروند زير هشت و در ميان آنها عدهاى تودهاىهم بودند.

دو هفتهاى از اين موضوع گذشت و ما داشتيم کمکم در بند جا مىافتاديم که يک روز دوباره آمدند و اسامى عدهاى را خواندند که در ميان آنها اسم من هم بود. گفتند زود با کليه وسايل بيائيد زير هشت. من اسباب و لوازم مختصر خودم را برداشتم و رفتم زير هشت ايستادم، البته با دمپائى چون که کفشهايمان را گرفته بودند. بعد از نيم ساعت پاسدار آمد و ما را برد به بند پنج مجردى.

آنجا هم مانند مجردى قبلى بود با اين تفاوت که اينجا روشنتر و تميزتر بود. مسئول بند شخصى بود به نام مجتبى که از هواداران سابق اقليت بود که بعدها تواب شده بود. معاون او شخصى بود از هواداران سابق اکثريت که آدمى جَلب و موذى بود. در مجموع معاون بند خط دهنده بود و مجتبى را در صحنه داشت و خودش در واقع کارگردانى مىکرد.

تودهاىها و اکثريتىها از رفتن ما به آنجا ناخشنود بودند. آنها بر اين باور بودند که بندشان ساکت و آرام است و نمىخواستند به هيچ قيمتى آرامششان را از دست بدهند. به همين خاطر شخصى به نام طالقانى که گويا سخنگوى آنها بود مراتب نارضايتى خودشان را به لاجوردى که براى سر کشى آمده بود ابراز داشت ولى او هيچگونه اعتنايى به اين حرفها نکرد.

در اين برهه در بيرون از زندان شرايط بدى وجود داشت که همه حول و حوش کشتن و ترور کردن افراد رده بالاى حاکميت و امام جمعهها از طريق بمب گذارى، عمليات انتحارى، کشتن با اسلحه يا تله گذارى بود. تمامى اينها اثرات مستقيمى داخل زندان داشت و دست رژيم را در سرکوب و آزار زندانيان بازتر مىگذاشت. اينجا ديگر مثل مجردى قبلى نبود و ما مىتوانستيم داخل راهرو راه برويم. يک اطاق معمولى در زير هشت بود که توابين آن را براى خودشان برداشته بودند. مجتبى بر اساس اتهام با افراد برخورد مىکرد و کارى نداشت که اين اتهام درست است يا نه! او طرز تفکر حاجى را قبول داشت که مىگفت: "تو يا با مايى يا برما" و اينکه کسى کارى به چيزى نداشته باشد را قبول نمىکرد. در اينجا فشار بيشتر بود ولى به يک شکلديگر و بهطور مثال مىگفتند همه بايد نماز بخوانند و آنهايى که مىخواندند بيشتر زير فشار برده مىشدند.

يکروز مسئول بند با صداى بلند در زير هشت اعلام کرد که من ابلاغيه کتبى لاجوردى را دارم که از هرکسى که بخواهم مىتوانم بازجوئى کنم و برايش پرونده تشکيل بدهم. برگهى ابلاغيه را نشان داد، دروغ نمىگفت چون بعد از آن به همان منوال عمل کرد. هرکس که توسط جوخههاى سرخ سازمانهايى که اعلام جنگ مسلحانه کرده بودند در بيرون کشته يا ترور مىشد تاوانش را زندانيان بايد پس مىدادند. هرکس که در بيرون به قتل مىرسيد توابين برگهاى را مىآوردند که شما بايد اين عمل را محکوم کنيد. بعضىها مصلحتى آن را امضاء مىکردند ولى بقيه اينکار را انجام نمىدادند. اين امضاء نکردنها جوّ خراب بند را بدتر مىکرد. مجتبى يک زندانى عادى را که اتهامش سرکردگى اراذل و اوباش بود را پيش نماز کرده بود. بيچاره يکه خورده بود ولى چارهاى نداشت چرا که وضعيت در آن روزها بحرانى بود. تا مدتى اين شخص پيش نماز بود تا اينکه يک روز بردنش زير هشت و به او پرخاش کردند که فلان فلان شده چرا هنگام نماز وقتى که ظرف غذا را مىبينى زود نماز را تمام مىکنى و ديگر اينکه چرا بعدش مىروى داخل اطاق شماره چهار که هيچکدامشان نمازخوان نيستند؟ او قسم خورده بود که چنين چيزى صحت ندارد اما گوش آنها بدهکار نبود. به او اتهام بدترى هم زده شده بود که تو در آخر نماز بجاى دعا کردن به مسئولين جمهورى اسلامى نفرين مىکنى که همه به سگ و گربه بدل بشوند! بيچاره هرچى گفته بود به گوش کسى نرفته بود و دست آخر برايش پروندهاى سازى کردند و او را از پيش نماز بودن خلع کردند.

هر روز شرايط بدتر و بدتر مىشد. توابين شبها کشيک گذاشته بودند تا ببينند چه کسانى با هم حرف مىزنند. من داخل اطاق چهار بهعلت کمبود جا مجبور بودم که بصورت عرضى بخوابم. چند روز اول را به سختى خوابيدم چون نمىتوانستم پايم را بهطور کامل دراز کنم همينکار باعث شده بود که اثر بدى روى من بگذارد. دلم مىخواست با پا بکوبم و ديوار را پس بزنم تا بتوانم راحتتر پايم را دراز کنم. از طرف ديگر مهتابىهاى بالاى سرمان در طول شب روشن بودند و چشمان ما را خيلى اذيت مىکردند. اگر نصف شب مىرفتى دستشوئى و بر مىگشتى ممکن بود که جا براى خوابيدن گيرت نيفتد و بهطور مثال کافى بود که بغل دستىات يک غلت بزند. ما در آنجا مانند مجردى قبلى مجبور بوديم که به پهلو و بهصورت کتابى بخوابيم.

در بين زندانيان چند نفرى هم از اهالى مسجد سليمان بودند که دو نفر از آنها به نامهاى شاهرضا بابادى و محمدشاه از بقيه کم سن و سالتر بودند و هيجده ساله بهنظر مىرسيدند. شاهرضا شبها دير خوابش مىبرد و وقتى که به دستشوئى مىرفت در هنگام برگشت توابين او را صدا مىکردند و به اطاق خودشان مىبردند. از او سئوال و جواب مىکردند و چيزهايى راجع به هم پروندهايش يعنى محمدشاه مىپرسيدند. آنقدر اينکار را ادامه دادند تا او را براندند و توابش کردند. او هوادار پيکار بود و سعى مىکردند از طريق فشار آوردن به محمدشاه او را هم ببرانند اما موفق نشدند. از آن به بعد بازجوئىهاى شبانه روزى بهطور رسمى شروع شد. مجتبى نيمههاى شب که در خواب ژرف بودم بيدارم مىکرد و براى بازجوئى مرا به اطاقى در زير هشت مىبرد. کارهايشان مثل بازجوهاى اوين بود. چون با جواب منفىام روبرو مىشدند اينکار را در شبهاى ديگر هم تکرار مىکردند. تا اينکه يک شب مجتبى حرف آخرش را زد و گفت:

- ما داريم تعدادى را مىفرستيم اوين براى بازجوئى مجدد اگر با ما همکارى نکنى تو را هم با اين عده مىفرستيم.

- چيزى ندارم که بگويم و هر کارى مىخواهى بکن!

در اصل توابين داشتند براى تعداد مشخصى از زندانيان دوباره پرونده سازى مىکردند تا آنها را راهى اوين کنند. متاسفانه شرايط بيرون هم طورى بود که امکان هرگونه ارعاب و اعمال فشارى را به رژيم مىداد.

دى ماه بود که يک روز بعد از ظهر مرا صدا کردند و گفتند بيا زير هشت. چشمبندم را زدم و بردندم به اطاق ملاقات. پاسدار گفت چشمبندت را بردار و برو روى صندلىبشين. بعد از دقايقى مادرم را ديدم. بعد از هشت ماه از ديدن او خيلى خوشحال شده بودم. از مسائل زندان چيزى به روى خودم نياوردم تا مادرم را ناراحت نکنم. سعى کردم با خنده و شوخى آن لحظهها را بگذرانم. مادرم از ديدن دوبارهى من خيلى خوشحال شده بود. خانوادهام فکر کرده بودند پاسدارها مرا کشتهو جسدم را گموگور کردهاند. آنها خيلى بدنبال من گشته بودند تا بلاخره ردم را با هزار دردسر در قزلحصار يافته بودند. بعد از چندين بار آمدن و سراغم را گرفتن در آخر مادرم توانسته بود آن روز مرا با يکى از بندهاى ديگر که ملاقات داشت ببيند.خانوادهام ماشين نداشتند و مجبور بودندصبح خيلى زود راه بيفتند و وقتى که هوا کاملأ تاريک بود به قزلحصار بيايند. در گرما و سرما بيرون رفتن يک زن تنها و يا با يکى از افراد خانواده در آن تاريکى کار بسيار خطرناکى بود. آنها بايد اتوبوس پيدا مىکردند تا خود را به قزلحصار برسانند. متاسفانه گاهى وقتها گير سگهاى ولگرد مىافتادند که مىخواستند آنها را بدرند. در مجموع ملاقات خوبى داشتم و احساس خوشحالى مىکردم. وسايل ملاقاتىام را به من دادند. مادرم برايم پتو، ميوه، پول و چيزهاى ديگر فرستاده بود. پاسدار وسايلم را به من تحويل داد و سپس مرا به بند برگرداند.

يکروز از زير بند به مجتبى گفتند که به تودهاىها بگويد راديو، آرشيو روزنامه و غيره خودشان را بگذارند زير هشت. رژيم با اينکار امتياز داشتن اين چيزها را از آنها گرفت ولى دليلى وجود نداشت که مسئول بند آنها را زير ضرب ببرد. در همين اوضاع و احوال توابين يکى از بچههاى راه کارگر را که دانشجوى پزشکى بود را تواب کردند. بهخاطر عمليات انتحارى سازمانها و کشته شدن تنى چند از امام جمعهها دوباره مسئلهى امضاء کردن کاغذ از طرف توابين در بند مطرح گرديد که با مخالفت تعدادى از زندانيان روبرو شد. همين کار باعث شد تا مسئول بند پروندهى تعدادى از بچهها را کامل کند و به زير بند بفرستد. چند روز بعد پاسدار فهرستى را به مسئول بند داد و گفت بگو اين افراد هرچه زودتر با کليه وسايل بيايند زير هشت. افرادى را که اسامي آنها را خوانده بودند بيست نفر مىشدند اسم من هم در ميان آنها بود. با اينکه ما عمليات سازمانها را در بيرون قبول نداشتيم ولى از طرف ديگر هم نمىخواستيم دست آويزى بدست پاسدارها بدهيم. رژيم از موقعيت بدست آمده به بهترين وجه ممکن به نفع خودش استفاده کرد. هنگامى که ما داشتيم وسايلمان را جمع مىکرديم مجتبى با صداىبلند سخنرانى مىکرد که اينها داخل بند تشکيلات زدهبودند و بنابراين بايد بروند اوين و دوباره تجديد محاکمه شوند. البته مسئله تجديد بازجوئىها را بارها در مجردى قبلى هم مطرح کرده بودند و من هميشه اينطور فکر مىکردم که مرا در زندان اعدام خواهند کرد و ديگر رنگ بيرون را نخواهم ديد. پيش از اين که به زير هشت بروم نگاهى به افرادى که داشتند وسايلشان را جمع مىکردند انداختم و متوجه شدم که بيشتر آنها اتهام مشابهى داشتند. همگى از بچههاى هوادار پيکار بودند بجز يک نفر که هوادار سهند بود. در واقع رژيم با اين حرکت مىخواست جوّ سرکوب و اختناق را هر چه بيشتر در زندانها حاکم کند. در مدت کوتاهى همگى حاضر شديم و ما را از زير هشت به راهروى اصلى واحد سه بردند.


 

 

 

 

 

فرستادن ٢٠ نفر به اوين براى اعدام

 

از راهروى اصلى واحد سه ما را يک راست به بيرون از ساختمان زندان بردند و سوار يک کاميون کردند که همه دور و اطرافش پوشيده بود و تنها در سقف آن به اندازه يک سکه کوچک روزنهاى براى تنفس وجود داشت. کاميون نه جاى نشستن داشت و نه دستگيرهاى براى تکيهگاه موقع ايستادن. از روزنه سقف به آسمان خيره شدم و ديدم که اولين برف زمستان آغاز به باريدن کرده است. اواخر دى ماه سال ١٣٦٠ بود و من که عاشق برف بودم با خود فکر مىکردم چرا در اين اوضاع و احوال و اينگونه شاهد بارش اولين برف زمستانى باشم؟

ماشين از جا کنده شد و با شتاب در مسير جاده به راه افتاد. عجله داشتند که هر چه زودتر ما را به اوين برسانند و تکليف همگى را روشن کنند. راننده بىخيال و گويى که کالا يا محمولهاى غير از آدميزاد حمل مىکند بدون توجه به دست اندازها و پيچ و خمها با شتاب رانندگى مىکرد و يا به شدت ترمز مىگرفت. بعد از يک ساعت به زندان اوين رسيديم.گويا آنها از پيش در انتظار آمدن ما بودند و به همين دليل ما را يک راست به انفرادى٣٢٥ بردند که در مقابل بندهاى پنج و شش قديم قرار داشت. سلولهاى انفرادى آنجا در دو رديف بودند که رديف اول آن در پائين و رديف بعدى کمى بالاتر قرار داشت. هرکدام از ما را جداگانه در سلولى انداختند. من را در سلولى انداختند که يک نفر ديگر هم در آنجا بود.

او يکى از بچههاى خيلى خوب مجاهدين بود. از من پرسيد براى چى تو را به اينجا آوردهاند. برايش همه چيز را راجع به قزلحصار توضيح دادم. من هم از آوردن او به اوين جويا شدم. گفت که به احتمال زياد او را اعدام خواهند کرد چونکه در تظاهرات مسلحانه شرکت داشته و از او نارنجک و اسلحه گرفتهاند. اين حرفها را از طرف بازجويش مىزد. همينطور اضافه کرد که بازجويش به او گفته اگر با آنها همکارى بکند در حکمش تخفيف خواهند داد ولى او از اينکار امتناع کرده بود. او جوان بيست و سه سالهاى بود به نام محمد که قد متوسطى داشت. آدم خوب و خوش برخوردى بهنظر مىرسيد و واقعيات را آنچنان که بود مىديد.

شب اول با اينکه هر کدام دو عدد پتوى سربازى روى خودمان کشيده بوديم و دو تا هم در کف سلول قرار داشت ولى با اين حال هر دو احساس سرما مىکرديم. تنها يک بخارى قديمى در راهروى باريک جلوى سلول قرار داشت که فقط در طول روز روشن بود. خودمان را در هواى سرد و کوهپايهاى اوين و سلول سيمانى و نمناک، نمىتوانستيم با دو تا پتوى کهنه و مندرس گرم نگه داريم. طول و عرض سلول يکونيم متر در دوونيم متر بود که به زحمت با نور کم رنگ لامپى که در حد فاصل ديوار سلول و راهرو قرار داشت، روشنى مىگرفت. عرض راهروى جلوى سلول يک متر يا يک کمى بيشتر بود و تعداد کل سلولهايى که در آنجا بود به بيستوپنج تا مىرسيد. بيشتر وقتها صداى نگهبان شنيده نمىشد ولى يکهو مىديدى که درب سلول باز مىشد و پاسدار تو را صدا مىکرد. در داخل سلول آبريزگاه وجود نداشت و به همين دليل روزى سه نوبت زندانيان را به دستشوئى مىبردند. نوبت اول بعد از بيدارباش و قبل از ساعت هفت صبح بود و دفعه دوم بعد از ناهار و نوبت آخر پيش از ساعت نُه شب بود که بعد از آن وقت سکوت و خاموشى بود. هفتهاى دوبار هم حمام داشتيم که در اولين نوبت بهخاطر نداشتن حوله من و محمد خودمان را با روزنامه کهنهاى که در آنجا بود خشک کرديم.

از محمد پرسيدم وقتى در تظاهرات مسلحانه بودى آيا مردم از شما حمايت مىکردند؟ اول کمى مکث کرد و بعد گفت راستش را بخواهى نه! از او خوشم آمد چون نمىخواست دروغ بگويد يا بزرگنمايى کند. پرسيدم راجع به خودت چه فکر مىکنى؟ گفت الان ديگر دير شده که براى خودم فکر کنم چون زير حکم اعدام هستم ولى اميدوارم برادرم که کوچکتر است متوجه بشود که چه راهى را بايد در زندگى انتخاب کند. اگر هم بخواهد قهرمان يا فرد سرشناسى بشود راه کسانى را انتخاب کند که امتحان خودشان را به درستى پس داده باشند.

يکروز صبح در سلول باز شد و نگهبان اسم مرا خواند و گفت چشمبندت را بزن و بيا بيرون. بعد همان موقع رفت سراغ سلولهاى بعدى و چند نفر ديگر را هم آماده کرد. ما را برد پائين پلهها و چند نفرى را هم که در سلولهاى پائينى منتظر بودند با ما در يک صف کرد و گفت پيراهن همديگر را بگيريد و دنبال هم راه بيفتيد. از آنجا ما را به ساختمان مرکزى بردند. در آنجا راهرويى بود که مانند اطاق انتظار بود. کمى بعد شخصى اسم مرا خواند و بداخل اطاقى برد. دوباره همه چيز از اول شروع شد و به بازجويى بعد از دستگيرىام مىمانست منتها با اين تفاوت که اينبار با زدن و شکنجه همراه بود. زندانيان ديگرى هم در آنجا بودند که داشتند بازجويى پس مىدادند. بهنظر مىآمد که آنها به تازگى دستگير شدهاند و بازجوها مىخواهند از آنان اطلاعاتى بدست بياورند. يکى از افراد به اسم شاهرضا که قبلأ در بند ما بود و تواب شده بود در اينجا کمک بازجو شده بود و از ما سئوال و جواب مىکرد. در بازجويى که از من شد چون بازجوها نتوانستند چيز خاصى بدست بياورند تصميم گرفتند مرا به تخت ببندند و به کف پاهايم شلاق بزنند. آنها منتظر بودند تا بازجوى ديگر کارش با تخت تمام بشود. شاهرضا گفت:

- دوستانت همه چيز را گفتهاند و اطلاعاتى هم راجع به تو دادهاند. من چيزى را نپذيرفتم. بى خبر نشسته بودم که ناگهان جسم محکمى بر سرم خورد و مرا به سرگيجه انداخت. بازجو با دست گچ گرفتهاش چند بار محکم به سرم ضربه زد. مدتى منتظر خالى شدن تخت شدند ولى گويا کار آنها به درازا کشيده بود و به همين دليل مرا دوباره به راهروى انتظار بردند. سپس تعدادى از ما زندانيان را به بيرون از ساختمان بردند و در آنجا سوار مينىبوس کردند و به سلولهاى خودمان برگرداندند. محمد منتظر آمدنم بود و پرسيد کجا رفته بودى؟ موضوع را برايش تعريف کردم ولى به او نگفته بودم که من هم زير حکم اعدام هستم. فقط راجع به وضعيت و شرايط موجود با هم صحبت کرديم و دو روز بعد محمد را صدا کردند و بردند. بعد از چند ساعت او را برگرداندند. پرسيدم کجا رفته بودى؟ گفت بازجويش مىخواسته او را ببيند و به محمد گفته تو مسلحانه دستگير شدى و حکم تو اعدام است ولى اگر با ما همکارى کنى در حکمت تخفيف داده خواهد شد. در ضمن يادآور شده بود که بزودى او را به بند عمومى منتقل مىکنند. همينطور هم شد و روز بعد پاسدار محمد را صدا کرد و برد. در طى اين مدت مىشنيدم که نگهبانها مىآمدند و افرادى را صدا مىکردند و بعد فهميدم آنها دوستان هم بندى سابقم هستند. گاهى وقتها هم به اشتباه اسم آنها را در يک سلول ديگر صدا مىزدند. معلوم بود هر روز يک تعداد از بچهها را مىبرند بازجوئى تا بتوانند از آنها چيزهايى بدست بياورند.

چند روز بعد دوباره اسم من را براى بازجوئى خواندن و خوشبختانه اينبار از شکنجه و کتک زدن خبرى نبود. بازجو گفت اگر حرفى دارى بزن و اگر فکر مىکنى چيزى هست که نگفته باشى بگو. جواب دادم چيزى براى گفتن ندارم. بازجو گفت پروندهى شما بيست نفر کامل شده و حکم اعدام هم براى بعضىها صادر شده است و بعد مرا به راهرو فرستاد.

از زير چشمبند ديدم پاسدارى دارد دخترى را مىبرد که آن دختر روى زانوهايش خودش را به جلو مىکشيد! در طرف ديگر راهرو بازجويى در کنار دختر جوان ديگرى ايستاده بود و آن دختر داشت تلفنى با مادرش صحبت مىکرد و مىگفت که او همه چيز را به بازجويش گفته است و بزودى آزاد خواهد شد. گفت چيز نگران کنندهاى نيست و ادامه داد که من راجع به فلانى و فلانى هم به بازجويم گفتهام. کمى بعد ما را بردند و سوار مينىبوس کردند و جلوى انفرادى پياده شديم و از آنجا به داخل سلول برگرداندند.

شبها هواى سلول بسيار سرد و منجمد کننده مىشد و به همين دليل يکروز صبح که از خواب بيدار شدم نتوانستم از رختخواب برخيزم. متوجه شدم که پاهايم مرا يارى نمىکنند. اول جدى نگرفتم ولى بعد متوجه شدم که بايد اتفاقى افتاده باشد و نگران شدم که نکند فلج شده باشم. پاهايم را با دست خوب ماليدم تا کمى جان گرفتند و بعد از دو ساعت توانستم روى آنها بايستم. گويا از شدت سرما خشکشده بودند.از اواخر دى ماه تا نيمهى دوم بهمن ٦٠ در انفرادىهاى اوين بسر بردم. روز نوزده بهمن مصادف شده بود با درگيرى مجاهدين با حکومت که در طى آن موسى خيابانى کشته مىشود. همينطور در ششم بهمن ماه همان سال اتحاديه کمونيستها آغاز به درگيرى مسلحانه با حکومت در جنگلهاى شمال مىکند. همهى اينها دستبدست هم داده بود و فشار داخل زندان را چندين برابر کرده بودند.

گاهى وقتها پاسدار يکمرتبه درب سلول را باز مىکرد و مىگفت بيا جلوى درب و بنشين روى زمين. يک يا چند نفر با ماسکهايى که تمام کلهشان را پوشانده بود مىآمدند جلوى درب مىايستادند و زندانى را نگاه مىکردند. بعدها فهميدم که آنها توابين سازمانهاى مختلف هستند که براى شناسايى ديگران مىآيند تا مبادا کسى بتواند از زير دستشان جان سالم به در برد. به همين طريق خيلىها شناسائى و اعدام شدند و اين توطئه جديد رژيم بود.

طى مدتى که در سلول بودم فرصت بيشترى براى انديشيدن و مرور اتفاقات داشتم و به عنوان مثال پى بردم چرا در آن روزى که در بازجوئى بودم به يکى از بازجوها تلفن شده بود. نمىدانم از پشت گوشى به او چه گفتند ولى او رو کرد به دوستانش و گفت: "در شمال خبرهايى شده و بايد هر چه زودتر برويم آنجا!" خبر در رابطه با درگيرى اتحاديه کمونيستها در جنگلهاى شمال بود که در آن لحظه متوجهاش نشده بودم. براى حدود يک ماه که در آنجا بودم چند بار روزنامه آوردند و فروختند. يک بار مطلبى را که در صفحهى اول روزنامهى اطلاعات نوشته بود را خوب به ياد دارم که مىگفت: "شب سبو گذشت و لب تنور گذشت." در آن هنگام با خود فکر مىکردم که بىترديد اين وصف اوضاع و شرايط بحرانى من در آن روزهاى زندان است. آخر ماه بهمن بود که پاسدارى آمد و اسمم را صدا کرد و گفت: "وسايلى را که در داخل سلول دارى بردار و بيا بيرون." چيز خاصى درون سلول نداشتم و فقط وسايلى را که از قزلحصار آورده بودم را به اضافهى کمربند و کيف پولم را به من برگرداندند. ما را به سمت سلولهاى پائين بردند و در آنجا تعداد ديگرى به گروه ما اضافه شدند و سپس همه را به رديف در کنار خيابان نگهداشتند. کمى بعد ما را سوار مينى بوس کردند و راننده به راه افتاد.


 

 

 

 

 

تيرباران

 

از محوطهى زندان اوين که خارج شديم به ما گفتند چشمبندهايتان را برداريد. به يکديگر نگاه مىکرديم تا مطمئن شويم همگى در آنجا هستيم. متاسفانه از بيست نفرى که رفته بوديم تنها دوازده نفرمان برگشتيم. همه از اين بابت ناراحت بودند. يادم مياد اميد قريب با سر اشاره مىکرد و سراغ محمدشاه را که جوانترين فرد بين ما بود را مىگرفت. به اميد گفتم از او اطلاعى ندارم. داخل مينىبوس زياد نمىشد حرف زد. به همديگر و اطراف نگاه مىکرديم و در اين فکر بوديم که چه به سر بقيه آمده است. مينى بوس وارد اتوبان تهران-کرج شد و بعد هم مسير حصارک را در پيش گرفت. از کنار کاخ اشرف پهلوى و باغهاى سيب او گذشتيم تا اينکه به قزلحصار رسيديم. در بيرون زندان چشم بندها را زديم و مينىبوس پس از وارد شدن به محوطه ما را پياده کرد.

به صف شديم و بعد به راهروى واحد سه هدايت شديم. داخل راهرو که مىرفتيم اميد گفت به احتمال زياد بقيه را اعدام کردهاند. پذيرش اين مطلب برايم خيلى سخت بود و از طرف ديگر باور نمى کردم که دوباره به قزلحصار برگشتهام. فکر مىکردم که در اوين همه چيز تمام خواهد شد و ما را خواهند کشت. بعد از بازگشت به قزلحصار حاج داوود ما را به مجردى پنج فرستاد.

درب بند باز شد و يکى يکى وارد شديم. شور و هيجانى در بند به پا شده بود و همه مىگفتند ارواح آمدهاند! مىگفتند اين روح شما است که به اينجا آمده و خود شما نيستيد! در همان لحظات اول تا چشم مجتبى به اميد افتاد زود رفت زير بند پيش حاج داوود و وقتى برگشت رو کرد به اميد و پرسيد تو چرا آمدى؟ تو را اشتباهى فرستادهاند! اميد تازه از زير هشت آمده بود داخل راهرو و بچهها دورش را گرفته بودند و داشتند روبوسى مىکردند که مسئول بند او را صدا کرد و گفت با کليه وسايل بيا زير هشت. همه مات و مبهوت مانده بوديم که باز چه خبر شده؟ توجههمه به زير هشت بود تا ببينيم با او چکار مىکنند. مجتبى اميد را بيرون برد و ما ديگر او را نديديم. اميد را مستقيم برگردانده بودند به اوين و اعدامش کرده بودند! در ضمن هشت نفرى ديگر هم که در ابتدا جزو گروه بيستنفرى ما بودند و با ما برنگشته بودند همگى تيرباران شده بودند! اين مسئله غير قابل تصور و ناباورانه مىنمود. برخى از آنها حتا حکمشان تمام شده بود و در اصل مىباييست چندين ماه قبل آزاد مىشدند. ناگفته نماند که بچههايى که تيرباران شدند به لحاظ شخصيتى در سطح بالايى بودند و آدم از مصاحبت با آنها بسيار لذت مىبرد. سواى مسائل سياسى، اعدام شدگان انسانهاى والايى بودند که بهترينها را براى مردم مىخواستند و به خاطر همين خار چشم رژيم شده بودند. دژخيم چشم ديدن رفقا را نداشت و خيلى زود آنها را از شاخه چيد! همهى دوستان زندانى و هواداران سازمانها از تيرباران شدگان بهخاطر انسان دوستى آنها با نيکى و احترام ياد مىکردند. بعضى از خصوصيات و ويژهگىهاى بارز رفقاى اعدام شده: متانت، افتادگى، مقاومت و انديشمندى والاى آنها بود. دوستى من با برخى از آنها بهخاطر شخصيتشان صورت گرفته بود و آگاهى از خط سياسى آنها دخالتى در برقرارى اين پيوند دوستى نداشت. در اينجا گوشهاى از خاطراتم از ياران تيرباران شده را آنگونه که در ذهن سپردهام بازگو مىکنم:

سعيد جاويد از بچههاى متولد مازندران بود که فقط شش ماه حکم داشت. چند ماهى بود که حکمش تمام شده بود و از او خواسته بودند که براى آزاديش مصاحبه انجام دهد ولى او از انجام اين کار خوددارى کرد.

غلامرضا بهروان صداى قشنگى داشت و گاهى وقتها براى ما آوازى را زمزمه مىکرد تازه شش ماه بود که عروسى کرده بود. يک روز که از خيابان رد مىشده مىبيند که عدهاى چماقدار دارند دخترى را که در حال فروش نشريه است اذيت مىکنند. با آنها وارد بحث و مشاجره مىشود و به همين علت دستگيرش مىکنند. در دادگاه چهار ماه برايش حکم مىبرند و اتهامى که به او مىزنند شرکت در راهپيمايى سازمان پيکار بوده است. بدون توجه به اينکه او اشاره مىکرد روز قبل از راهپيمائى دستگير شده است و چطور مىتوانسته در آنجا حضور داشته باشد؟!

محمدشاه، از اهالى مسجد سليمان بود و حدود هيجده سال داشت. هم پروندهاش که شاهرضا نام داشت تواب شده بود. به او اتهام زده بودند که مىخواسته کميته را منفجر کند.

سعيد پسنديده، در مورد او شنيده بودم که جلوى همه زندانيان با کچوئى که رئيس زندان بوده بحث مىکند و بعد عصبانى مىشود و کشيد