همه شور بود و اميد

 

خاطره معيني

 

 

 

مرداد سال ۶۷ بود ملاقاتها قطع شده بودند.اخرين نامه ی  هبت  که بيشتر شبيه وصيت نامه بود ١۵ مرداد به دست مادرم رسيد. ما دقيقا نمي دانيم که هبت چيزي مي دانست يانه، ولي آنچه مسلم بود با توجه به تجاربش در زندان و قطع بدون دليل ملاقاتها و تغيير رويه زندانبانان و بازجويان دردرون  زندان قطعا براي زندانيان هم نويد خوبي در پي نداشت. تا اواخر مرداد هر بار به درب زندان مي رفتيم مي گفتند: ملاقاتها به دليل رفتن نگهبانان به جبهه ی مرساد(عمليات فروغ جاودان)و کمبود پرسنل قطع است و بعد از اصرار زياد خانواده ها شروع به فحاشي و توهين مي کردند. تعداد پاسدارها کمتر شده بود و افراد هميشگي  نبودند. در اواخر شهريور صداي انفجار مهيبي از زندان اوين شنيده شد، تقريبا همه خانواده ها سراسيمه به در اوين رفتيم ، گفتند اتفاقي نيافتاده ما مشغول حفاري هستيم و اين صداي انفجار در رابطه با آن است. اما همان موقع بود که شنديم که عده اي در قبرستاني پشت کليساي ارامنه دفن شده اند. با وجود آنکه از عمق فاجعه اي که رخ داده بود با خبر نبوديم اما شواهد نشان مي داد که قضييه خيلي جدي تر است. خانواده ها تصميم گرفتند که در جلوي درب دادگستري تحصن کنند و تا گرفتن جوابي قانع کننده همانجا بمانند. شايد اين بزرگترين تجمع خانواده هاي زندانيان سیاسی در عرض آن چند سال بود. اما عده اي با لباس شخصي به جمع حمله کردند و به شديدترين شکل ممکن با خشونت تجمع را بر هم زدنند. در آن تجمع چندين نفر بازداشت شدند، که بعد از گرفتن تعهد آزاد شدند. در آن ايام منتظري دفتري داشت که به بيت منتظري معروف بود و خانواده ها هر از چند گاهي براي دادن نامه و يا کسب خبر به آنجا مي رفتند اما آنجا را هم بسته بودند. تا اواخر مهر ماه خانواده ها به هرکجا که مي شد از بچه هاي زنداني خبري يافت ، سر مي زدنند اما بي نتيجه و خسته تر از روزهاي قبل باز مي گشتند. در اين مدت تعدادي از خانواده ها به خاوران رفته بودند و خبر دادند که تعدادي کانال کشف شده، همه باز هم به اوين رفتيم؛ اينبار پاسداراني که آنجا بودند خيلي آرامتر بودند و گفتند اينها همه شايعه است بزودي به شما ملاقات مي دهيم و از ما پول ماهيانه زندانيان را گرفتند ورسيدي هم دادند. آرامش آنها بيشتر بر دلشوره و نگراني ما مي افزود بعدا که به ياد مي آورديم متوجه مي شديم  که آنان  همچون عقربهایي بودند که نيش خود را خالي کرده وآنزمان ديگر آرام بودند.

روز به روز بر دلهره واضطراب ما افزوده مي شد .کم کم خبر اعدامها پخش شد. عده اي به دادستاني مراجعه کردند در آنجا به آنها شماره تلفنهاي دادند که از وضعيت زندانيانشان خبر بگيرند. بعد از تماس چند خانواده و گرفتن خبر اعدام و اعلام  تاريخ دادن ساکهاي لباس زندانيان ، ديگر براي همه مسلم شد که فاجعه اي شوم رخ داده ولي ابعاد آنرا کسي نمي دانست.

 در بين سري اول اسامي ، نام شوهر خواهرم کسري اکبري کردستاني و تعداد زيادي از هم بندان هبت بود. همه  در مراسم اين جانباختگان شرکت مي کردند. هر روز خبر اعدامي جديد ، خبر پر پر شدن گلي ديگر وعزادار شدن خانواده اي . فقط ساک لباسي که عموما هم لباسهاي خود افراد نبود را به خانواده ها ميدادند و حلقه ازدواج به نفع دولت مصادر مي شد. گاهي خانواده ها بخصوص مادران از بوي تن عزيزان خود تشخيص مي دادند که لباس متعلق به همان شخص است يا نه .

هر مراسمي دلهره و نگراني آندسته که هنوز خبر نگرفته بودند را بيشتر مي کرد. همه مي ترسيدند به آن شماره لعنتي زنگ بزنند شايد قابل تصور نيست که آن اضطرابها چه فشارسنگيني بر خانواده ها وارد کرده بود چنان که گاهي چهره هاي آشنا ، ناآشنا جلوه مي کرد. ما هنوز خبري از هبت  نداشتيم هنوز اميد در دل  داشتيم و يا نمي خواستيم که  باور کنيم. به دادستاني زنگ زديم گفتند نام زندانيتان آنجا نيست، هم خوشحال بوديم هم باور کردني نبود، وقتي کشتاري با اين وحشتناکي رخ داده مگر مي شود هبت از آن جان سالم بدر برده باشد؟

روز ١۶ آذر بهمراه خواهرم به در زندان اوين رفتيم ديگر تاب آنهمه دلشوره و نگراني را نداشتيم .

 به باجه زندان اوين که پشت لونا پارک بود و جايي بود که از انجا ما را به اوين براي ملاقات مي بردند رفتيم از پاسداري که آنجا بود و چند دفتر بزرگ جلويش پهن کرده بود، پرسيدم اومديم ملاقات گفت اسم : گفتم. بعد از چند لحظه گفت بريد توي اتاقک بغل اونجا بهتون ميگن، گفتيم چي ميگن ؟ گفت :بريد اونجا من هيچي نمي دونم. اتاقک مورد نظر فضايي شامل يک سالن کوچک و يک اتاقک در انتها و بخاري کوچکي در گوشه و چند نيمکت براي نشستن ، با اين که هوا آنچنان سرد نبود ولي تعدادي دور بخاري کز کرده بودند.

در تنم لرز عجيبي احساس ميکردم ياد روزهاي ملاقات افتادم که با چه شور و هيجاني لحظه شماري مي کرديم که بعد از گذشتن از هفت خان چهره هميشه خندان هبت را ببينيم. چه لحظه شيريني بود وقتي که با لبخند هميشگي اش زودتر از ما پشت شيشه ايستاده بود و برايمان دست تکان مي داد که ما سريع او را پيدا کنيم، چون هر بار چهره اش تکيده تر و لاغر تر از قبل بود، براي اينکه ما متوجه نشويم که ديگر قادر به حرکت دست ديگرش نيست آن را در جيبش فرو  مي کرد،  با آرامش و متانت خاصش با تک تک ما حرف مي زد به دنبال خبرهاي  جديد بود و هنگامي که با  دختر کوچکش حرف مي زد ، چشمانش پر از شادي بود.

جيغ مادري مرا به خود آورد و همه آن رويا هاي شيرين بيکباره بکامم زهر شد. مادر ضجه مي زد و مي گفت چرا مگه اون چه کرده بود که کشتيتش؟همه سعي کردند  که او را آرام کنند، برگه اي  در دست داشت که تاريخ تحويل ساک روي آن نوشته شده بود، اما مگر  کسي مي توانست آتش نشسته بر قلب مادري عزيز از دست داده را خاموش کند؟ هيچکس توان حرف زدن نداشت. لحظات سخت و سنگين مي گذشت . آن لحظات اوج دلهره و نگراني بود.  قيافه کريه حاج کربلايي که قبلا مسئول ملاقاتها بود و همه از او متنفر بودند  با ان  لبخند کريه اش که هر بار شماره اي جديد  را صدا مي زد خود عاملي بود که خانواده ها جلوي گريه خود را بگيرند.

نوبت ما رسيد شماره ١٨. حاج کربلايي گفت : پدرت بياد . گفتيم پدرمان مريضه  . گفت : پس تو بیا. اشاره کرد به خواهرم. بعد از چند دقيقه که طولاني تر از سال بود  صداي جيغ خواهرم را شنيدم توان برداشتن حتي يک قدم را نداشتم. هر چه بر خود نهيب مي زدم که نه جلوي اينها نه ، اما فايده نداشت. همه چيز تمام شده بود. آن کابوس وحشتناک پايان يافته بود. هبت نازنيمان را کشته بودند .

باور نمي کردم زير بغل خواهرم را گرفتم. او هم توان راه رفتن نداشت. حاج کربلايي از اتاقک بيرون آمد و فرياد زد برو بيرون اينجا سروصدا نکن. با تمام نيرو بطرفش رفتم، پدر پيري دستم را گرفت و به آرامي گفت برو خواهرت رو ببر، اينها کثافت تر از آنند که با انها روبرو شوي. تمام وجودم پر از نفرت بود و از اينهمه درد به خود مي پيچيدم. در اوين که رسيديم چند نفر از خانواده هایي که آنجا بودند به کمکمان آمدند. يکي از مادرها که بتازگي خبر اعدام فرزندش را شنيده بود با صداي بلند گفت جلوي اين کثافتها گريه نکنيد اونها خواري و ذلت ما رو مي خوان، بدانيد که  بچه هاي ما ايستاده وسربلند پاي چوبه هاي دار رفته اند، نبايد اونا رو کوچيک کنيم،  استواري و مقاومت اين مادر عاشق  تحسين بر انگيز بود. اصلا يادم نمي ياد که کي  و چطور ما رو به خانه رسوندند. چون ما  علاوه بر اينکه زخم کاري بر قلبمان نشسته بود به اين فکر مي کرديم که چگونه اين خبر را به مادرم، پدرم و همسرش بدهيم. اين نياز به توان و آمادگي داشت که ما در خود نمي ديديم .

تمام راه  چهره هبت و لبخند شيرينش جلوي چشمم بود به ويژه آن گاه که با دختر کوچولواش از پشت شيشه اتاق ملاقات بازي مي کرد.

 مادرم با يک نگاه به ما همه چيز را فهميد و بعد .....

از همه تلخ تر، آنکه تحويل ساکش مصادف بود با سالگرد ازدواجش. روز سختي بود فقط آرزوي بوئيدن لباسهايش را داشتيم. خواهرم براي گرفتن ساک رفت و هميشه مي گويد که آن لحظات تلخ ترين لحظه عمرم بوده، بعد از آن روز سخت بيمار شد.

همه خانواده هایي که ما به مراسمهايشان رفته بوديم به ديدارما  مي امدند. آخر ما روزهاي سختي را با هم گذرانده بوديم اما اين بار آتشي در جانمان شعله ور شده بود که خاموش شدني نبود، داغ سنگين از دست دادن بهترين هايمان،خوب ترين هايمان.

همه هنوز اين جنايت کثيف را باور نداشتيم، هر خانواده اي عکس و يا عکس هاي جانباخته شان را با خود مي آوردند و در کنار هم مي گذاشتند. همه مادران لباس سفيد پوشيده بودند و گل سرخي بر سينه و بعضي ها هم عکس فرزندشان را در قابي کوچک به سينه زده بودند، بدرستي که از چنين مادراني بايد چنان شير آهنکوه مرداني پرورش يابد.

هبت از رنگ سياه متنفر بود به همين دليل ما همه سفيد پوشيده بوديم ، بعد از يک هفته به گورستان خاوران رفتيم ، طبق قرار قبلي با بقيه خانواده ها با خود گل و عکس هاي بچه ها را برده بوديم ، اما همه در شوک بودند ، مگر ميشود چنين سهل و آسان اينهمه سرو جوان را به خاک انداخت و اينچنين در خاک مدفون شوند؟ آخر نه گوري بود و نه نشاني، بياباني که فقط رد چرخهاي بولدوزر بر آن باقی مانده بود. کافي بود کمي خاک را کنار بزني تا بتواني اجساد را ببيني. صحنه وحشتناکي بود عليرغم آنکه مقدار زيادي آب آهک و نمک ريخته بودند تا شايد هر چه زودتر اجساد از بين بروند، اما همه در عمقي کم دفن شده بودند.

کنترل مادران بسيار سخت بود بعضي زمين را چنگ مي زدنند تا شايد عزيز خود را بيابند، مادرم سعي کرد يک  پارچه کرم رنگ که فکر مي کنم تکه اي از شلوار بود را از دل خاک بيرون بياورد و فرياد

مي زد اين شلوار هبت است. و بعد از آن روز هر وقت به خاوران مي رود، ساعتها همان جا مي نشيند. هيچکدام قابل کنترل نبودند، به معناي واقعي هنگامه اي  بود و هيچ زباني را ياراي بتصوير کشيدن آن لحظات وحشتناک نيست.

 

 

هيچ کس گريه نمي کرد. فقط صداي فرياد بود. فريادي که در اين مدت در گلويمان خفه شده بود فريادي که سينه مادران ، همسران و خواهران را سوخته بود، نمي توانستيم قبول کنيم که همه را کشته اند. آخر به چه جرمي؟ در کدام دادگاه چنين راي ضد بشري صادر شده بود، جواب اينهمه عزيز گمگشته را چه کسي بايد ميداد؟

بعد از مدتي که بهر شکل کمي همه بخود آمدند، همه تصميم گرفتند که خاک  را نشکافند، چون آنقدر در اين چند ماه آب آهک روي اجساد ريخته شده بود که اصلا قابل شناسايي نبودند و تازه مگر کسي  توان  آنرا داشت در حضور اينهمه آتش بجان ، چنين کاري را بکند؟ يکي از مادرها بعد از صحبت با بقيه، با صداي بلند اعلام کرد که چون همه اينها باهم در زندان بوده اند و همه به يک جوخه براي اعدام سپرده شده اند، اينجا هم بايد در کنار هم باشند، ما نبايد آنان را ازهم جدا کنيم. خاطره  تلخ آنروز هميشه باماست .

ازآن روز به بعد  خاوران تبديل به قبله گاه مادران، معيادگاه همسران  و محل ديدار خانواده ها شد.

بارها به خانواده ها حمله ميشد و قاب عکسهاي آنها  شکسته مي شد، مادران  بارها زير مشت و لگد پاسداران خونين ومالين مي شدند، پدران تحقير مي شدند و کتک می خوردند ، خانواده ها بارها بازداشت شدند ولي باز به خاوران رفتند و هر بار قوي تر و راسخ تر از قبل. در حملات اولين کاري که مادران و پدران مي کردند ، حفاظت از جوانترها  که در آن محل بودند و بعد حفظ قاب عکسهاي عزيزانشان بود.

 

مادرم عکس هبت را که تکه شعري روي آن  نوشته شده بود با اين مضمون :

 

اي آتش افروخته ی سوختني

اي گنج هدر رفته ی اندوختني

ما عشق و وفا را ز تو آموخته ايم

اي همه  زندگي و مرگ تو آموختني

 

بسيار دوست مي داشت. يک بارکه به جمع شديدا حمله کردند،ما که جوانتر بوديم را از جمع جدا کردند، مادرم  که  ديگر تاب و تواني نداشت و بي حال روي زمين افتاده بود قاب عکس هبت را به دست پدرم داد تا از آن محافظت کند و پدرم آنرا زير کتش و در آغوشش چنان پنهان کرد، انگار خود او را در آغوش داشت . هرچه سعي کردند نتوانستند عکس را از او بگيرند روي زمين افتاده بود ولي عکس را محکم در بغل داشت و مي گفت مگر مرا بکشيد که بتوانيد عکس را از من بگيريد، بارها بارها  يک چنين صحنه هایي تکرار شد و ما هرگز اين صحنه ها رافراموش نخواهيم کرد.

 

پاسداران  بيشتر اوقات  مي آمدند، گاهي درب ورودي خاوران را با زنجير قفل مي کردند اما خانواده ها پشت در مي نشستند و عکسهايشان را کنار نرده هاي در ورودي مي گذاشتند و دسته گلها را با روبانهايشان به در مي بستند، اين لحظات  اوج پيوند عاطفه  و عشق ميان اين خانواده و عزيزانشان بود. آنزمان يک لوله آب غير قابل شرب در آنجا بود، که آن را هم مي بستند و خانواده ها مجبور بودند با خود آب بياورند. خاوران هم تابش آفتاب تابستانش سختتر از بقيه نقاط است وهم سرماي زمستان در آنجا بيشتر حس ميشود.

 هيچ چيز و هيچ کس نتوانسته مانع حضورخانواده ها  شود، در سرما وگرما در هجومهاي وحشيانه، با چنگ و دندان خاوران را تا بحال حفظ کرده اند.

همه ساعتها  راه مي پيمودند تا بتوانند خود را به آنجا برسانند هر بار به خاوران مي رفتيم زمين در اثر ريختن آب آهک و نمک ،چند متربالا آمده بود، و رد چرخهاي بولدوزر روي آن بود، خاک مانند بتون  سفت و سخت بود، ما ديگر بدنبال شناسايي اجساد نبوديم آن قدر سر در گم در آنجا مي گشتيم تا عاقبت هر کس گوشه اي مي نشست . مراسم ها بطور منظم و با حضور گسترده خانواده ها برگزار مي شد.

آن روزها سخترين روزهاي خاوران بود، بعضي ها گريه مي کردند ، بعضي سرود مي خواندند.

 حالا بعد از گذشت ١۷ سال هنوز هم مثل هميشه  مادران و همسران همچون روز ملاقات بهترين روسري هايشان را برسر ميکنند  و فرزندانشان که حالا بزرگ شده اند خاوران را غرق گل مي کنند، خانواده ها همديگر را به گرمي در آغوش مي گيرند و همچون يک خانواده واحد بهم کمک مي کنند، همه اينها  لحظا ت شيرين ملاقات را برايمان  تداعي مي کند، که چطور بچه ها با اينکه زير فشار و در بند بودند اما هميشه لبخند ي شيرين بر لب داشتند و چشمانشان  پراز شور بود واميد .

 

يادشان گرامي و راهشان پر رهرو باد

خاطره معيني

١/سپتامبر/ ٢٠٠۵