قيامت

گزارش و مصاحبه‌اى با يکى از شاهدان عينى از زندانهاى رژيم جمهورى اسلامى فروغ ارغوان است که تلخيص شده‌ى آن  در بهار۱٣۷٩ مطابق با مه ٢٠٠٠ در شماره ى ۶  خاوران ارگان سازمان دفاع از زندانيان سياسى ايران چاپ شده. اينک به مناسبت سالگرد کشتار زندانيان سياسى متن کامل آن به سايت ها داده مى‌شود تا خوانندگان بيشترى و بطور کامل‌ترى در جريان جنايات رژيم و بويژه قيامت قرار گيرند.

مصاحبه‌گر: بابک يزدى

قسمت اول:

١- س - قيامت چرا و چگونه تشکيل شد؟

ج - قيامت نوع خاصى و شيوه‌اى کاملا جديد از شکنجه‌ى جسمى، روحى و روانى است که در سالهاى ٦٣-٦٢ در زندان قزل‌حصار کرج و زير نظر و رسيدگى حاج داود رحمانى رئيس زندان مذکور بمرحله‌ى اجراء گذاشته شد.

٢- س - فلسفه بوجود آمدن قيامت چه بود؟

ج - فلسفه بوجود آمدن قيامت يعنى فلسفه‌ى سرکوب و در هم شکستن جو و روحيه اعتراضى زندانيان سياسى، بالاخص زندانيان سر موضع و معترض زندان. فلسفه بوجود آمدن قيامت يعنى فلسفه‌ى سياست تخليه‌ى اطلاعاتى کردن و تصفيه حساب بازندانيان سر موضع و معترض زندان، يعنى در هم شکستن روحيه‌ى اعتراضى‌شان، و در نهايت بزانو در آوردن زندانى تحت شرايطى بغايت غير انسانى و غير قابل تحمل بنام قيامت. فلسفه بوجودآمدن قيامت يعنى وادار کردن و تبديل زندانيان نشسته در قيامت به افراد مصاحبه‌کن، انزجارنامه‌نويس، نمازخوان، اطلاعات بده، و در نهايت برقرارى جو رعب و وحشت، تفرقه و بى اعتمادى در ميان زندانيان سياسى.

در يک کلام، علت و فلسفه‌ى اصلى بوجود آمدن قيامت و يا هر نوع شکنجه‌ى ديگرى که رژيم حمهورى اسلامى بکار گرفته و مى‌گيرد فلسفه‌ى سرکوب و در هم شکستن هرگونه حرکت اعتراضى و راديکال در جامعه است.

س ٣ - قيامت در کدام زندان، در چه ماه و سالى شروع شد و چه مدت طول کشيد؟ج - قيامت در زندان قزل‌حصار کرج و مشخصا در زير هشت واحد يک اين زندان و زير نظر حاج داود رحمانى رئيس زندان قزل‌حصار کرج به مرحله‌ى اجراء در آمد.

از نظر زمان مطمئن نيستم دقيقا در چه تاريخى زندانيان شورشى به قرنطينه يا قيامت انتقال داده‌شدند. اما براين اطمينان دارم که از اواسط ٦٢ تا اوائل ٦٣ (حدود يکسال) شرايط قيامت وجود داشت.

در حقيقت زمانى‌گه مرا به قيامت انتقال دادند، ١٩ دى‌ماه ٦٢ بود که پيشتر يعنى حدود سه ماه قبل از آن تعدادى از بچه‌هاى سر موضع بند هشت را در يک حمله‌ى ناگهانى بدرون بندشان به قيامت منتقل کرده بودند،بند هشت واحد ٣ قزل‌حصار کرج بند زنان و بند معروف به سرِ موضعى‌ها بود که ‌آنها در اتاق دربسته بودند. بند هفت نيز در مجاور بند هشت بود. حدود دو ماه قبل از اينکه مرا به قرنطينه (قيامت) منتقل کنند، نصف شب، با صداى دلخراش جيغ و فرياد دسته‌جمعى زندانيان زن بند هشت از خواب پريديم که بعدا باخبر شديم که گروه ضربت حاج داود رحمانى با فرغونهاى پر از چوب و آنهم بطور ناگهانى بدرون بند هشت وارد مى‌شوند و بعد از کتک کارى مفصل آنها را به زير هشت و سپس به قيامت منتقل مى‌کردند.

و در تاريخ ١٦ تيرماه ٦٣ روزى که مرا از قيامت به زندان محل زادگاهم (که آنهم بوسيله‌ى يک پيکان شخصى که دو پاسدار مسلح مرد و يک زن پاسدار سرنشين آن بودند) انتقال داده شدم که بعد از آن يعنى دو روز بعد در تاريخ ١٨ تيرماه ٦٣ تاريخ مصرف قيامت بسر آمد و در شرايطى که فقط حدود سى نفرى در قيامت هنوز مقاومت مى‌کردند، شرايط قيامت برچيده مى‌شود.

س٤ - چه کس يا کسانى قيامت را طرح ريزى و اجرا کردند؟

ج - تئورى و طرح ريزى قيامت به عنوان يک شگرد و الگوى جديد از شکنجه‌ى جسمى روحى و روانى، مشخصا زير نظر و سازماندهى عوامل سازمان اطلاعات و جاسوسى جمهورى اسلامى طراحى و عملا بوسيله‌ى حاج داود رحمانى رئيس زندان قزل‌حصار کرج بمرحله‌ى اجرا درآمد.اگرچه بعدها و دقيقا حدود ١٠ ماه پس از وجود قيامت و دقيقا در مقطعى که بيشتر زندانيان نشسته در قيامت در نتيجه‌س آن شرايط غير انسانى و غير قابل تحمل حاضر به انجام مصاحبه شدند، در مقطعى که اخبار وجود چنين شرايطى به بيرون زندان درز کرده بود و بقرارى از راديوهاى بيگانه خبر شرايط و وجود قيامت پخش شده بود، و در شرايطى که سردمداران سازمان جاسوسى جمهورى اسلامى نتيحه‌ى عمل خود را از آن شرايط قيامت گرفته بودند، ديگر تاريخ مصرف قيامت بسرآمده بود و وقت آن بود که تشخيص مصلحت نظام يا عوامل تصميم گيرنده گرد هم‌آيند و تصميمى ديگر اتخاذ کنند. بنابراين در يک خيمه شب بازى سياسى و زمانيکه فقط تعداد اندکى هنوز در قيامت مقاومت مى‌کردند. دار دسته‌ى اوباش جزب‌اﷲ آقاى حجت‌الاسلام مقتدائى، آيت‌اﷲ اردبيلى و دار دسته‌ى قداره‌بندشان به زندان قزل حصار سرازير شدند و در يک فريبکارى مضحک و چندش‌آور و در کمال وقاحت و بيشرمى عريان چشم در چشم زندانيان سياسى دوخته و گفتند که مرکز از وجود چنين شرايطى (شرايط قيامت) خبرنداشته و حاج داود رحمانى بيخ گوش مرکز و خود سرانه تصميم به برپائى چنين شرايطى گرفته است. بنابراين ما او را محکوم مى‌کنيم و از شما مى‌خواهيم هرگونه شکايتى از حاج داود داريد با ما در ميان بگذاريد.

خلاصه اينکه در اين خيمه شب بازى سياسى حاج داود رحمانى از رياست زندان قزل حصار برکنار و در خفا با گرفتن تشويق‌نامه از سازمان اطلاعات و جاسوسى جمهورى اسلامى به پست بالاترى و بقرارى به بازجوى زندانيان سياسى در زندان اوين منصوب گرديد.

س ٥ - چرا اسم آن را قيامت گذاشتند؟

ج - تابوت، قيامت، قرنطينه وجعبه‌ها نامهاى ديگرى است که حاج داود رحمانى براى اين نوع شکنجه انتخاب کرده بود.

حاج داود رحمانى شرايط و روشهاى مختلفى را براى سرکوب و درهم شکستن روحيه‌ى مبارزاتى و اعتراضى زندانيان سياسى بکار مى‌گرفت، شکنجه‌ى جسمى، شکنجه‌ى روحى و روانى، مسخره کردن و غيره. قيامت مى‌شود گفت آخرين متد تجربيات گرفته شده‌ى سازمان جاسوسى جمهورى اسلامى از ديگر سازمانهاى جاسوسى دنيا بود که در آن مقطع مى‌توانست بکار بگيرد.حاج داود رحمانى به عنوان سرپرست و مجرى شکنجه‌ى جسمى، روحى و روانى زندانيان خود بطور آشکارا و از بلندگوهاى مداربسته‌ى زندان مى‌گفت که اينجا قيامت شماست، يا بايد توبه کنيد، يا همينجا آنقدر مى نشينيد تا علف زير باسنتان سبز شود، يا مى‌گفت اينجا راه در رو نداريد، يا توبه مى‌کنيد و يا اينجا مى‌مانيد و بعدش سينه‌ى ديوار. ناگفته نماند که قيامت يا تابوتها اسمهاى در خور آن شريط نيز بودند اندازه‌ى درون باجه‌ها دقيقا اندازه‌اى بود که فقط جاى نشستن و دراز کشيدن داشت، همانند تابوتى که سرش باز است و زندانى شورشى در طول روز بايد مى‌نشست و شبها مى‌توانست همانجا دراز بکشد. قيامت همانند تابوتى سرباز بود که فرد درون آن انسانى زنده و شورشى بود که مداوما در طول شبانه‌روز مى‌بايست زير نظر پاسداران شيفت بود تا اگر خلافى از او سر زد گزارش آن بدست حاجى داود مى‌رسيد و زندانى متخلف زير باران مشت و لگد روزانه حاجى قرار مى‌گرفت.

س ٦ - آيا قيامت در مورد زندانيان سياسى زن اعمال شد و يا شامل مردان هم مى‌شد؟

ج - بله تعداد زيادى از زندانيان سياسى مرد واحد يک نيز به قيامت منتقل شدند، اما از جزئيات آن خبر ندارم

س٧ - برنامع‌ريزان قيامت چه اهدافى را دنبال مى‌کردند؟ آيا به آن اهداف رسيدند؟

ج - سياست آنها سرکوب و درهم شکستن روحيه‌ى اعتراضى و مبارزاتى زندانيان سياسى، بالاخص زندانيان سر موضع و معترض درون زندان هدف اصلى برنامه‌ريزان قيامت بود.

تخليه‌ى اطلاعاتى کردن از زندانيان سياسى (اطلاعات خارج و درون زندان)، شناسائى افراد تشکيلاتى زندان، دامن زدن به جو رعب و وحشت و بى‌اعتمادى در ميان زندانيان سياسى و بالاخره، جايگزينى سياست انزواطلبى و تقويت مصلحت فردى در زندانيان سياسى را مى‌شود به عنوان اهداف ديگر برنامه‌ريزان قيامت نام‌برد.

اينکه آيا آنها به اهداف خود رسيدند، ميتوانم بگويم که برنامه‌ريزان قيامت در آن مقطع و دقيقا تحت فشارى کاملا غيرانسانى و طاقت‌فرسا توانستند تا حدود زيادى به اهداف خود دست يابند، چرا که بيشتر زندانيان نشسته در قيامت حاضر به پذيرفتن مصاحبه، و ديگر شرط‌هاى حاج داود رحمانى براى خروج از قيامت گردن نهادند. تعدادى روانى شدند، تعدادى دست به خودکشى زدند و متأسفانه تعداد زيادى از زندانيان سياسى که حتى قيامت را تجربه نکردند، مسائل گذشته و زندانشان از طريق تعدادى لو رفت و در نتيجه مجبور به مصاحبه و اقرار مسائل خود شدند و اين يک پيروزى براى حاج داود در آن مقطع بشمار مى‌رفت.

آيا قيامت يک طرح سراسرى در همه‌ى زندانهاى رژيم بود و يا در يک زندان به اجرا درآمد؟

دقيقا خبر ندارم که شرايط قيامت در ديگر زندانهاى شهرهاى ايران عملى گشته يانه. اما به عبارت ديگر ميشود گفت که قيامت يک طرح سراسرى بود چرا که زندان قزل‌حصار کرج در مقطع ٦٣-٦٢ مملو از زندانيان سياسى تبعيدى بود که از گوشه و کنار زندانهاى شهرهاى ايران به زندان قزل‌حصار تبعيد گشته بودند. ضمنا نبايد اينرا ناديده گرفت که کارنامه‌ى سياه جمهورى اسلامى پراز وحشيگرى و بيرحمى و قصاوت است، پراز سرکوب و کشتار و پر از شکنجه‌ى جسمى، روحى و روانى مردم آزاديخواه ايران خصوصا زندانيان سياسى است.

رژيم جمهورى اسلامى همواره و بنابر اقتضاى زمان و جو سياسى و مبارزاتى جامعه‌ى ايران به شيوه‌ها و ابزارهاى گوناگونى براى اعمال قهر و خشونت، شکنجه و کشتار و ايجاد رعب و وحشت در جامعه بکار گرفته است که توصيف همه‌ى آن از از حوصله‌ى اين نوشته خارج است. يقينا اگر روزى تمامى زندانيان سياسى و اصلا همه‌ى مردم رنجديده‌ى ايران بخواهند از تجربيات و شرايط ويژه‌ى خود در سياهچالهاى جمهورى اسلامى سخن بگويند، دنيا بر ما خواهد گريست.

سياست قهر و خشونت و قصاوت و سياست سرکوب و کشتار و شکنجه در نظام جمهورى اسلامى يک طرح سراسريست اما در شيوه‌هاى مختلف.

س‌٨ - ممکن است برنامه‌ى يک روز قيامت را از صبح تا شب توضيح دهيد؟

ج‌- قيامت يا تابوت باجه‌هاى کوچک مکعب مستطيلى بطول ٢ متر، عرض ٧٥ سانتى‌متر و بلندى ٩٠ سانتى‌متر بودند. در اين تابوتها ما شبانه‌روز با چشم‌بند وچادر بوديم. روزانه ١٧ تا ١٨ ساعت بصورت چهارزانو نشسته و بدون هيچ‌گونه تکيه‌گاهى. در اين تابوتها حق حرف زدن با صداى بلند نبود. اگر کسى کارى داشت مى‌بايست دستش را بلند مى‌کرد، بنابراين پاسدار شيفت وى را مى‌ديد و زندانى نشسته در قيامت يا تابوت در گلو مى‌بايست حرفش را مى‌زد.قسمت دوم:

(مختصرى از برنامه‌ى يک روز قيامت)

صبح حدود ساعت ٥ با صداى قرآنِ راديو بيدار ميشديم. اگرچه ساعت بيدارباش حدود ساعت ٧ صبح بود. آنجا حق انتخاب نبود. برايشان مهم نبود که آيا کسى با شنيدن صداى قرآن آنهم بمدت ٢ ساعت راحت است يا برايش شکنجه‌ى روحى‌است. ساعت ٧ صبح به ما گفته مى‌شد بلندشيد و چشم‌بند وچادرتون را مرتب کنيد، سپس يک تکه نان و پنير ساندويج شده و يک استکان پلاستيکى٭ چاى شيرين جلو ما گذاشته مى‌شد که بايد با چشم‌بند خورده مى‌شد. بعد از صبحانه وقت دست‌شوئى بود که بايد يکنفر يکنفر دست ما گرفته مى‌شد و بدرون دستشوئى هدايت مى‌شديم. بعد از دستشوئى نشستن مممتد بود و سکوت و تاريکى، بدون مصاحبت با کسى، نا ملاقات با خانواده و هواخورى و نه ديدن جائى يا کسى، چشم‌بند بود وسياهى. اطراف ظهر وقت غذا دوباره غذا جلو ما گذاشته مى‌شد و گفته مى‌شد قاشق‌ به بشقاب نبايد بخورد ايجاد صدا از طريق خوردن قاشق به بشقاب (حتى اتفاقى) مساوى بود با کتک روزانه‌ى حاج‌داود رحمانى، چراکه ايجاد هر گونه صدائى از قبيل سرفه و يا خوردن قاشق به بشقاب به معنى روحيه دادن به زندانى‌هاى ديگر بود و جرم داشت.

بعد از غدا دوباره سکوت حاکم مى‌شد. طرفهاى غروب دوباره از راديو قرآن پخش مى‌شد. بعضى روزها از طريق ميکروفون مصاحبه زندانيان را براى ما پخش مى‌کردند.

طرفهاى غروب شام جلو ما مى‌گذاشتند، و بعدش دستشوئى. حدود ساعت ١١ شب به ما گفته مى‌شد چشم‌بندتون رو محکم کنيد و بخوابيد.

بالارفتن چشم‌بند حتى هنگام خواب جُرم بود و مساوى بود با کتک روزانه‌ى حاج داود رحمانى. ناگفته نماند که روزانه حد اقل يکبار حاجى به سالن وارد مى‌شد و از پاسدار شيفت گزارش مى‌خواست. بنابراين زندانيان متخلف در تابوت زير باران مشت و لگد حاجى داود قرار مى‌گرفتند و يا اينکه زندانى به زير هشت واحد يک برده مى‌شد و دو سه شبانه روز سرپا مى‌ايستاد. بعضى اوقات حاج داود بدون هيچ گونه سرو صدائى وارد سالن مى‌شد و در شرايطى که زندانى نشسنه در تابوت هيچ‌گونه تصوير و آمادگى ذهنى از اينکه دقايقى ديگر زير باران مشت و لگد حاجى قرار مى‌گيرد نداشت، بناگاه زير ضربات مشت و لگد و ناسزاى حاجى قرار مى‌گرفت.ضمنا موضوعى که فراموش کردم بدان اشاره کنم اينست که قبل از اينکه در قيامت قرار بگيرم حدود سه روز در زير هشت واحد سه و واحد يک بودم. در زير هشت زندانى با چشم‌بند، ايستاده روبه ديوار (بدون تکيه دادن به چيزى ) و براى ساعتهاى متمادى. بعداز گذشت سه روز مرا به جاى ديگرى منتقل کردند و آنجا بناگاه زير رگبار کابل بر روى سر و صورتم قرار گرفتم که اين توام بود با فحش و ناسزاى حاج داود رحمانى. بعداز اين همه شکنجه‌ها به وسيله دو نفر به تابوتها و يا قيامت منتقل شدم.

٭ پاورقى سئوال ٨

در قيامت به ما ليوان شکستنى و يا هر وسيله‌ى ديگرى که امکان استفاده براى خودکشى ميتوانست داشته باشد داده نمى‌شد. گيره‌ى سر، ساعت، انگشتر، لباس بنددار، قند، وعينک نيز از جمله‌ى اين اقلام بودند.

قسمت دوم

س‌٩- آيا در قيامت امکان دراز کشيدن بود، يا هرکس بايد مى‌نشست؟ چشم‌بندها باز بود و يا چشم‌بند داشت؟ج - در قيامت هم امکان درازکشيدن بود و هم نشستن اما انتخاب وقت آن اختيارى نبود. بالاجبار هر روز ساعت ٧ صبح بيدار مى‌شديم و تقريبا ١٨ ساعت را چهارزانو نشسته و ساعت ١١ شب ميتوانستيم دراز بکشيم. در قيامت هيچ کس نمى‌توانست بدون چشم‌بند باشد، تمام مدت ٦ ماهى که در قيامت نشسته بودم چشم‌بند بر چشم داشتم. تنها و تنها در شبانه‌روز فقط سه‌بار و آنهم وقت دست‌شوئى و زمانيکه به درون دسستشوئى هدايت شده بوديم ميشد چشم‌بند را برداشت. اين به اين معنى است که ما جمعا در طول ٢٤ ساعت تنها ١٠ دقيقه چشم‌بند بر چشم نداشتيم!

در يک کلام تا زمانيکه زندانى در قيامت ميماند و مقاومت ميکرد، چشم‌بند بر چشم داشت. ضمنا بخاطر وجود چشم‌بند بر روى چشم بطور مداوم، بسيارى از بچه‌هاى قيامت دچار چشم‌درد شده بودند.خود من بعدها پس از بودن شش ماه در قيامت وقتيکه خود را در آينه ديدم از ديدن اينکه مردمک چشمم کوچکتر شده بود، وحشت کردم. در نتيجه‌ى چشم‌بند مداوم بسيارى از بچه‌ها دچار عفونت چشم، تغيير جهت رويش مژه به درون چشم و در نهايت به رويش مو در درون چشم مبتلا شدند که يکى از دوستان نيز بعد از آزادى مجبور به عمل جراحى چشم شد.

س‌١٠- در طول روز که زندانى در قيامت به سر مى‌برد، محيط اطرافش ساکت بود، و يا با پخش قرآن و صداهاى ديگر سوهان روح براى زندانيان ايجاد مى‌کردن؟ج‌- در قيامت بيشتر اوقات سکوتى ممتد و طاقت‌فرسا حاکم بود. در دل آن سکوت طاقت فرسا و دردناک انسانهايى از درد پشت و کمر و يا بخاطر نشستن بصورت چهارزانو در عذاب بودند. در دل آن سکوت طاقت‌فرسا انسانهايى بخاطر داشتن چشم‌بند، در چشم، نديدن انسانى، مصاحبتى، و تحرکى در رنج بودند. در دل آن سکوت انسانهايى بناگاه زير رگبار مشست و لگد حاج داود قرار مى‌گرفتند. در دل آن سکوت، صداى ضربات شلاق و فريا يک زندانى تنها صدايى بود که مرا از دنياى تاريک و رنج خود بيرون مى‌آورد. دچار تشنج مى‌شدم و گاه از سر ناتوانى اشک مى‌ريختم.

در دل آن سکوت سنگين بناگاه صداى چندش‌آور راديو بلند مى‌شد که سوهان روح زندانيان مى‌شد. در دل آن سکوت دردناک مى‌شد صداى بال حشرات را شنيد.

در دل آن سکوت طاقت‌فرسا بناگاه زير باران مشت و لگد حاج‌ داود رحمانى قرار مى‌گرفتم چرا که شب قبل و آنهم توى خواب چشم‌بندم اندکى بکنار رفته بود و مزدور نگهبان پنداشته بود که عمداَ چشم‌بندم بکنار برده‌بودم. و در آن سکوت ممتد و جانفرسا بناگاه گفته ميشد حاجى وارد مى‌شود چادرهاتون رو مرتب کنيد.

س‌١١- در طول مدتى که قيامت بر پا بود چند نفر بطور تقريب در آنجا بسر بردند؟

ج‌- از آمار دقيق آن واقعا خبر ندارم، چراکه سه يا چهار بخش بود که بقرارى هر بخش يا سالن حدود ٥٠ نفر در تابوتها نشسته بودند.

س‌١٢- چنددرصد از زندانياتى که به قيامت برده شدند تا روزهاى آخر مقاومت کردند؟

ج‌- شايد ١٠ درصد، چرا که حدود ٣٠ نفر از جريانات مختلف سياسى نشسته در قيامت تا روزهاى آخر يعنى ١٨ تيرماه ٦٣ در قيامت ماندند و مقاومت کردند.

س‌١٣- مقاومت افراد در قيامت به چه عواملى بستگى داشت؟

ج‌- براى اين سئوال پاسخ روشن و صريحى نمى‌توانم داشته باشم، چراکه راه و روش انسانها براى دست و پنجه نرم‌کردن با مشکلات زندگى طبعا متفاوت است.

صادقانه بايد بگويم که تحمل شرايط قيامت آسان نبود. من دوماه اول را در قيامت با خود کلنجار مى‌رفتم. روزى ده‌ها بار تصميم مى‌گرفتم که از آنجا بلند شوم و شرايط حاج داود را بپذيرم. اما وقتيکه به آن خوب فکر مى‌کردم که بايد به خواسته‌هاى حاجى به عنوان سمبل جنايت جمهورى اسلامى گردن نهم تصميم به ماندن و مقاومت ميگرفتم. در يک کلام من حدود دو ماه اول را در يک تناقص شدى با خود در کلنجار بودم. روزى دهها بار از زير چشم بندم و بطور آرام گريه ميکردم. چشم‌بند و چشم درد، درد پشت و کمر و زانو بخاطر نشستن ممتد چهارزانو، درد معده و ديگر مريضيها (هيچ وقت قرص مسکن داده نمى‌شد) از عواملى بودند که قابل تحمل نبودند.

صداى قرآنِ راديو بشدت آزاردهنده بود، به اضافه شکنجه‌ى جسمى، روحى و روانى که بطور روتين و روزانه توسط حاج داود رحمانى اعمال مى‌شد. نه قادر به تحمل آن شرايط بودم و نه از نظر ايدئولوژيکى مى‌توانستم به خواسته‌هاى حاجى تمکين کنم. خلاصه اينکه بعد از گذشت حدود دو ماه از نظر فکرى با خودم تصفيه حساب نمودم. به اين معنى تصميم به ماندن و مقاومت گرفتم و براى گريز از تحمل آن دردها مى‌بايست به اوضاع فکريم سروسامان ميدادم. بنابراين تصميم به داشتن يک برنامه‌ى فکرى گرفتم. تنها چيزى که نمى‌توانستند امکان آن را از ما بگيرند. فکرکردن. براى خودم يک برنامه‌ى فکرى تنظيم کردم.مرور کتابهايى که قبلا خوانده بودم، بياد‌آوردن شخصيت‌هاى اصلى کتاب، مرور خاطرات کوه رفتن با دوستانم، خاطرات روزهاى خوش و با صفاى با خانواده بودن، مرور خاطرات دوران زيبائى که با دانش‌آموزان خردسالم جهت گردش علمى به کوه مى‌زديم، مرور تجربيات گذشته و مشخصا تجزيه و تحليل مصاحبه‌هاى زندانيان برخاسته از قيامت که از طريق بلندگوهاى مداربسته براى ما پخش مى‌شد، همه نکاتى بودند براى تحمل شرايط قيامت.

س‌١٤- تأثيرقيامت روى افرادى که دچار آن شدند پس از رهايى از زندان چگونه بود؟ آيا وجه مشترکى بين آنها ديده مى‌شود، يا در مورد افراد مختلف تأثيرات آن نيز متفاوت است؟

بنظر من شکنجه يعنى شکنجه، يعنى شرايطى مافوق تحمل انسان، يعنى فشار و شرايطى غير متعارف که بالاخره تأثيرات مخرب آن چه از نظر فيزيکى و چه از نظر روحى و روانى سالهاى سال مى‌تواند روى جسم و روان شخص زندانى بماند و ميماند. در يک کلام شرايط زندان و شکنجه نه تنها فراموش‌شدنى نيست بلکه اصلا بخشى از حافظه‌ى زندانى را تشکيل مى‌دهند که بعضا آزاردهنده نيز هستند.س‌١٥- ممکن است يکى از برجسته‌ترين خاطره‌ى خود را از قيامت توضيح دهيد؟ج‌- حاجى داود رحمانى هميشه مى‌گفت که بعد از شش ماه ماندن توى قيامت اگر کسى توبه نکند جايش زندان گوهر دشت است و سپس سينه‌ى ديوار. اگر چه شرايط قيامت واقعا دردناک بود، اما بلحاظ فکرى خودم را براى ماندن و مقاومت در آنجا و عواقب آن نيز آماده کرده بودم. ١٦ تيرماه ٦٣ بود که دستى به شانه‌ام خورد و نجواکنان گفت که بلند شو. گفتم مقصد کجاست؟ پاسدار زن گفت نمى‌دانم. با خودم گفتم که دو روز مانده که ٦ ماه تمام شود، شايد مقصد گوهر دشت است و بقول حاجى بعدش سينه‌ى ديوار. مرا به زير هشت منتقل کردند و گفتند چشم‌بندت را بردار. حاجى را کنار يک پاسدار ديگر مشاهده کردم. مرد پاسدار از من اسمم را پرسيد که بواسطه‌ى لکنت زبان٭ من بدرستى اسم مرا نفهميد. مرد پاسدار مسخره‌کنان گفت تو که نمى‌تونى حرف بزنى چگونه شورشى شدى؟ گفتم من شش ماه است که با کسى حرف نزدم. اين بسيار طبيعى است. زمانيکه حرف ميزدم، صداى خودم برايم عجيب مى‌نمود. لکنت زبان داشتم و بعضا صداى کلمه نيمه تمام ميماند.

بالاخره مرابه درون حياط زندان هدايت کردند. نور خورشيد برايم بسيار دلپذير بود. بعد از شش ماه هواى تازه استنشاق مى‌کردم. گرماى خورشيد براى لحظاتى مرا غرق در شادى کرد.

دريافتم که از تبعيد برميگردم. دو اتوبوس زندانى زن آنطرف‌تر آماده‌ى حرکت بود. من بدرون يک پيکان شخصى که دو پاسدار مسلح و يک زن پاسدار سرنسين آن بودند هدايت شدم.

ماشين براه افتاد. لحظات دلپذيرى بود. اگرچه هوا داشت تاريک مى‌شد اما ميشد مردم را ديد، هواى تازه را مى‌شد حس کرد و آزادى از قيامت را.