Welcome to the Website of Kanoone Khavaran

The Organization for the Defense of Political Prisoners of Iran

 

 

 دادخواست

کانون زندانیان سیاسی ایران

كميته بين المللى عليه اعدام

 

کميته بين المللى عليه سنگسار

 
     

زندانی سياسی  آزاد بايد گردد   

 

خاوران تنها گورستان دسته جمعی ايران نيست؛ شناخته ترين آنهاست

 

 

" زنده آنهايند که پيکار مىکنند

آنان که از شيب تند سرنوشتى بلند بالا مىروند

و پيوسته در قلب خويش

هدفى مقدس دارند

و يا عشقى بزرگ"

يادگار مبارزى گمنام،

بر سلول انفرادىاوين

 

 

٭ از اوين تا پاسيلا

٭ د. البرز

٭ چاپ اول، تورنتو، زمستان ١٣٧٩

٭ اسامى جان باختگان راه آزادى و توابين حقيقى است.

٭ پاسيلا اسم زندانى در هلسينکى پايتخت فنلاند مىباشد.

٭ نشانى کامپيوترى:d_alborz@yahoo.com


 

 

تقديم به همه انسانهاى آزاديخواه،

زندانيان مبارز و خانوادههايشان

 

 

پيشگفتار

 

رويدادهايى که در پى خواهد آمد بخشى از سرگذشت واقعى من به عنوان يک زندانى سياسى در سالهاى بحرانى و پر التهاب ٦٦-١٣٦٠ در زندانهاى جمهورى اسلامى و همچنين سالهاى فرار، زندان و گرفتارى تا اواخر سال ١٣٦٩ در خارج از کشور است. نوشتهاى که در پيش روى داريد حاصل مرور و يادآورى جريانات و اتفاقات داخل زندانو نحوه برخورد زندانيان با يکديگر و مقابله آنها با ظلم و فشار رژيم اسلامى است. در قسمتهاى آخر کتاب گوشههايى از مشکلات و دامهاى گوناگون بر سر راه آزادگان و رانده شدگان از ميهن و تلاش بىوقفهام براى رسيدن به مقصدى امن و آسايشى نسبى آورده شده است.پيشنهاد نوشتن و ثبت خاطراتم در زندان، براى اولين بار توسط دخترخالهام مطرح شد و از آنجا که انگيزه چنين کارى در من هم فراهم بود به دنبال فرصت مناسبى مىگشتم تا به اين کار اقدام کنم. تا اينکه در يکى از روزهاى تابستانى سال ١٣٧٠، خودکار و کاغذ به دست گرفتم و در گوشهاى خلوت و دنج اولين سطرهاى اين مجوعه را بر کاغذ آوردم. اما پيدايش اين نوشتار، که در قالب ويرايش نشده به بيش از ٧٠٠ صفحه مىرسيد، در طى مدت هشت سال رنج و تحمل سختىهاى بسيار صورت پذيرفت که بحرانهاى روحى و تلاطمهاى احساسى را بخاطر "زندهکردن خاطرهها" و نه فقط "خاطره نگارى" برايم به دنبال داشت. تصور اوليه مبنى بر اينکه مىتوانم اين ماده خام را در اختيار دوستان بگذارم تا بقيه کار را به انجام رسانند خيلى زود رنگ باخت و مجبور شدم که قسمت عمدهاى از تايپ، تصحيح و ديگر امور کتاب را علاوه بر سنگينى بازبينى رويدادهاى گذشته بر عهده گيرم.

بىگمان ظرافتها و سختىهاى گوناگون حرفه نويسندگى براى من که تجربهاى در اين کار نداشتم خيلى دشوار مىنمود ولى در اين راه شوق آگاهى رسانى و اميد به بازگو کردن حماسه مقاومت و از جان گذشتگى فرزندان خلق و مبارزين راه آزادى همواره مرا در انجام اين امر يارى مىبخشيد. طولانى شدن اين راه و گذر سالها خبر از عمق فاجعه و توانفرسا بودن يادآورى اين خاطرهها دارد.


 

فهرست

 

دستگيرى توسط کميته...................................................... ٦

اوين ........................................................................... ١١

بازجويى در ٣٠خرداد ٦٠ ............................................... ٣١

دادگاه در ٧تير ٦٠ .......................................................... ٣٩

قزلحصار واحد سه ............................................ญญญ............ ٤٨

فرستادن ٢٠ نفر به اوين براى اعدام ................................... ٦٤

تيرباران ...................................................................... ٧١

آوردن زندانيان جديد ....................................................... ٨٦

کتک زدن در نوروز ٦٢ ................................................. ١٢٧

زندانبان جديد .............................................................. ١٥١

خودکشى فيروز الوندى ................................................... ١٥٩

انتقال به واحد يک قزلحصار .......................................... ١٧٥

استقلال گرفتن در زندان ................................................. ٢٠٦

اعتصاب گروهى در قزلحصار ....................................... ٢١٨

بردن به انفرادى براى آزادى ........................................... ٢٣٨

اولين اعتصاب عمومى ما در اوين .................................... ٢٥٥

انفرادى تنبيهى ............................................................. ٢٥٩

بازگشت به سالن سه ...................................................... ٢٧٩

آزادى ........................................................................ ٢٨٦

اسامى اعدام شدگان ....................................................... ٢٩٥

بعد از آزادى ........................................ ...................... ٢٩٦

در تدارک فرار ............................................................ ٣١٢

پاکستان-کراچى ............................................................ ٣١٧

بدرقهى مادر ............................................................... ٣٢١

قرارگاه مرکزى پليس کراچى .......................................... ٣٤٠

فنلاند-هلسينکى ............................................................ ٣٥٠

برنامه ريزى مجدد ........................................................ ٣٥٢

موفقيت آميز بودن نيمى از برنامه ..................................... ٣٥٥

بازداشت به اتهام انفجار هواپيماى پانامريکن ...................... ٣٥٩

رهايى از زندان پاسيلا .................................................. ٣٧١

موفقيت نهايى .............................................................. ٣٧٩

 

با سپاس و قدردانى بسيار از مادر عزيزم براى مهر بىکران، فداکارى و استقامت ستودنىاش، برادر گرامىام براى کمک صميمانه و بىدريغ در تنظيم و ويرايش کتاب و ديگر دوستان عزيزى که با دلگرمى و صميميت مرا در تکميل و پخش کتاب يارى دادند.


 

 

 

 

 

دستگيرى توسط کميته

 

پس از قيام سال ٥٧ حال و هواى ديگرى در ايران حاکم بود و مردم هنوز در روياى آزادى بسر مىبردند. بسيارى از جوانان تحت تاثير مستقيم دوستان و خويشاوندانى که هوادار گروهها بودند شتابزده بسمت سازمانهاى سياسى مختلف کشيده مىشدند و اين کار را با کمترين پژوهشى انجام مىدادند.من نيز به نوبه خود و بهخاطر شرايطى که در آن روزها حاکم بود بيشتر وقتم را در خيابان مىگذراندم و مشتاق بودم از اوضاع و احوال جامعه با خبر باشم. به صحبتها و بحثهايى که در کوچه و بازار صورت مىگرفت گوش مىدادم و مايل بودم از آخرين اخبارى که در سطح کشور جريان داشت مطلع گردم. کمکم با نام سازمانها و گروههايى که در کوچه و خيابان بر سر زبانها بود آشنا شدم. برايم پر جاذبه و غرور آفرين بود وقتى مىشنيدم که ملت ايران چنين فرزندان دلاورى دارد که شجاعانه در برابر ناملايمات قد برافراشته و جان خود را در اين راه گذاشتهاند. موقعيت خوبى براى سازمانها پيش آمده بود که از فداکارىهاى چنين افرادى براى تبليغات و شناساندن خود به جامعه استفاده کنند و هر روز بر تعداد هواداران خودشان بيافزايند. اين کشمکشهاى تبليغاتى و مبارزات سياسى و برخوردهاى عقيدتى همچنان ادامه داشت و از آنجا که در اين زمينه گفتار و نوشتارهاى فراوان عرضه شده است، بررسى و تحليل سياسى و اجتماعى آن مقطع خاص را به صاحبنظران و علاقمندان وامىگذارم مىکنيم.

بعد از ظهر ٢٦ خرداد سال ١٣٦٠ بود که يکى از دوستانم به نام فرهاد به منزل ما آمد و پيشنهاد کرد که براى گردش بيرون برويم و ببينيم اوضاع و احوال چگونه است. به همين منظور به طرف خيابان انقلاب و مصدق به راه افتاديم ولى به نوعى احساس مىکرديم که چهرهى شهر تا اندازهاى عوض شده است. حوالى ساعت چهار بود که به مقابل پارک دانشجو در خيابان مصدق رسيديم. اين خيابان يکى از خيابانهاى شلوغ شهر و يکى از مراکز خريد و گشت و گذار مردم بود. گويا در چهارراه انقلاب و مصدق تظاهرات شده بود و ما بىخبر از اين موضوع در پايينتر از آن محل مشغول گردش بوديم. سازمان مجاهدين به همراه سازمانهاى چريکهاى فدايى خلق-اقليت و راه کارگر براى حمايت از بنىصدر که از مقام رياست جمهورى عزل شده بود راهپيمائى مىکردند. در همين هنگام سر و صدايى از دور بلند شد و از رفت و آمد آمبولانسها پيدا بود که درگيرى بوجود آمده است. من و فرهاد مشغول صحبت و کمک کردن به يکى از رفقاى خود شديم که داشت نشريه سازمانپيکار را مىفروخت. دختر جوانى که از روبرو مىآمد به ما هشدار داد که پاسدارها و کميتهچىها دارند مردم را مىگيرند و بهتر است که پراکنده شويد. همانطور که دور مىشد دوباره تکرار کرد که جوانها را دستگير مىکنند. پس از چند دقيقه ما متوجه شديم که ماشينهاى زيادى از کميته و سپاه در رفت و آمد هستند.

ناگهان يک ماشين پيکان در کنار خيابان ايستاد و دو نفر از آن پياده شدند. يکى از آنها بطرف ما آمد و خواست فروشنده نشريه را دستگير کند که من سد راه او شدم و کميتهچىديگر بطرف فرهاد و جوانک فروشنده نشريه دويد که آنها متوجه قضيه شدند و زود فرار کردند. کميتهچى بدنبالشان دويد ولى موفق به دستگير کردنآنها نشد و پس از لحظاتى هر دو آنها برگشتند و مرا به زور سوار ماشين کردند و راننده براه افتاد.

در طى راه مرتب مرا سئوالپيچ مىکردند و ضمن توهين با مشت به سر و صورتم مىزدند. اولين سئوال آنها اين بود که:

- چرا در تظاهرات شرکت کردى و چرا راهپيمائى به راه انداختهايد؟ وقتى جواب دادم بهطور اتفاقى به آن خيابان آمدهام باورشان نمىشد و مرا متهم به هوادارى از سازمانها مىکردند و سراغ دوستانم را از من مىگرفتند. گفتم:

- از اين دوستانى که شما از آنها صحبت مىکنيد خبر ندارم.

دوباره تکرار کردم:

- براى قدم زدن به اين محل آمده بودم و هيچگونه اطلاعى از اين تظاهرات ندارم.                                                              ولى آنها گوششان بدهکار نبود و با مشت به سر و صورت و پهلوهايم مىزدند. بعد هم مرا بازرسى بدنى کردند و کيف پولم را به همراه مقدارى پول خرد از داخل جيب شلوارم بيرون آوردند و همراه آن نشريه پيکارى را که خريده بودم يافتند. با ديدن نشريه جرىتر شدند و مرا تهديد به مرگ کردند و گفتند:                                - اگر اسامى دوستانت را نگوئى تو را شبانه خواهيم کشت و جسدت را در بيابانهاى اطراف خواهيم انداخت و يا تو را به مسجدى که حزب اللهىها در آنجا جمع هستند مىبريم تا تکهتکهات کنند!

بعد از اين تهديدها نشانى منزل مرا خواستند تا به آنجا بروند و به قول خودشان چيزى پيدا کنند. با خود فکر کردم من که کارهاى نبودم که اينها مىخواهند اينکارها را با من بکنند و حالا اگر بروند خانهمان چه خواهد شد؟ ما که پدرى بالاى سرمان نيست و چه بلايى بر سر اعضاى خانوادهام خواهند آورد؟ به هيچوجه راضى نبودم که پاى خانوادهام به ميان کشيده شود و به همين منظور از دادن نشانى درست منزل خودارى کردم و نشانى ديگرى را به آنها دادم. فقط به ياد دارم که گفتم در کرج زندگى مىکنم و براى خريد به تهران آمدهام. ناگفته نماند که من اسم واقعى خود را براى اينکه پاى خانوادهام به ميان کشيده نشود به آنها نگفتم. ماشين با سرعت خيابانهاى شهر را يکى بعد از ديگرى طى مىکرد و مدتى نگذشت که متوجه شدم در ميدان خراسان هستيم و اينها کميتهچىهاى ميدان خراسان هستند. بعدها شنيدم که آنها در بى رحمى شهرت دارند. به کميته که رسيديم دوتا از پاسدارها با هم صحبت مىکردند که همين حالا من را به بيابان برده و سر به نيست کنند يا اينکه کمى صبر کنند و بگذارند هوا کمى تاريکتر شود. بعد از اين گفتگوها مرا بداخل مقر خود بردند و در اطاقى که دو نفر ديگر هم در آنجا بازداشت بودند انداختند. بعد از نيم ساعت مرا براى بازجوئى بردند و همان سئوالهايى را که قبلا" کرده بودند اينبار در حضور شخص سومى تکرار کردند و در پايان گفتند تو را به زندان اوين مىفرستيم تا در آنجا برايت تصميم بگيرند. هر چه اصرار کردم و گفتم من کارهاى نيستم و کارى به اينکارها نداشتهام به گوششان نرفت. دوباره مرا به همان اطاق برگرداندند. احساس خوبى نداشتم و نمىدانستم چه مدت بايد بلاتکليف بمانم. تا آنروز هيچ تجربهاى از بازداشت و ماندن در کلانترى يا کميته را نداشتم. مىدانستم خانوادهام يعنى وابستگان درجه اول من و بخصوص مادرم خيلى نگران خواهند شد. من در نبود پدر مسئوليت خانواده را داشتم و مىبايست در حد توانايى به آنها کمک مىکردم. از طرف ديگر مطمئن بودم که فرهاد دوستم به منزل ما رفته و خانوادهام را در جريان گذاشته است. روز بعد و قبل از ظهر بود که اسم مرا خواندند و گفتند مىخواهيم تو را به اوين ببريم. بعد مرا سوار ماشين کردند و راننده به راه افتاد. سه نفر داخل ماشين بوديم يعنى من و راننده و نفر ديگرى که گويا مسئول سياسى-عقيدتى آنها بود. در بين راه از آنها پرسيدم چرا آزادم نمىکنند؟ شخص ريشويى که کنار راننده نشسته بود گفت ما کارهاى نيستيم و اوين در اين مورد تصميم مىگيرد. بعد ادامه داد که خدا بزرگ است و شما هر چه زودتر آزاد خواهيد شد. من با کمى اضطراب پيش خود فکر مىکردم که به هيچوجه دلم نمىخواهد پايم به زندان اوين کشيده بشود چرا که هيچکس خاطرهى خوبى از آنجا نداشت.


 

 

 

 

 

اوين

 

ماشين همچنان در اتوبان پيش مىرفت و همه چيز بسرعت از مقابل چشمانم مىگذشت و هيچ معنايى جز سکوت و بهت برايم نداشت. فکر مىکردم آنجا چه به سر من خواهند آورد و کارم به کجا خواهد کشيد؟ کمکم به زندان اوين نزديک شديم و راننده در مقابل در آهنى بزرگى توقف کرد. در آنجا بعد از زدن چشمبند تيره رنگى به چشمانم يک نفر دستم را گرفت و مرا با خود برد. چشمبند مانند پرده سياهى جلوى چشمانم قرار گرفته بود و مرا به سرگيجه مىانداخت. در بين راه هيچ صدائى شنيده نمىشد و انگار هيچ موجود زندهيى در آنجا نبود. ناگهان صداى باز شدن درب بزرگ ديگرى بگوش رسيد و پس ازگذشتن از آن به راه خود ادامه داديم. بعد از چند دقيقه درب آهنى ديگرى باز شد و پاسدار قبل از رفتن به من گفت که چشمبندم را بردارم.

وقتى که به "بند"، يعنى ساختمانى که زندانيان در آنجا نگهدارى مىشدند، وارد شدم مسئول آنجا توضيحاتى در مورد مقررات بند به من داد و سپس مرا به اطاقم راهنمائى کرد. بعدها فهميدم که او يک زندانى عادى است و بهخاطر تجاوز جنسى دستگير شده است.        او مرا به اطاقى به طول چهار و عرض سه متر فرستاد که فاقد تخت بود و پانزده نفر ديگر در آن زندگى مىکردند. در آنجا با يکى از بچههاى کرج به اسم مجتبى آشنا شدم که پسر خوبى بهنظر مىرسيد. او توضيح داد اشخاصى که در اينجا زندگى مىکنند از افراد مختلفى هستند که در ميان آنها ساواکى، ارزى يعنى کسانى که بهطور قاچاق در خيابان ريال ايران را با پول کشورهاى ديگر مبادله مىکردند و از اين راه امرار معاش مىکردند، سارق مسلح، زندانى عادى و همينطور سياسى پيدا مىشود.

مجتبى متوجه شد که من چيز زيادى از زندان و افراد مختلف آنجا نمىدانم و به همين خاطر نصيحت بسيار خوبى به من کرد و گفت: داخل زندان بيشترين احترام را به افراد بگذار و کمترين اعتماد را به آنها بکن!

بعد هم محل دستشوئى و قرار دادن لباسها را به من نشان داد و پيشنهاد کرد که با قسمتهاى مختلف بند آشنا شوم. هنگامى که در حياط بودم مجتبى آمد و گفت بهتر است لباسهايت را عوض کنى و لباس راحتترى بپوشى. گفتم من ديروز بى دليل دستگير شدهام و هر لحظه منتظر دريافت خبر آزادىامهستم. او گفت هر جور که مايلى و بعد گذاشت و رفت.

ساختمان بند يک بناى دو طبقه بود که با ساختمان چسبيده به آن به بندهاى ٥ و ٦ قديم معروف بودند. اين ساختمان توسط پانزده پله به حياط نه چندان بزرگى راه پيدا مىکرد که در گوشهى آن استخر کوچکى قرار داشت و گفته مىشد توسط هواداران گروه فرقان ساخته شده است. در طرف ديگر حياط چند درخت چنار نيز به چشم مىخوردند که جويبار باريکى از کنار آنها مىگذشت و به استخر مىريخت. به گفته يکى از زندانيان اين جويبار از چشمهاى که در بيرون بود آغاز مىشد. در روى بامها نيز هميشه چند پاسدار مشغول کشيک دادن بودند.

آنروز به طبقه دوم بند نرفتم چرا که هر لحظه منتظر بودم اسم مرا بخوانند و آزادم کنند. در مورد طبقه دوم شنيده بودم که مانند طبقه همکف داراى دو اطاق کوچک و بزرگ است که همگى پر از زندانى هستند. طبقات همکف اين بندها در رژيم گذشته گويا سلولهاى انفرادى بودند که بعد از برداشتن ديوارها آنها را بهصورت عمومى در آورده بودند. در مجموع حدود صدوپنجاه زندانى در اين دو بند نگهدارى مىشدند که در بين بازداشت شدگان تعداد زيادى سلطنتطلب و ساواکى نيز وجود داشتند.

يکى از زندانيان جلو آمد و پرسيد:

- آيا تازه واردى؟

- آره.

- کى دستگير شدى؟

- ديروز.

سپس شروع کرد به صحبت در مورد چيزهاى مختلف، آدم فضولى بهنظر مىآمد. خودش را محسنى معرفى کرد و گويا ساواکى بود. پمپ بنزين ميدان محسنى در خيابان ميرداماد هم متعلق به او بود. جالب اينجاست که او تاريخچه تمام گروهها و سازمانها و افراد وابسته به آنها را از حفظ بود.

عصر آن روز شام را بهداخل بند آوردند و مجتبى دنبالم آمد و گفت موقع شام است و ما تا ده دقيقه ديگر شروع به خوردن مىکنيم. غذاى آن شب تخم مرغ پخته و نان لواش بيات شده بود. به او گفتم ميلى ندارم. پاسخ داد تو را درک مىکنم ولى بيا افراد ديگر را ببين و با آنها آشنا بشو.

تعدادى از زندانيان قبل از آوردن شام شروع کرده بودند به دويدن و نرمش کردن در حياط. بعد از ورزش و حمام به اطاقهاى خودشان رفتند و من هم از حياط به راهرو برگشتم.

در سمت راست راهرو اطاق کوچکى قرار داشت که اين اواخر به فروشگاه تبديل شده بود. مقدار کمى جنس از قبيل سيگار، کبريت، کمپوت و غيره براى خريد در آن عرضه مىشد. اطاق ما در انتهاى اين راهرو که به عرض يک مترو نيم بود قرار داشت. از جلوى درب اطاقها که مىگذشتم متوجه شدم ديگران هم سفره انداختهاند و مشغول شام خوردن هستند. وارد اطاق شدم و زندانيان در دو طرف سفرهاى به عرض نيم و طول دو متر نشسته بودند. اطاق ما پنجرهى بزرگى داشت که در مقابل آن ساختمان سلولهاى انفرادى معروف به ٣٢٥ قرار داشت. شيشيههاى پنجره را با ورقههاى آهنى بلند به عرض ده سانتى متر بهطور کامل پوشانده بودند. فقط از درون روزنهها و سوراخهاى کوچکى که بين آنها بود و آن هم به زحمت مىشد طرف ديگر را ديد.

سر سفره کنار مجتبى نشستم و او افرادى را که کنار ما نشسته بودند به من معرفى کرد. بيشتر آنها زندانيان سياسى و هوادار سازمانهاى چپ بودند مگر چند نفرى که به جرم سرقت مسلحانه دستگير شده بودند. در طرف ديگر سفره، سلطنتطلبها، ليبرالها، ارزىها و ساواکىها قرار داشتند. آن شب ميلى به شام نداشتم و نتوانستم چيزى بخورم. بعد از شام چاى آوردند. از مجتبى پرسيدم آيا چاى را هم از بيرون مىآورند؟ پاسخ منفى داد و اضافه کرد زندانيان در همينجا و با استفاده از سيم و دو تکه فلز و يا قاشق آب را در سطل مىجوشانند و بعد هم به آن چاى اضافه مىکنند. البته بعضى از اطاقها که کترى بزرگ داشتند مىتوانستند چاى را در آن دَم بکنند. مجتبى ادامه داد ما اسامى افراد را داريم که به ترتيب هر روز يک نفر از آنها کارگر مىشود و کارهاى اطاق را انجام مىدهد. از او پرسيدم چگونه؟ او گفت به عنوان مثال فردا نوبت خود اوست که کارگر بشود. همانطور که توضيح مىداد گفت سلطنت طلبها و ساواکىها از لفظ "کارگر" استفاده نمىکنند و در عوض کلمه "شهردار" را به کار مىبرند! اين اصطلاحى بود که بهطور معمول زندانيان بندهاى عادى بکار مىبردند. ادامه داد هر روز سر ساعت هشت صبحانه خورده مىشود. کارگر مىبايستى زودتر بيدار بشود و نان و پنير و چاى را آماده کند و بعد هم سفره را بيندازد و ليوانها را براى چاى آماده کند. منظور از ليوان يک تعداد شيشههاى خالى مربا و يا ليوانهاى پلاستيکى قرمز رنگى بود که در اختيار زندانيان قرار داده مىشد.

همچنين به موقع بيدار کردن افراد جزو مسئوليتهاى کارگر به حساب مىآيد و اگر تعداد زندانيان اطاق بيشتر بشود دو نفر به عنوان کارگر انتخاب مىشوند. بعد از صرف صبحانه کارگر اطاق ظرفها، ليوانها و سفره را جمع مىکند و مىبرد به ظرفشوئى و مىشويد. آن محل در واقع دستشوئى بوده ولى چون محل ديگرى وجود نداشت زندانيان مجبور بودند که ظرفهايشان را نيز در همان جا بشويند. بعد از شسته شدن ظرفها آنها را در محل کوچکى که در کنار اطاقو روى زمين بود قرار مىدادند و روى آنها را با روزنامه و يا تکهاى پارچه مىپوشاند. بعد از انجام اين کار نوبت به جارو کردن مىرسيد.ترتيب کار اينچنين بود که کارگر با جاروى کوچکى اطاق را جارو مىکرد و بعد آماده مىشد که ساعت ده به افراد اطاق يک ليوان چاى بدهد و پس از نوشيدن چاى ليوانها را مىشست و منتظر آوردن ناهار مىشد. گاهى وقتها از بيرون بند ميوه و سبزى مىآوردند و در فروشگاه يا همان اطاق کوچکى که در زير هشتى قرار داشت مىفروختند. لازم به توضيح است که منظور از "زير هشت" محل و فضاى مقابل دفتر مسئولين زندان و زندانبانها بود که به اين اسم خوانده مىشد.

اگر خيار، گوجه و کاهو داشتيم کارگر موظف بود که با آنها سالاد درست کند. هر اطاق قابلمه مخصوص خود را داشت و بعد از آوردن ناهار او قابلمه اطاق را مىبرد زير هشت که محل ورود و خروج بند هم بود. مسئول بند وظيفه داشت غذا را به نسبت افراد اطاق در قابلمهها تقسيم کند و بعد يک نفر از هر اطاق مىرفت و ظرف غذا را مىآورد.

کارگر اطاق تقسيم غذا را به عهده داشت و بچهها آن را دست بدست به انتهاى سفره مىرساندند. بعد از صرف ناهار ظرفها جمع مىشد و چاى مىدادند. بعد ليوانها را جمع مىکردند و کارگر آنها را مىشست. بعد از ظهر معمول بود که افراد استراحت کنند و يا براى کمتر از يک ساعت بخوابند و بعد از آن دوباره موقع چاى خوردن مىشد. کارگر همه را براى نوشيدن چاى صدا مىکرد. بعد از تمام شدن ليوانها را مىشست و سر جايشان مىگذاشت و سپس منتظر آمدن شام مىشد. بهطور معمول ظهرها يک وعده غذاى گرمداشتيم و براى شامغذاى حاضرى داده مىشد. کارگر همان کارهايى را که در طى نيمروز انجام داده بود را دوباره براى شام تکرار مىکرد. گاهى وقتها بعد از شام و يا چهار بعد از ظهر اگر ميوه داشتيم کارگر آن را بين افراد تقسيم مىکرد و به اين ترتيب وظايف کارگرى براى آن روز تمام مىشد. ناگفته نماند که ساواکىها، سلطنتطلبها، ارزىها و مجرمين سرقت مسلحانه ترجيح مىدادند کارشان را به تنهائى انجام بدهند چونکه هيچگونه اشتراکى با يکديگر نداشتند و هر کدام از آنها ساز خودشان را مىزدند. به غير از افراد عادى بقيه خودشان را با القابى از قبيل تيمسار و دکتر و جناب سرهنگ و غيره صدا مىکردند و اين باعث غرور و افتخارشان بود يا به نوعى خود را برتر از ديگران مىپنداشتند.

درب حياط تا ساعت ٩ شب باز بود و زندانيان بهطور معمول بعد از صرف شام به حياط مىرفتند و قدم مىزدند. در تمام بند تنها يک تلويزيون وجود داشت که آنهم در اطاقى بود که شخص ثروتمندى در آن بسر مىبرد. او که خيلى چاق بود و حدود سه برابر ديگران وزن داشت از زندانيان عادى بشمار مىرفت ولى نفوذ زيادى داشت و خواستههاى او مبنى بر خريد وسايل از بيرون زندان براحتى بر آورده مىشد. اگر کسى مايل بود مىتوانست به آن اطاق برود و تلويزيون تماشا کند. بر طبق مقررات زندان وقت خواب ساعت ده شب بود که مىبايستى توسط همه افراد رعايت مىشد و هر زندانى موظف بود که در آن ساعت در اطاق خود و سر جاى تعيين شدهاش دراز بکشد. از آن ساعت به بعد درب حياط بسته مىشد و کسى حق تردد نداشت. در روزهاى اول پاسدارها سختگيرى نمىکردند و تمام اين مقررات به گونهاى تقولق بود.

آن شب را با هر ناراحتى که بود به صبح رساندم. زندانبان به هرکس دو يا سه پتوى سربازى مىداد تا بهعنوان پتو و زير انداز از آنها استفاده کند. ناگفته نماند که پتوها کهنه و پر از پرز بودند و شبها راه تنفس را مسدود مىکردند. همچنين پتوها خيلى زمخت و کهنه بودند و باعث خارش پوست بدن مىشدند و خلاصه اينکه خواب راحت با آنها ميسر نبود.

سلطنتطلبها و ليبرالها از امکانات نسبتا بهترى برخوردار بودند. آنها براى خودشان ملافه، پتوى شخصى، راديو و خيلى چيزهاى ديگر که خانواده‌‌ها برايشان آورده بودند در اختيار داشتند. بقيه افراد بنابر شرايط مالىشان از امکانات کم ترى برخوردار بودند.فرداى آن روز زندانى جديدى به بند ما آوردند که جوان هيجده سالهاى بهنظر مىآمد. به ديگران گفته بود اتهام او وابستگى به راه کارگر است که يکى از سازمانهاى سياسى چپ بود. او هنگام پخش اعلاميه دستگير شده بود و تعدادى از اعلاميهها هم به عنوان مدرک بدست کميتهچىها افتاده است. اين زندانىجوان به اطاق ما فرستاده شد و آنروز بدون اتفاق خاصى سپرى شد.

صبح زود از خواب بيدار شدم و بعد از رفتن به دستشويى و شستن دست و صورت از باز بودن درب حياط استفاده کرده و چون هواى داخل بند گرم و سنگين بود به حياط رفتم. فکر مىکنم ساعت حدود ششونيم صبح بود که هوا بهطور کامل روشن شد و تعدادى از زندانيان که بيدار شده بودند به تنهايى يا دو نفرى در حياط مشغول قدم زدن بودند. در بالاى پشت بام دو پاسدار مشغول نگهبانى بودند و اطراف و پائين را زير نظر داشتند.

در آن موقع خيلى نگران خانوادهام بودم و سعى مىکردم که احساس آنها را و بخصوص مادرم را درک کنم. از طرف ديگر بعد از دستگيرى من خانوادهام به کميته، پزشک قانونى و مقر سپاه رفته بودند و سراغ مرا گرفته بودند. آنها هر چه بيشتر مىگردند اطلاع کمترى از من بدستشان مىرسد و در آخر بعد از مدتى پرسوجو خودشان به اين نتيجه مىرسند که من بايد در اوين باشم. به همين خاطر به آنجا آمده و با دادن مشخصاتم سراغ مرا مىگيرند و دست آخر متوجه مىشوند که من در اوين هستم.

وقتى که در مورد وضعيتم پرس و جو مىکنند مسئولين به آنها مىگويند او کارهاى نيست و تا چند روز ديگر آزادش مىکنيم. خانوادهام اصرار مىکنند و مىپرسند چرا همين حالا آزادش نمىکنيد؟ آنها مىگويند چون بعد از دستگيرى اسم و مشخصات واقعى خودش را نگفته است. با بالا آمدن آفتاب سر و صدا و جنب و جوش درون بند هم بيشتر مىشد. افراد بيشترى از خواب بيدار شده و در راهرو و حياط قدم مىزدند تا وقت صبحانه فرا برسد. پس از مسواک زدن از اطاق بيرون رفتم و به حياط سرى زدم. تمام مدت با لباس پوشيده آماده و منتظر بودم در انتظار اين بودم تا براى آزاد کردن به سراغم بيايند.

بند ما هر دو هفته يکبار ملاقاتى داشت به اين معنى که خانوادهى زندانيان در ساعات تعيين شده و هر بار به مدت ده تا پانزده دقيقه اجازهى ديدن بستگان خود را پيدا مىکردند. بهطور معمول خانوادهها پس از دادن اسم و مشخصات زندانىخود در اطاقى به انتظار مىنشستند تا پس از آوردن زندانى اجازه ديدن او را از پشت شيشه پيدا کرده و با تلفن با يکديگر صحبت کنند. لازم به ياد آورى است که تمام مکالمهها تحت کنترل زندان‌‌بان بود. در روزهاى ملاقات پاسدارى به داخل بند مىآمد و اسامى افرادى را که ملاقاتى داشتند مىخواند و همه آنها را زير هشت جمع مىکرد. بعد همه را با چشمبند به محل ملاقات مىبرد. در آنجا پس از پياده شدن از مينىبوس زندانيان به خط مىايستادند تا آنها را به جايگاه ملاقات ببرند. در آنجا اجازه داده مىشد که چشمبندها را بردارند و طبق شمارهاى که مىخواندند به درون باجهها بروند. بعد از ملاقات و زدن چشمبندها زندانى به بند خود باز گردانده مىشد. گاهى وقتها پولى که توسط خانواده براى زندانى فرستاده شده بود را همانجا به فرزندانشان تحويل مىدادند. در ساير اوقات پول و اجناس آورده شده را دم درب بند تحويل زندانى مىدادند.روزهاى دوشنبه نوبت ملاقات بند ما بود. اگر هم خانوادهاى نوبتش را فراموش مىکرد و در روز ديگرى به ملاقات مىآمد، زندانى آنها را با افراد بندى که در آن روز ملاقات داشتند به ديدار خانواده خود مىبردند. ملاقات از حدود هشت ونيم صبح شروع مىشد که تا بعد از ظهر به طول مىانجاميد. در چنين روزهايى بند حال و هواى ديگرى داشت و تعدادى از زندانيان خوشحال و برخى ديگر ناراحت از ملاقات بر مىگشتند. روحيهى افراد بستگى به صحبتهايى داشت که با خانوادهشان کرده بود و اخبارى که از آنها دريافت کرده بودند.

بعد از صبحانه به حياط رفتم و از مجتبى که مشغول قدم زدن بود برنامهى غذائى را پرسيدم. او گفت صبحها چهار روز هفته را پنير مىدهند و سه روز ديگر را کره و مربا. براى ناهار شنبهها چلوخورشت سبزى، يکشنبهها آش، دوشنبهها چلوخورشت قيمه، سه شنبهها آبگوشت، چهارشنبهها چلو مرغ، پنجشنبهها آش و جمعهها عدس پلو مىدهند. براى شام به ترتيب روزهاى هفته کره و تخم مرغ، عدسى، آبگوشت، پنير و خيار، کره و مربا، آش ساده و کره و مربا مىدهند. او همچنين اشاره کرد که بعضى روزها برنامه به هم مىخورد و چيزهاى ديگرى به جاى آن مىآورند. در کل بچهها از برنامهى غذائى راضى بودند و اگر دلخواهشان نبود و يا غذا کم بود اعتراض مىکردند و زندانبان هم سهميه بيشترى در اختيارشان مىگذاشت.

زندانيان تا قبل از ٣٠ خرداد ١٣٦٠ به قدرى آزادى داشتند که اگر بازجو نام آنها را مىپرسيد مىتوانستند از اسم سازمانى که هوادارش بودند استفاده کنند.

بهطور مثال اگر از آنها پرسيده مىشد: فرزند کى هستيد؟

مىگفتند: خلق. بازجوها هم کارى نمىتوانستند بکنند و در نهايت از يک شماره براى شناسائى آنها استفاده مىکردند. اينطور برخوردها را بيشتر بچههاى هوادار مجاهدين مىکردند. حکمهايى که تا قبل از ٣٠خرداد صادر مىشدند به نسبه سبک بودند و اغلب دو الى چهار ماه بودند و حکمهاى سنگينتر تا شش ماه هم مىرسيد. شنيده بودم زندانيان بدون واهمه جلوى کچوئى رئيس زندان مىايستادند و هر چه مىخواستند از وضعيت داخل و خارج مىگفتند و حتى با او بحث کرده و از مواضع خود دفاع مىکردند و يا مىپرسيدند چرا آنها را دستگير کردهاند و بلاتکليف نگه داشتهاند؟ پيش از ٣٠خرداد بيشتر زندانىها يا بلاتکليف بودند و يا به حبسهاى سبک محکوم شده بودند و پس از مدت کوتاهى آزاد مىشدند.

روز ٢٧ خرداد ١٣٦٠ هوا طبق معمول گرم بود و من در محوطه حياط قدم مىزدم و در وضعيت بلاتکيفى بسر مىبردم. دوباره محسنى آمد پهلويم و شروع کرد به صحبت کردن. او فردى باسواد و همچنين بشاش و بذلهگو بود. در طى صحبتهايش خبرى را که در بند شايع شده بود را به من رساند که دولت اعلام کرده آن دسته از ساواکىهايى که با دولت همکارى کنند از زندان آزاد خواهند شد. اين خبر را پيشتر نيز شنيده بودم.

افراد و هواداران سازمانهاى مختلف نسبت به خط سياسى و مواضعى که در بيرون داشتند همان برخوردها و واکنشها را در داخل زندان از خود نشان مىدادند و به همان نسبت نيز زندگىشان سخت و يا آسان مىگذشت. عدهاى خود را دوست و حامى دولت مىدانستند و برخى ديگر خود را در نوک تيز حملههاى رژيم مىديدند.

بچهها يک روز از روزنهپرده آهنى جلوى پنجره اطاقمان سلولهاى انفرادى بند ٣٢٥ را نشانم دادند و گفتند: سعادتى که از اعضاى مجاهدين است در يکى از آن سلولها زندانى است. به دوستان گفتم قرار بود مرا هم به يکى از اين سلولها ببرند ولى چون همه پر بودند مرا به اينجا آوردند. يکى از بچهها توضيح داد که در اثر ازدحام زندانها در هر يک از اين سلولها بجاى يک نفر چندين نفر را زندانى کردهاند. يکى ديگر از بچهها گفت سعادتى را بعضى وقتها براى هواخورى از سلولش بيرون مىآورند و او را مىشود از اينجا به خوبى ديد. هواخورى او اغلب براى بيست دقيقه بود ولى گاهى وقتها به نيم ساعت هم مىرسيد. در دو نوبتى که سعادتى براى هواخورى بيرون آمده بود او را نشانم دادند.

آنروز با مجيد که پسر جوانى بود و بهخاطر پخش اعلاميه دستگير شده بود صحبت کردم. گفت طى ملاقات کوتاهى که با خانوادهاش داشته به او گفتهاند دنبال کارش هستند تا آزادش کنند. وى ادامه داد پدرش از تاجران فرش است و در انجمن اسلامى بازار هم فعال مىباشد. در ضمن پدر مجيد دوستى نزديکى هم با لاجوردى دارد و در تلاش است که هر چه زودتر او را از زندان بيرون بياورد. همينطور هم شد و پس از اينکه لاجوردى رئيس زندان شد و حدود دو هفته بعد اسم مجيد را براى آزاد کردن خواندند. پيش خود فکر مىکردم وضعيت من بهتر از او است و در انتظار بودم که مرا هم به همين زودىها آزاد کنند.

آنروز بعد از ناهار آمدم داخل راهرو و مجتبى از پشت سر آمد و پسرى را که جلوى درب حياط ايستاده بود، به من نشان داد. گفت اسمش اميد قريب است و فوق ليسانس خود را تازه تمام کرده و مشغول گذراندن دوره دکترايش بوده است که او را بازداشت کرده بودند. آدم متين و افتادهاى بهنظر مىآمد و مجتبى اضافه کرد: اميد از افرادى است که خارج از زندان در مورد سرمايه دارى دولتى در شوروى تحقيق مىکرده است. جريان دستگيرىاش از اين قرار بود که دوست اميد که يک خبرنگار خارجى است براى جمع آورى اخبار و تهيه فيلم مستند به ايران مىآيد. اميد قبل از بازگشت اين شخص به خارج نوشتهاى در تحليل از اوضاع سياسى ايران مىنويسد و به خبرنگار مىدهد. اين برگه در هنگام خروج و در تفتيش بدنى در فرودگاه بدست پاسدارها مىافتد. گوئى نوشته حاوى اسم و مشخصات اميد نيز بوده است. از خبرنگار نشانى منزل اميد را مىگيرند و به سراغش مىروند و او را بازداشت مىکنند.

عصر شد و دوباره زندانيان مشغول دويدن و ورزش کردن شدند. عدهاى بازى واليبال را شروع کردند و برخى هم ترجيح دادند که براى شنا به استخر کوچکى بروند که اندازه آن پنج در شش متر مىشد و در کنار حياط واقع شده بود. من به طبقه دوم سر زدم که در آنجا افراد مختلفى با اتهام‌‌هاى مختلف زندانى بودند. يکى از مجرمين جنائى را در راهرو ديدم که ابتکار جالبى براى پختن سيب زمينى به کار برده بود. قابلمه کوچکى روى چراغ خوراک پزى گذاشته و به جاى آب براى پختن سيب زمينىها از نمک استفاده کرده بود و روى آنها را با نمک پوشانده بود و چراغ خوراکپزى را روى درجه کم گذاشته بود تا سيب زمينىها در حرارت پائين پخته شوند.

طبقه بالا همچون طبقه پائين از اطاقهاى تميزى برخوردار بود. از فردى راجع به نظافت پرسيدم و توضيح داد در آخر هر هفته نظافت عمومى دارند. هر جمعه چند نفرى انتخاب مىشوند تا اطاقها را تميز کنند و جمعههاى بعد نوبت به افراد ديگر مىرسد. براى نظافت هر اطاق فهرست کارگرى نوشته و به درب آويزان شده بود. او همچنين توضيح داد که براى نظافت بند هر هفته يک اطاق انتخاب مىشود تا بند را تميز کند. اخبار ساعت پنج بعداز ظهر شروع شده بود و خيلىها براى شنيدن آن جلوى تلويزيون جمع شده بودند. پربينندهترين برنامههاى تلويزيونى شامل اخبار، کارتون و فيلمهاى مستند مىشد. آن شب شام را آوردند و بهرغم تعارف زندانيان طبقه بالا براى صرف شام با آنها ترجيح دادم که به اطاق خودم برگردم. آنشب همچون شبهاى قبل ميلى به غذا نداشتم و بيشتر مايل بودم تا از وضعيت و سرنوشت خودم اطلاعى بدست آورم. زود يک چيزى خوردم و رفتم به حياط. هوا خنک و دلپذير بود و برگ درختان با کوچکترين نسيمى به رقص در مىآمد. اويندرکه و تمام آن منطقه از هواى بسيار خوبى برخوردار بود ولى متاسفانه آن هواى لطيف و دلپذير را در ايامى که در اسارت و زندان بودم مىبايست استنشاق مىکردم.

همه چيز برايم حال و هواى ديگرى داشت و همه اين اتفاقات برايم به خواب و خيالى مىمانست. به اين فکر افتاده بودم که به احتمال زياد فردا يا پس فردا مرا آزاد خواهند کرد. قصد داشتم از همان روز ورزش را شروع کنم ولى بعد گفتم امروز که گذشت ولى به خود قول دادم که از فردا اين کار را شروع کنم. همچنين دوست داشتم با افراد ديگر آشنا بشوم و از وضعيت آنها کسب اطلاع کنم.

آنشب را در حياط ماندم تا موقعى که مسئول بند آمد و از همه خواست که بداخل بروند و بعد هم درب حياط را بست. در داخل بند افراد مختلف در حال رفت و آمد بين اطاقها يا دستشوئى و حمام بودند. به اطاق رفتم و جاى خودم را آماده کردم. دوستان جديد هم اطاقىام دو ملافه اضافى براى پوشاندن تشک و پتويم به من دادند. افراد اطاق به غير از ليبرالها که بيشترشان سرمايهدار بودند و همچنين غير از ساواکىها و سلطنتطلبها بقيه با يکديگر روابط گرم و صميمى داشتند. تعدادى از افراد کم سن و سال نيز در ميان ما ديده مىشدند. بخصوص چند تا از بچههاى کرج با من گرم بودند و دوست داشتند بيشتر با همديگر بجوشيم. وقتى در رختخوابم که اين بار با ملافههاى سفيد رنگ پوشيده شده بود دراز کشيدم احساس راحتترى در مقايسه با شبهاى قبل به من دست داد. آنهايى که چند ماهى بود دستگير شده بودند از امکانات بهترى برخوردار بودند. کف اطاق را با پتوهاى سربازى پوشانيده بوديم تا از آن حالت سردى و سفتى تا حدودى بيرون بيايد. پيش از ساعت خواب پاسدار مىآمد و آمار زندانيان را از مسئول بند مىگرفت و مىرفت.

روز بعد صبح زود بيدار شدم و پس از شستن دست و صورت به حياط رفتم. با خود تکرار کردم امروز ٢٩ام خرداد است و من سه روز پيش دستگير شدم. بعد شروع کردم به قدم زدن در طول حياط. يکى از زندانيان به کنارم آمد و خودش را خسرو معرفى کرد و گفت که اهل کرج است. او فکر مىکرد من هم کرجى هستم. کم سن و سال بهنظر مىرسيد و نوزده ساله نشان مىداد. گفت که هوادار پيکار، سازمان پيکار در راه آزادى طبقه کارگر، است و اتهامش شرکت در راهپيمائى جلوى دانشگاه تهران است. ادامه داد که يک هم پروندهاى هم دارد و گفت هنوز تمام ساچمهها در بدن خودش و هم پرونديش باقى ماندهاند و سفت شدهاند و به رگهاى اعصابشان فشار مىآوردند. بعد از کمى صحبت به او گفتم وقت صبحانه است و بعد از آن با هم بيشتر صحبت مىکنيم و خسرو پذيرفت. افراد اطاق مشغول صرف صبحانه بودند که من رسيدم و با آنها مشغول خوردن شدم. بعد از اتمام ناشتايى طبق قولى که داده بودم به حياط رفتم. خسرو را ديدم که گوشه حياط نشسته است. بچه ساکتى بهنظر مىآمد. او از من نحوه و علت دستگيرىام را جويا شد که به سئوالهايش پاسخ دادم. گويا بهخاطر وضعيت بدنيش چندان علاقهاى به ورزش نداشت. در همان موقع سر و کله هم پروندهايش هم پيدا شد و به جمع ما پيوست. بعد از معرفى و آشنائى مقدماتى با يکديگر معلوم شد سياوش اهل کرمان است ولى در حال حاضر ساکن کرج مىباشد. پسر بيست و دو سه سالهاى بود که لاغر اندام و تکيده به نظر مىرسيد ولى از روحيه خوبى برخوردار بود. سياوش هم گمان مىکرد من از اهالى کرج هستم. هرکه از وضعيت من آگاه مىشد مىگفت آزاد خواهى شد. اين دو نفر زير حکم بودند و وضعيتشان معلوم نبود. به افرادى که بلاتکليف بودند و حکمى در مورد زندان و مدت ماندنشان داده نمىشد به اصطلاح زير حکم مىگفتند.

خسرو را از داخل بند صدا زدند و او رفت. سياوش گفت که هم پروندهاىاش قبل از اين که هوادار سازمان بشود در بسيج کرج بوده که به تدريج به سازمان پيکار گرايش پيدا کرده است و همچنين اين فرد در خانوادهاى از طبقات پائين جامعه بزرگ شده بود.

به او گفتم که مىخواهم قدم بزنم و بعد از جدا شدن از او در حياط مشغول راه رفتن شدم.

با خود مىانديشيدم که هيچيک از زندانيانى که در اين مدت کوتاه با آنها آشنا شده بودم نمىدانستندکه فردا چه اتفاقى برايشان خواهد افتاد. بجز هواداران مجاهدين و اقليت که آزادى زودرسى را و آن هم به دست مردم براى خودشان پيش بينى مىکردند. لازم به توضيح است که مجاهدين از سازمانهاى سياسى مذهبى مسلمان ايران است و اقليت يکى از شاخههاى سياسى سازمان چريکهاى فدائى خلق و پس از انشعاب آن به دو گروه اقليت و اکثريت بود. ساعت ده که بهطور معمول چاى مىدادند من به اطاق نرفتم و همچنان به قدم زدن ادامه دادم تا وقت ناهار شد. امروز گرسنهتر از روزهاى ديگر بودم و اين شايد بهخاطر راه رفتن زياد بود. آن روز اطاق حالت ديگرى برايم داشت. بيرون هوا به اندازه کافى گرم بود و تعدادى از زندانيان به درون استخر رفته بودند. درون بند صداى همهمه شنيده مىشد و زندانى جديدى که اتهامش ارزى بود و بخاطر خريد و فروش غير قانونى ارز دستگير کرده بودند را به اطاق ما فرستاده بودند. تا وقت انداختن سفره افراد مختلفى با او مشغول صحبت شدند. آمدن يک تازه وارد به بند براى همه جالب بود و بند را از حالت يک نواختى بيرون مىآورد و ترکيب زندانيان شکل جديدى به خود مىگرفت.

براى خوردن ناهار به اطاق رفتم و همه سر سفره نشسته بودند و سر موضوعهاى مختلف با هم مشغول گپ زدن بودند. بعد از ناهار چاى نوشيده شد و بعد از آن تعدادى براى قدم زدن به حياط رفتند و برخى براى ديدن دوستان خود به اطاقهاى ديگر سر زدند و تعدادى نيز همانجا ماندند تا استراحتى کرده باشند.

با مجتبى گرم صحبت شدم و گفتم:

- مىخواهم از امروز ورزش کنم.

- خيلى خوب است. آيا لباس ورزش دارى؟

- نه.

- لباس ورزشى تميز دارم، بيا بگير و استفاده کن.

- پس خودت چى؟

- براى خودم يک دست ديگر دارم.

گويا خانوادهاش به رغم اينکه هر بار مىگفته چيزى احتياج ندارد و چيزى برايش نياورند ولى هر دفعه که به ملاقات مى‌‌آمدند يک ساک پر براى او لباس مىآورند. موقع ورزش فرا رسيد و لباسهاى ورزشى را پوشيدم و شروع به دويدن دور حياط کردم. به علت کوچکى محوطه بعد از مدت کوتاهى احساس سرگيجه به آدم دست مىداد و بعد از دويدن کمى نرمش کردم و به اطاق برگشتم. پس از برداشتن لباسهايم براى دوش گرفتن به حمام رفتم. تعداد دوشها نسبت به زندانيان خيلى کم بود و بايد مدتى را هر بار در انتظار مىايستاديم ولى افراد رعايت مىکردند و زود بيرون مىآمدند. حمام کردن پنج تا ده دقيقه طول مىکشيد و بعد نوبت به ديگرى مىرسيد. بعد از حمام حوله و لباسهايم را در حياط روى طناب انداختم تا زودتر خشک بشوند.

به طبقه بالا که رفتم با صحنه جالبى روبرو شدم. در يکى از اطاقها شخصى را ديدم که سرگرم درس خواندن است و يک کتاب تحصيل ابتدائىرا پيش رو دارد و از روى آن چيزهائى مشق مىکند. يکى از افراد اطاق که متوجه رد نگاهم شده بود گفت اين فرد تازه شروع به خواندن و نوشتن کرده است. گويا جرم او سرقت مسلحانه بود. جلو رفتم و با او احوالپرسى کردم و آدم خوش مشربى بهنظر مىرسيد. به او گفتم:

- خيلى برايم جالب است که شما داريد درس مىخوانيد.

- در اينجا وقت آزادترى دارم و وقتى بيرون بودم بهخاطر زن و بچهاز چنين امکانى برخوردار نبودم.

او را به حال خود گذاشتم تا مزاحم درس خواندنش نشوم.

کمکم به موقع پخش اخبار تلويزيون نزديک مىشديم و براى تماشاى آن به جمع ديگران پيوستم. بعد از پايان اخبار دوباره به پائين برگشتم و از آنجا که نزديک موقع شام بود به کارگر اطاق براى انداختن سفره، چيدن ليوان، قاشق و نان کمک کردم. بعد از شام بدون معطل شدن براى صرف چاى به حياط رفتم تا پيش از بسته شدن درب از هواى آزاد يک کمى بيشتر استفاده کنم. مدتى بعد تعداد بيشترى به حياط آمدند و در دستههاى چند نفرى در گوشهاى نشسته و يا ايستادند و گرم صحبت با يکديگر شدند. حياط منظره جالبى داشت و نورافکنها به درختان پرتو افکنده بودند و سايه برگها بر ديوار با وزش نسيم ملايمى به حرکت در مىآمدند. صداى آب باريکهاى که در جويبار روان بود و به استخر مىريخت حال و هواى ديگرى به آن محوطه داده بود. گاهى وقت‌‌ها جلوى آب چشمه را مىگرفتند ولى آن شب آب در جويبار همچنان روان بود و نواى آن آرامش خاصى را به انسان مىبخشيد. آن شب تا پيش از خوابيدن به درختى که در کنار جويبار بود تکيه دادم و با يکى از زندانيان در مورد مسائل مختلف مشغول صحبت شدم تا اينکه وقت خاموشى رسيد و براى خواب مىبايست بداخل بند باز مىگشتيم. همه افراد پس از مسواک زدن و غيره خود را براى خواب آماده کردند و به اطاقهاى خودشان رفتند. ولى بعضى ها نيز بعد از اعلام سکوت همچنان در رفت و آمد بودند.

صبح روز ٣٠خرداد ٦٠ طبق معمول روزهاى ديگر از خواب بيدار شدم و پس از شستن دست و صورتم به حياط رفتم و مشغول قدم زدن شدم. احساسى در وجودم به من مىگفت که امروز صدايم خواهند کرد ولى فکرش را نمىکردم که اين صدا زدن براى غير از اعلان خبر آزادىام باشد.

وقت ناشتائى رسيد و من نيز مانند ديگران براى صرف صبحانه به اطاق مراجعت کردم و بعد از آن به مرور روزنامهها پرداختم. سپس به حياط رفتم و در آنجا خبر يافتم که زندانيان بندهاى مختلف سهميه روزنامه دارند تا بدينگونه بتوانند از جريانات و اخبار درون جامعه مطلع شوند و البته روزنامههايى که به زندانيان داده مىشد تنها شامل اطلاعات و کيهان بود.

هوا آن روز کمى گرمتر از روزهاى قبلى بود. يک راست به سراغ لباسهايم که خشک شده بودند رفتم و آنها را جمع کرده و به اطاق بردم و سپس براى قدم زدن به حياط بازگشتم. احساس مىکردم امروز آخرين روزى است که در زندان خواهم بود و طبق روال معمول و مانند بقيه بايد زودتر آزادم کنند. ناگفته نماند که مسئله خانوادگى بيشتر از همه چيز فکرم را به خود مشغول کرده بود.اينبار متوجه آوردن غذا نشده بودم و وقتى به بند بازگشتم ديدم افراد اطاقهاى ديگر مشغول ناهار خوردن هستند. به اطاقم رفتم و سر سفره نشستم و ناهارم را از کارگر گرفتم و مشغل خوردن شدم. بعد از غذا پىبردم که بقيه افراد هم مانند من منتظر بودند که از زير هشت اسم مرا بخوانند. بدون اينکه چاى بنوشم برگشتم داخل حياط و مدتى به درختانى که پشت ديوار زندان در رودخانه ده درکه روئيده بودند خيره شدم. بعد نگاهم به هتل اوين افتاد و به خود گفتم آن زمان که آزاد بودم چطور بى اعتنا از کنار آن مىگذشتم ولى حالا اينگونه به تمام جزئيات آن دقت مىکنم. از پلهها پائين رفتم و داخل حياط مشغول قدم زدن شدم.

ساعت نزديک دو بعد از ظهر بود که متوجه شدم اسمم را صدا مىکنند که به زير هشت بروم. از حياط خودم را بداخل رساندم در آنجا پاسدارى منتظرم بود. اسمم را تکرار کرد و پرسيد:

- اين شخص تو هستى؟

- بله.

- لباسهايت را بپوش بيا زير هشت بايست.

مسئول بند هم در آنجا حضور داشت و شروع کرد به سئوال کردن در مورد چيزهايى راجع به بند. به اطاقم برگشتم همه فکر مىکرديم که يک بازجوئى مختصر است و بعدش آزاد مىشوم. مسئول اطاق پرسيده بود که آيا کليه وسايلش را همراه بياورد؟ او گفته بود نه. آماده شدم و رفتم زير هشت. چشمبندم را زدم و کورمال کورمال پشت سر پاسدار براه افتادم.


 

بازجويى در ٣٠ خرداد ٦٠

 

نمىدانستم من را کجا مىبردند و پاسدار هم چيزى در اين باره به من نمىگفت. از درب آهنى بزرگى که آن بخش از زندان را از قسمتهاى ديگر جدا مىکرد گذشتيم و به راه خود ادامه داديم. هوا بهنظر خيلى گرم مىآمد، پس از مدتى راه رفتن به محوطهاى رسيديم که جلويش چمن کارى شده بود و باغچه جلوى ساختمان مرکزى بود. پاسدار دست مرا گرفت و پس از گذشتن از پلههاى ورودى ساختمان به داخل برد. پس از ورود از پاسدار پرسيدم: - مرا کجا مىبرى؟

- پاسخى نداد.

با هم وارد راهروئى شديم و پس از گذشتن از چند پيچ مقابل درب يکى از اطاقها ايستاديم. به من گفت همانجا بمانم و بعد خودش رفت. داشتم فکر مىکردم چرا مرا به آنجا آوردهاند و قصد پرسيدن چه چيزهايى را دارند. مدت کوتاهى از ايستادنم در آنجا نگذشته بود که ناگهان متوجه شدم شخص ديگرى در کنارم ايستاده است! هر که بود آهسته و بى سر و صدا آمده بود که من متوجهى او نشوم. بدون پرسيدن چيزى مرا با خود بداخل اطاقى برد و روى صندلى نشاند و گفت چشمبندم را بردارم. همينکار را کردم. در مقابل من چهار مرد ميان سال در طرف ديگر ايستاده بودند. پشتم بطرف پنجره بود و در طرف چپ دخترى روى صندلى نشسته بود و مشغول نوشتن چيزى روى کاغذ بود. اطاق نسبتا بزرگى بود به عرض پنج و طول شش متر. آنها شروع به سئوال کردن در مورد اسم و نشانى من کردند. مشخصات درست خودم را به آنها گفتم ولى نشانى منزلمان را اشتباه دادم. متوجه شدم که اين چهار نفر همگى بازجو هستند. در اول فکر مىکردم فقط يک نفر بازجو است ولى حالا چند نفر را در مقابل خود مىديدم که به چهار شيوه مختلف بازجوئى مىکردند. مرا متهم به هوادارى از سازمانهاى چپ کردند و بعد گفتند چرا از اول اسم و مشخصات درست خودم را به آنها ندادم؟ از من خواستند مشخصات افرادى را که مىشناسم با اسم حقيقى و يا مستعار به آنها بگويم. به بازجوها گفتم اسم و مشخصاتم را به دلايل شخصى ندادم چون فکر نمىکردم سر از زندان اوين در بياورم. توضيح دادم من در زمان شاه پايم به کلانترى هم نرسيده بود و در دوران بعد از انقلاب نيز پايم به هيچ کميتهاى کشيده نشده بود.

نگاهم به دخترى افتاد که در طرف ديگر اطاق روى صندلى در جلوى ميزى نشسته بود و داشت فکر مىکرد. بازجو متوجه رد نگاهم شد و گفت نگاه نکن! نگاه کوتاهى به آن دختر انداختم براى اينکه به بازجو حالى کنم که ربطى به او ندارد.

هر کدام از آنها شيوهى مختلفى براى بازجوئى انتخاب کرده بودند. اولى خيلى آرام صحبت مىکرد، دومى داد و فرياد مىکرد، سومى سعى داشت مودبانه برخورد کند و چهارمىحالت ميانجى به خودش گرفته بود و مىگفت اين کار را نکنيد و خودش راحت همه مسائل را خواهد گفت.

آنها اصرار داشتند تا بدانند چه کسانى را مىشناسم ولى هر بار با انکارم روبرو مىشدند.

قبل از اين معنى "جوّ سازى" را نمىدانستم و بعد از بازجوئى بود که متوجه شدم چه فشارى را روى من گذاشته بودند تا مرا وادار کنند مطلبى را روى کاغذ بنويسم و به دستشان بدهم. انتظار چنين برخوردى را اصلا نداشتم و داخل بند از ديگران شنيده بودم که بازجوها بهطور معمول مودبانه برخورد مىکنند. مىتوان گفت پيش از ٣٠خرداد چنين بوده ولى حالا عکس تمامى آن گفتهها را در عمل مىديدم. بازجوها تمام مدت حالت تهاجمى داشتند تا بتوانند چيزى از من در بياورند ولى من چيزى براى گفتن نداشتم. در حين بازجوئى در حال رفت و آمد به بيرون از اطاق هم بودند و مىشد خشم را در نگاهشان خواند که پيوسته برخوردشان بدتر و بدتر مىشود. بعد از چند ساعت بازجوئى به پايان رسيد. يکى از آنها گفت چشمبندت را بزن و بعد دستم را گرفت و به بيرون برد. چند دقيقه بعد يک پاسدار آمد و دست مرا گرفت و برد.

بعد از بازجوئى گيج و منگ بودم. از پلکان جلوى ساختمان مرکزى گذشتيم و از همان راهى که آمده بوديم برمىگشتيم. هوا رو به تاريکى مىرفت و ديگر آن گرماى چند ساعت پيش را نداشت. احساس کردم از قفسى آزاد شدهام و از خيابان عبور کرديم و با گذشتن از درب بزرگى به ساختمان بند رسيديم. دوستان متوجه غيبت طولانىام شده بودند و از آنجا که بازجوئىام به درازا کشيده بود هر يک حدسهاى مختلفى زده بودند. نفسى تازه کردم و بعد رفقا پرسيدند آيا شام خوردهام؟ گفتم نه. داخل اطاق غذا جلويم گذاشتند و شروع کردند به سئوالکردن. برايم بازگو کردن صحنهاى که ديده بودم دشوار مىنمود. زندانيان مىپرسيدند چرا اينقدر دير آمدهام؟ گفتم تا حالا در بازجوئى بودم. آنها فکر کرده بودند شايد پاسدار مرا دير به بند آوردهچون گاهى وقتها اتفاق مىافتاد که پاسدارها اعتنائى به اين کار نمىکردند. به سئوالها در طى خوردن غذا پاسخ مىدادم و جزئيات را برايشان تعريف مىکردم. براى آنها شدت و نحوه برخورد بازجوها با من غير قابل باور مىنمود. بعد از نوشيدن چاى هنوز همان حالت گيجى را داشتم.

از عصر آن روز به بعد بند يک حالت حکومت نظامى به خود گرفت و شبها زودتر از دفعههاى قبل به زندانيان دستور داده مىشد که به داخل برگردند. تعداد زيادترى پاسدار براى سرکشى به داخل بند رفت و آمد مىکردند و واضح بود که مىخواستند مراقبت و کنترل بيشترى داشته باشند. مرتب داخل اطاقها سرک مىکشيدند تا ببينند چيز خاصى نظرشان را جلب مىکند يا خير. پيش از ساعت سکوت يکى از پاسدارها آمد و به مسئول بند دستورات لازم را داد و رفت. بلافاصله مسئول بند اعلام کرد که فردا درب حياط بسته خواهد شد و يادآور شد که هيچکس حق استفاده از راديو و تلويزيون را ندارد. برخورد پاسدارها و مسئول بند خشنتر از هميشه شده بود و حالت تهاجمى به خود گرفته بود.

ساعت سکوت و خواب فرا رسيد و مسئول بند اعلام کرد که هيچکس حق رفت و آمد به اطاقهاى ديگر را ندارد. در حالى که شبهاى قبل اين کار مجاز بود و حتى تا چند شب پيش زندانيان مىتوانستند در حياط بخوابند و با هم صحبت کنند. بعد از مقررات جديد اغلب زندانيان در بهت و شگفتى بودند که چه خبر شده است.در تمام مدت شب پاسدارها همچنان همه جا را سرکشى مىکردند. صبح همانطور که از قبل گفته شده بود درب حياط بسته ماند و همه ما زندانيان مجبور بوديم تا اطلاع بعدى داخل بند بمانند. روز ٣١ خرداد بود و همه صحبتها در حول و حوش اين بود که در بيرون چه خبر شده و ما چرا اجازه نداريم از اخبار مطلع شويم؟ در هر گوشهتعدادى دور هم جمع شده و مشغول بررسى مسائل داخل و خارج زندان بودند و طبيعى بود که هر کدام از ما نظر خاص خودش را داشت. تنها زندانيان مجاهد بودند که بر خلاف ديگران خوشحال بهنظر مىرسيدند. شايد هواداران اين سازمان انتظار چنين واقعهاى را داشتند و فقط راجع به زمان دقيق آن چندان مطمئن نبودند.

برخورد پاسدارهايى که به بند مىآمدند نسبت به روز قبل تغيير فاحشى کرده بود و پاسخهاى سربالا به سئوالهاى زندانيان مىدادند. صحبتهايشان جنبه دستورى پيدا کرده بود و مشکوکانه همه را تحت نظر داشتند. به مسئول بند هم گفته شده بود که بيشتر مواظب رفتار زندانيان باشد و مرتب به اطاقهاى آنها سرکشى کند و اگر چيز مشکوکى ديد بلافاصله اطلاع بدهد. همينطور جيره غذائى خيلى کم شد تا به حدى که افراد مجبور بودند لبهنانهايى که خمير بودند و پيشتر بيرون مىريختند را جمع کرده و بهصورت نان خشک مصرف کنند.

بدينگونه اعدامها و محاکمههاى مجدد شروع شدند. روز ٣٠خرداد نقطه عطفى بود در سرنوشت زندانيان و از جمله خود من که در آن روز بازجوئى شدم. همانطور که گفتم روز ٣١ خرداد درهاى بند بسته بود و تا چند روز بعد هم همچنان بسته ماند. دستگيرىها از همانروز شروع شده بود و همينطور ادامه داشت. گروه گروه مردم را دستگير مىکردند و مىآوردند داخل زندان و آنها را در سلولهاى انفرادى که حالا چند نفره شده بود مىانداختند و يا با چشمبند داخل راهروى دادستانى نگهمىداشتند. کسانى که با سلاحهاى گرم و سرد دستگير شده بودند را بدون معطلى به جوخههاى آتش مىسپردند. اعدامها در محوطهى باز زندان و در جلوى تپهاى که آنجا قرار داشت انجام مىگرفت. صداى تيرباراندر فضا مىپيچيد و بعد از آن صداى تک تير مىآمد که معلوم مىشد دارند تير خلاص مىزنند. صداى شليک گلولهها در تمام بندها شنيده مىشد و باعث مشوش شدن افکار زندانيان مىگرديد و رژيم با علم به اين موضوع دست به چنين کار ضد انسانى مىزد.

دوم تير ماه شد و هوا همچنان گرم و تابستانى بود. ما از اخبار بيرون کاملا بى اطلاع بوديم هواداران سازمانها بنا به ديد خودشان يا از اين بابت خوشحال بودند و يا با ديد منفى و بى تفاوت به اين قضيه برخورد مىکردند. بهخاطر ممنوعيتها و سختگيرىها ما از تمامى جرياناتى که در بيرون اتفاق افتاده بود بى خبر بوديم. بعدها بر اساس اخبار رسيده از زندانيان تازه دستگير شده مطلع شديم که در روز ٣٠خرداد سازمان مجاهدين به همراهى سازمانهاى اقليت و راه کارگر تصميم به تظاهرات و راهپيمائى مىگيرند و در انتها به درگيرى و زد و خورد مسلحانه با پاسدارها مىپردازند. همينطور هواداران بنى صدر رئيس جمهور برکنار شده نيز در اين درگيرىها شرکت داشتند. در اين درگيرىها تعداد زيادى کشته و زخمى بر جاى مىمانند و عده زيادى دستگير شده و روانهى اوين، کميتهها و زندان دادگسترى مىشوند. از طرف ديگر دولت در رسانههاى عمومى همهى سازمانهاى غير دولتى و هر گونه تظاهراتىرا غير قانونى اعلام مىکند و هشدار مىدهد که هرکس مسلحانه دستگير شود اعدام خواهد شد. به اين صورت يک فضاى اختناق بر پايتخت و تعدادى از شهرهاى کشور حاکم مىشود و تعداد بسيارى از مبارزان جان خود را از دست مىدهند. آنطور که از شواهد بر مىآمد اعدامهاى خيابانى از همين روز آغاز مىشود و پاسدارها دستگير شدگان را جلوى چشم مردم به جوخههاى آتش مىسپردند. فرار و تعقيبهاى بسيارى رخ داده بود که خيلى از جوانها کشته و يا گرفتار شده و روانهى زندانها شده بودند. آنگونه که بعدها با خبر شديم اين تلفات و کشته شدگان از هر دو