Welcome to the Website of Kanoone Khavaran

The Organization for the Defense of Political Prisoners of Iran

 

 

 دادخواست

کانون زندانیان سیاسی ایران

كميته بين المللى عليه اعدام

 

کميته بين المللى عليه سنگسار

 
     

زندانی سياسی  آزاد بايد گردد   

 

خاوران تنها گورستان دسته جمعی ايران نيست؛ شناخته ترين آنهاست

 

 

Name: Mahnaz Ghezelloo

Former political prisoner

Biografi

 

مهناز قزلو از زندانیان دهه ٦٠: در شهريور ماه سال شصت توسط كميته منطقه سيزده ميدان فردوسي تهران دستگير شدم. مجددا در سال شصت و سه توسط كميته مركزي منطقه يك تهران دستگير و به اوين منتقل شدم. حكم اوليه ام اعدام و سپس به پانزده سال تخفيف يافت. در سال هفتاد و هشت به علت تلاش براي خروج از كشور توسط كميته مشترك دستگير و به سه سال حبس و صد ضربه شلاق محكوم شده و مدتها در كميته مشترك در انفرادي بسر بردم.

***

Mahnaz Ghezelloo began her political life in Iran when she was 17 years old. She was arrested three times because of her activities on human rights and political activities. The first time in 1981 she was arrested and spent about one month in isolation cell in Tehran. The second time in 1984 she was arrested by central committee of Tehran and then spent about four years in Evin prison. The third time in 1999 she was arrested by the Moshtarak Committee and spent about one year in isolation cell. She is currently an activist and working on human rights and prison issues.

Mahnaz Ghezelloo has already written a part of her memories of life in the Islamic Republic’s jail. She has written extensively articles and poems on human rights violations (massacre, execution, stoned to death and… ) of the Islamic Republic.

 

***

 

Jag arresterades tre gånger och satt I fängelse på grund av min kamp för människliga rättigheter och politiska aktiviteter I Iran. Första gång satt jag fängslad i isolering cell i nästan en månad 1981 och andra gången 1984 dömdes jag till dödsstraff men det ändrades och jag tillbringade 4 år i Evin ett fruktansvärt fängelse. Tredje gången sattes jag fängslad i isolerings cell i nästan ett år 1999 på grund av att jag försökte att rymma från Iran. När jag kom till Sverige, försatte jag med min kamp för mänskliga rättigheter och mot fundamentalism regimen. Jag skriver artiklar bl. a. om kvinnors rätigheter, barns rätigheter, dödsstraff och minnen från fängelset.

 

 

ني لبك هايي كه انسان را سرودند

خاطرات زندان

 

قسمت اول

 

روزهاي پاياني بهار سال ١٣٦٣، چهاردهم خرداد، نيمه هاي شب با هجوم پاسداران مسلح به منزل و انتقالم به كميته مركزي، دوره دوم تجربه هاي زندان آغاز شد. سه پاسدار مسلح و تقريبا آماده شليك در شعاع حياط ايستاده بودند. در دو نبش خيابان، يك ماشين به انتظار بود. يك بنز قهوه اي در يك نبش و يك پيكان سفيد در نبش ديگر خيابان. به داخل پيكان هدايت شدم. دو پاسدار جلو و يك پاسدار و من عقب جاي گرفتيم. به كميته مركزي واقع در بهارستان رسيديم. قبل از ورود به داخل محوطه، چشم بند زده شدم و ديگر غالبا مشاهداتم محدود به ديدن از زير چشم بند بود. چشم بند ارتباط زنداني را با محيط اطراف او بسيار محدود مي كند. براي انطباق با شرايط جدید، زمان لازم بود. چشم بند، خود يكي از ابزار شكنجه محسوب مي شود كه از نظر رواني زنداني را سخت تحت فشار قرار مي دهد. داشتن مداوم چشم بند در طول بازجويي، شكنجه، دادگاه و ديگر مراحل زندان براي من غالبا با سردرد همراه بود.

در ميله اي گشوده شد و ماشين به داخل رفت. سپس كنار يك ساختمان ايستاد. از چند پله پايين رفتيم و من به يك سالن هدايت شدم البته با هل دادن و ناسزاگويي. الفاظي ركيك كه بارها و بارها به زنداني خطاب مي شد. فحاشي در ميان شكنجه گران امري بسيار معمول بود. از اين طريق سعي داشتند زنداني را تحقير و شخصيت او را مورد توهين قرار داده و خرد كنند.

همه جا سكوت بود. سكوتي سرد، مرموز و آزار دهنده. صداي گذر پاسداران در هر گوشه و كنار حس مي شد. آنها با يكديگر زياد يا با صداي بلند سخن نمي گفتند. احتمالا در مقابل زنداني جانب احتياط را داشتند. صداي گامها در آن سالنها، اتاقها و فضاي اطراف طنين مي انداخت. چشم بند حس بينايي را از زنداني سلب و حس آزاردهنده ي غافلگير شدن مداوم را به فرد منتقل مي كند. با خشونت و توهين به داخل اتاقي هل داده شدم. سپس خواستند كه روي يك صندلي بنشينم. پايه هاي ميزي را در برابر خود آن سوي اتاق مي ديدم. مردي كه در مقابل من با حالتي عصبي قدم مي زد بازجوي من بود به نام سنائي و صداي آن ديگري از پشت ميز كه با لحني منتظر گفت: "خب....!"

و لحظه اي بعد بازجو به طرف من آمد و در مقابلم ايستاد و ناگهان با پاشنه كفش محكم به روي پاي راست من كوبيد. دردي شديد مثل موج تلخي در تمام اندامم پيچيد. كاملا غافلگير كننده بود. از شدت درد چهره ام در هم فرورفته و دندانهايم را مي فشردم و دستهايم را نيز بي اختيار مشت كرده و در خود جمع شده بودم. سپس او چند قدم دور شد و دوباره برگشت. در حاليكه از شوك ضربه، چهره ام در هم فرو رفته، دستها و دندانهايم را بي اختيار به هم فشرده بودم در برابر فرياد خشمگينانه بازجو دوباره به خود آمدم. "دستهايت را باز كن....!"

فكر كردم شايد گمان كرده در دستهايم چيزي پنهان كرده ام. هنوز دستهايم را كاملا باز نكرده بودم كه با ميله اي باريك و فلزي چندين بار محكم به روي دستهايم ضربه زد. صداي شكافتن هوا توسط ميله را هرگز از ياد نمي برم و درد وحشتناكي كه با در رفتن دو انگشتم توان از من مي برد.

سوالات پي در پي مانند رگباري آزاردهنده و در پي آن ضربه هايي با همان ميله برسرو روي من مي باريد: با چه كساني ارتباط داري؟ مسئولت كيه؟ اسماشون چيه؟ چند تا تحت مسئول داري؟ بخاطر آن ضربه كه بسيار غافلگير كننده بود، بي اختيار بغض تلخي را در گلو احساس مي كردم. يك كلمه نمي توانستم بر زبان بياورم. اگر حرف مي زدم فقط بغضم مي تركيد و گريه مي كردم. اين را خيلي تحقيركننده مي دانستم كه در برابر آنها گريه كنم. بغض داشت خفه ام مي كرد. بنابراين ساكت ماندم. صداي پشت ميز گفت اينجوري هيچ وقت فايده نداشته، ببرش!

به يك فضاي بزرگتر مثل سالن برده شدم. نوحه آهنگران را گذاشتند. صدايي كه هميشه برایم نماد وحشيگري و سبعيت آنهاست. به تخت شكنجه بسته شدم. پاهايم از مچ با چيزي مثل طناب يا سيم به يك سر تخت بسته شد. به دستهايم نيز دستبند زدند. يك تكه پارچه كثيف در دهانم گذاشتند و با انداختن يك پتوي سربازي متعفن، ضربات پي در پي كابل ها توسط سه پاسدار بر پاهايم فرود آمد.

خشمگينانه و بي انقطاع به كف پاي من ضربه مي زدند و ناسزا مي گفتند. يكي مي پرسيد: جلوي مدرسه با كي قرار داشتي. ديگري مي پرسيد: توي مدرسه با چه كساني فعاليت مي كردي. آن يكي مي گفت: اسماشون چيه. به روشني معلوم بود كه مرا با كس ديگري اشتباه گرفته اند. چرا كه تقريبا سه سالي بود كه دبيرستان را تمام كرده بودم. البته اين اشتباه آن سه پاسداري بود كه ماموريت ضربات كابل را بسيار عجولانه بعهده گرفته و مي خواستند به انجام برسانند.

من بعد از ضرباتي چند با پارچه اي كه در دهانم فرو كرده و پتويي كه بر روي سرم انداخته بودند بشدت احساس خفگي مي كردم و با هر ضربه اي كه فرود مي آمد از شدت درد تكان شديدي مي خوردم و دستبند بدور مچ دستهايم فشرده تر مي شد. در وضعيتي نبودم كه به تعداد ضربات حتي لحظه اي فكر كنم. تلاش اصلي ام اين بود كه فقط بتوانم نفس بكشم. نميدانستم كداميك را بايد تحمل كنم، درد ناشي از ضربات كابل را، حالت تند خفگي را يا دستبندي را كه هر لحظه محكم تر به دور مچ دستهايم فشرده تر مي شد و روي آنها اثر خود را بجا مي گذاشت. اما به جرات مي توانم بگويم درد ناشي از بريدگي دستبند در مقابل آن دو ديگر كاملا ناچيز بود. پس از دقايقي درد ناشي از ضربات كابل نيز تحت تاثير حالت خفگي ام قرار گرفت. از كمبود هوا از حال رفته و بي حركت شدم. همين، آنها را متوقف كرد. پتو را كنار زدند، دستمال كثيف را از دهانم درآوردند و به گوشه اي روي زمين كه موكتي روي آن فرش شده بود و آنها بدون كفش برروي آن رفت و آمد داشتند، پرتاب كردند. وقتي به هوش آمدم توانستنم اين چيزها را ببينم. شكنجه گران در مقاطع مختلف انواع دست بند زدن را به حالتهاي متفاوت، بعنوان يكي از ابزار شكنجه بکار مي گرفتند. عادي ترين نوع آن در مورد من بكار رفت.

دستها و پاهايم را بازكردند و بندهاي چشم بندم را بهم كشيده و محكم تر كردند. به نحوي كه درد شديد و تندي در سراسر شقيقه هايم دويد. چند كابل در قطرهاي مختلف روي زمين رها شده بود كه گمان مي رفت با آنها ضربات را زده باشند. بشدت احساس تشنگي مي كردم. اما مايل نبودم از آنها طلب آب كنم. قادر به برخاستن نبودم. شايد فشارم پايين افتاده بود. سرگيجه داشتم. همانجا رها شدم، ساعاتي بعد به يك سلول تاريك كه شايد يك و نيم در دو متر بود منتقل شدم كه با آن سالن فاصله ي چنداني نداشت با دري آهني و دريچه اي كوچك در ميان آن. سلول، سيماني و سرد بود با يك موكت كثيف و فرسوده در كف آن. در راهرو لامپي مهتابي قرار داشت كه سلول با نور آن نيمه روشن بود. از آن سلول كه مي شد گفت در زير زمين قرار داشت روز از شب قابل تشخيص نبود. حبس زنداني در انفرادي كاربردهاي متفاوتي براي رژيم داشت. عدم تماس زنداني با دنياي اطراف و نداشتن هر گونه ارتباط با زندانيان ديگر در واقع منجر به منزوي كردن او مي شد بخصوص از جنبه انساني يعني فقدان رابطه انساني و عاطفي با ديگر انسان ها. و بدينگونه روح را به مسلخ مي كشيدند. در واقع انفرادي و سلول جايگزين نوعي شكنجه روحي براي در هم شكستن زندانيان محسوب مي شود. زماني كه هيچ شناختي نسبت به محيطي كه در آن هستي نداشته باشي مثلا نسبت به ساختمان و ديگر زندانيان و همچنین سكوت مرگ بار حاكم بر سلول باعث تعليق زمان و فشار روحي مي شود.

ماه رمضان بود. ساعاتي كه به نظر سخت طولاني مي آمد در سلول بودم تا اينكه كليد در قفل در آهني چرخيد و در باصداي ناله اي باز شد و تكه اي نان و پنير و چاي در يك ليوان پلاستيكي كهنه و كثيف به عنوان افطار بر زمين گذاشته شد. با ناله ای دیگر در بسته و قفل گرديد. در گوشه اي نشسته و به ديوار تكيه داده و تنها پتوي كثيف سربازي را كه بوي نامطبوعي داشت به دور خود پيچيده بودم. هر دو دستم به خاطر ضربات ميله ي آهني كبود شده و ورم كرده بود. دو انگشت يك دستم نيز دررفتگي داشت و حركت آنها با دردي غيرقابل تحمل همراه بود. به هيچ وجه ميل به خوردن نداشتم عليرغم اينكه از لحظه ي دستگيري هيچ نخورده بودم جز شلاق و ناسزا!

دقايقي نگذشته بود كه پاسداري از ميان دريچه گفت: چشم بندت را بزن و سپس در را باز كرد و مرا به سالن برد. دوباره مرا به تخت شكنجه بستند. صداي مشمئز كننده آهنگران باز فضا را پر كرده بود. پاهايم را به يك سر تخت شكنجه بستند و اين بار دستم را طناب پیچ کردند، درست روي بريدگي هاي دستبند كه درد همراه با سوزشي تلخ تحمل آن را طاقت فرسا مي كرد. از آن تكه پارچه كثيف در دهان خبري نبود اما پتوي متعفن سربازي را روي من انداختند. سپس شروع به ضربات كابل كردند. اين بار شدت درد را روي پاي راستم خيلي بيشتر حس مي كردم و هر از گاه فريادهايي مي زدم كه گريزناپذير بود. صداي منحوس آهنگران را بلندتر كردند. و هر از گاه كه سربلند كرده فرياد مي كشيدم لگدي به سوي سرم پرتاب مي شد. در حين شكنجه رگبار سوالات، ناسزا و تهديد بود كه به همراه ضربات كابل مي باريد. سعي مي كردم از سوالاتي كه مي پرسيدند ميزان اطلاعاتشان را در مورد خود ارزيابي كنم. از من مي خواستند كه به آنها بگويم نشريات را از كجا بدست آورده ام. با چه كساني به عنوان مسئول و تحت مسئول در ارتباط هستم و ... شايد تا شصت، هفتاد ضربه شمردند و بعد از آن لحظاتي كوتاه همانطور مرا آنجا رها كردند. رمق اينكه چشم باز كنم، نداشتم. پس از لحظاتي آمدند و پتو را برداشتند و دست و پايم را باز كردند و در همين حال چند ضربه به سراسر بدنم در حاليكه با توهين و تحقير ناسزا مي گفتند، زدند و مرا وادار به نشست و برخاست و راه رفتن كردند. بعدها دانستم بدينگونه مي خواهند زنداني حس پاهاي خود را براي شكنجه در نوبت بعدي همچنان حفظ كند و سپس مرا به سلول بازگرداندند. داخل سلول كه رفتم نقش بر زمين شدم كمي گذشت احساس سرماي تند و شديدي كردم. تنها پتوي كثيف داخل سلول را به دور خود پيچيدم اما كمكي نكرد. به تدريج تمام بدنم شروع به لرزيدن كرد. به هذيان و لرز افتاده بودم. كنترلم را از دست داده بودم و حالي چون خواب و بيداري داشتم. متوجه نشدم چه وقت آمده و سحري را داخل سلول گذاشته بودند. وقتي بخود آمدم غذا بسيار سرد و كهنه مي نمود گويا ظهر روز بعد بود، چرا كه صداي اذان مي آمد. سعي كردم بنشينم اما سرگيجه داشتم. بزحمت خود را به گوشه ي ديوار كشانده و تكيه دادم. ديوار سيماني سلول بسيار سرد بود. دهانم مزه تلخي داشت. مي خواستم دستشويي بروم خود را به سختي به سمت در كشانيدم و چندبار در زدم و درخواست رفتن به دستشويي كردم. فاصله سلول تا دستشويي را بزحمت و به آهستگي طي كردم. يك پاسدار بيرون توالت عمومي مراقبت مي كرد. از پنجره اي كه در حمام و سرويس دستشويي قرار داشت درختان كاج محوطه پيدا بود. در اينجا مي شد فهميد كه روز است يا شب!

در تمام آن لحظات به اين فكر مي كردم كه چطور از پس اين شكنجه ها برآيم. به هنگام انتقال من از خانه به كميته مركزي گويا بسيار عجولانه عمل كرده و خانه رانگشته بودند. بعدها دانستم بعد از دستگیری من دو باره به خانه هجوم برده و آنجا را زیر و رو کرده بودند. آنها دو نشريه، تعداد زيادي تراكت در ابعاد مختلف که بر روي آنها مطالبي عليه رژيم تايپ شده بود، يك دستگاه تايپ، نوار سرودهاي فدراسيون، كتاب سرودهاي كوهستان و چند عكس از آلبوم خانوادگي را به عنوان مدرك با خود برده بودند.

از سوالاتي كه می كردند تقريبا مطمئن شدم كوچكترين اطلاعي از دو نفر از كساني كه با آنها در ارتباط بودم، ندارند و دو نفر ديگر را هم فقط به نام مي شناختند و مي خواستند از من اطلاعاتي در مورد آنها كسب كنند. علت را به سادگي مي توانستم دريابم. چرا كه ارتباطات به اجزاي جداگانه تقسيم مي شد كه خوشبختانه فقط من تقريبا همه آنها را مي شناختم و هر جزء، آن ديگري را نمي شناخت. فردي به نام (ف.ن) كه از طريق يكي از افراد به نام (ل.ه) تمايل به همكاري نشان داده بود، نفوذي از كار در آمده و منجر به تعقیب و لو خوردن ما شده بود. تقريبا يك هفته قبل از دستگيري به تعقيب توسط همان بنز قهوه اي در انتهاي خيابان كريمخان مشكوك شده و ضد تعقيب زده بودم. متوجه شده بودم كه مدتي است آنها مرا تحت نظر دارند. اما ابتدا نمي دانستم چه مدت. تقريبا دو روز مي شد كه از (ل.ه) خواسته بودم ارتباط با (ف.ن) را قطع كند. همين امر موجب دستگيري ما شد. خوشبختانه چندين نفر كه در ارتباط با آنها بودم هرگز شناسايي و دستگير نشدند. از آنجايي كه ما يك روز درميان، ترتيب خبرسلامتي را رعايت مي كرديم، با توجه به غيبت من آنها آگاه شده و (ف.) ظرف هفته اول و (ا.) پس از چند ماه از كشور خارج شدند. و (م.) و (ر.) نيز هرگز شناسايي و دستگير نشدند.

هر بار به هر دليلي كه در سلول باز مي شد ابتدا صدايي از پشت دريچه با تحكم و خشونت مي خواست كه چشم بندم را بزنم و سپس از ميان دريچه كنترل مي كرد و بعد در را باز مي كرد. اين را از باز و بسته شدن دريچه كوچك مي شد فهميد. سلول سرد، سيماني و نيمه تاريك و مرطوب بود. سقفي بلند داشت و بالاي در آن پنجره يا دريچه اي قرار داشت كه نور مهتابي تا حدي به درون مي تابيد. افطار را به همان كيفيت روز گذشته آوردند. این بار گفتند که آماده باشم بعد از افطار مي روم بازجويي. بازجويي براي من به معناي شلاق خوردن و شكنجه بود. بخاطر اضطراب شديد نتوانستم چيزي بخورم. بعد از نيم ساعت به بازجويي در همان سالن برده شدم. از صداي نفرت انگيز آهنگران با نوحه هاي گوش خراش خبري نبود. از زير چشم بند چند نفري را در آن سالن مي توانستم ببينيم (البته پاهايشان را كه ملبس به لباس پاسداري بودند). بازجو شروع به سوالاتي كرد كه بارها از من پرسيده شده بود. از ابتداي ورود، حضور پاسداری بسيار آزارم مي داد. او هميشه آن دوروبرها بود. حركات، رفتار و حرف زدنش لاابالي و لات منش بود. با چيزي مانند كابل بر بدن من ضربه اي محكم وارد كرد و گفت كري؟ نشنيدي چي ازت پرسيدن؟ به نظر مي رسيد دارند يك سناريوي مسخره و قديمي را تكرار مي كنند. آن پاسدار لاابالي هر رفتار و حركتي كه مايل بود انجام مي داد و ديگران به طور اخص بازجو، گهگاه مانع اش مي شد و پادرمياني مي كرد. بي هيچ انرژي، با دردي در تمام اندام و سردرد و حالت تهوع موقعيت را غيرقابل تحمل مي ديدم. جوابهاي بي سرو ته و نامربوطي دادم. وقتي بازجو اينگونه ديد مصمم به اجراي حكم شد. مي گفت حكم را از حاكم شرع كه حتما يك آخوند بوده گرفته است. در حاليكه شروع به برپايي مراسم شلاق زدن مي كردند توضيح داد كه بر طبق حكم الهي، مجري حكم بايد قرآني زيربغلش باشد و طوري بزند كه قرآن فرونيفتد. دستهايم را اين بار نبستند و از پارچه كثيف كه در دهان مي كردند نيز خبري نبود. اما صداي آهنگران همچنان زمينه آزاردهنده اين ضربات كابل بود. اولي و دومي و سومي در حاليكه خود بازجو ضربات را مي شمرد، زده شد. به علت اينكه از شدت درد، پاهايم را به كناري مي كشيدم، پاهايم را بستند. تا پنجاه ضربه را خود بازجو زد و شمرد.

پس از ضربات كابل، زنداني را وامي داشتند كه راه برود. اين خود شكنجه اي مضاعف بود چرا كه در پايان ضربات يك نوع بي حسي بوجود مي آمد كه ديگر به اندازه ضربات اوليه آنقدر دردناك نبود. اما هنگامي كه پس از آن شروع به راه رفتن مي كردي دوباره حس پا برمي گشت و بايد درد بیشتری را تحمل می كردی. به شدت احساس تشنگي مي كردم. از نفس افتاده بودم. بالا آوردم. اسيد معده! و نقش بر زمين شدم. پس از لحظاتي به سلول برده شدم.

روز بعد متوجه نقاط دردناك بدنم شدم و گويا آنها را يكي پس از ديگري كشف مي كردم. پاي چپم كبود و ورم كرده بود. پاي راستم وضعيتي به مراتب بدتر داشت: كاملا ورم كرده، تاول زده، و تا زانو كبود شده بود و روي پايم زخم و خون مردگي با بافت جوراب آغشته شده و به پوست چسبيده بود. نمي دانم كي اينطور شده بود. سعي كردم جوراب را از پايم درآورم. اما ممكن نبود با هر تلاش بخشي از زخم کنده شده و خونريزي مي كرد. نميدانستم چه باید بكنم. چاي سردشده روز گذشته هنوز در سلول بود. چاي را یواش یواش روي جورابم ريختم. خون خشكيده و پوست برآمده كاملا با بافت جوراب درآميخته بود. و همچنان نمي توانستم آن را جدا كنم. خود را به سمت در كشانده و در زدم و درخواست رفتن به دستشويي كردم. اما متوجه شدم تا چه اندازه راه رفتن دردناك و غيرقابل تحمل است. هرگونه برآمدگي حتي پتو مانند تيغ تيزي در زير پايم حس مي شد. در حاليكه خود را به ديوار تكيه مي دادم، به كندي توانستم خود را به دستشويي برسانم و زخم را شستشو دهم و جوراب را از پا درآورم. هر چند که دو تا از زخم هاي عميق شروع به خونريزي كرد. همانجا جوراب را شسته و به عنوان باند به دورپايم بستم و به سلول برگردانده شدم. خيلي چيزها بود كه بايد به آنها فكر مي كردم . از خود غافل شده بودم.

به هنگام افطار دوباره اعلام شد كه بايد به بازجويي بروم. در طاقت خود نمي ديدم. از غذايي كه بعنوان افطاري يا سحري مي آوردند فقط مي توانستم آب، چاي و قند را بخورم. در واقع بيشتر ضرورت داشتن انرژي مرا وادار به نوشيدن و خوردن آنها مي كرد. در طي آن روز چندين بار در سلول باز شده و يكي دو پاسدار به همراه بازجو به داخل سلول ريخته و هر بار مرا به زير لگد و مشت گرفته و سوالاتي كرده و رفته بودند.

دوباره به سالن برده شدم. بازجويم اين بار اداي آدمهاي خردمند را در مي آورد. مي خواست آرام و منطقي به نظر برسد. از اين موذي گري اش بيشتر احساس نگراني مي كردم تا زمانيكه با خشونت رفتار مي كرد و ناسزا مي گفت. اما قطعا كسي كه مي توانست تا اين اندازه با خشونت و بيرحمي رفتار كند، نمي توانست آنگونه كه تلاش مي كرد آرام و منطقی باشد. مرا به روي تخت شكنجه نشاندند. لحظه اي سكوت و سپس بازجويم پرسيد اين ديگه چيه؟ حتما به پايم اشاره داشت چرا كه ادامه داد: جوراب را چرا بستي به پات، مي خواي كمتر دردت بياد؟ خوني كه روي پاي من خشكيده شده بود كاملا قابل ديدن بود اما اشاره اي به آن نكرد. دوباره مرا به تخت بستند اما اين بار فقط به كف پا نزدند بلكه كابلها به سراسر بدنم مي خورد و همزمان همان سوالات تکرار مي شد و صداي نوحه آهنگران ضميمه اين نمايش خشونت آميز بود. نمي دانم چند ضربه زدند اما پس از آن بازجو با خونسردي گفت: ما كه خسته نمي شيم امشب تا صبح اينقدر شلاق مي خوري تا حرف بزني.

در همين حين كسي وارد شد درگوشي چيزهايي به هم گفتند. خيلي سريع مرا به سلول برگرداندند. تا صبح در سلول ماندم. چند لحظه بعد صداي فريادها و ضجه هاي يك مرد را كه طبق معمول با نوحه آهنگران درآميخته بود مي شنيدم و از شدت ناراحتي بي اختيار با فريادهاي او گريه مي كردم. شنيدن فريادهاي انسانی ديگر زير شكنجه از خود شكنجه شدن تلخ تر و دردناك تر است. با هر فريادي كه او مي كشيد گويي به تمام پيكره، روح و روان من ضربه وارد مي كنند. ساعتي گذشت و صداي فریاد مرد ديگري به آن ناله ها اضافه شد. به نظر می رسید كه صدا مربوط به ضربات شلاق است. تا صبح هر ازگاه صداي فرياد زير شكنجه همراه با صداي نوحه به گوش مي رسيد. شايد ساعت پنج سحرگاه بود كه ديگر آن هنگامه به پايان رسيد. روز بعد پاي خود را تا زانو سياه، كبود و ورم كرده و بسيار دردناك تر يافتم. زخمهاي روي پايم كه گويا دنباله لبه كابل روي آن را متلاشي كرده بود، عفونت كرده بودند. با دستهايم خيلي نمي توانستم كاري كنم. دو انگشت دست راستم در رفته، ورم كرده و تا مچ كبود بود. دست چپم هم ورم كرده و كبود شده بود.

محل لگدهايي كه با پوتين به سر، كمر و شكمم خورده بود همچنان درد می کرد. وقتي براي دستشويي مي خواستم بلند شوم در خود هيچگونه انرژي نيافتم. از اینکه پاسداري كه مرا به دستشويي مي برد، عجز مرا مي ديد، از خودم عصباني بودم. خود را به ديوار تكيه داده، سپس در را گرفتم و سعي كردم راه بروم اما پاي راستم در اختيار من نبود. مثل يك وزنه سنگين، دردناك و خارج از كنترل مي نمود. پايم وزن مرا تحمل نمي كرد و زانويم بي اختيار خم مي شد. سعي كردم پايم را دوباره به زمين گذاشته و وانمود كنم كه مي توانم راه بروم كه ناگهان درد وحشتناكي در اعماق وجودم دويد و مرا از پا انداخت و به زمين خوردم. پاسدار رفت و پس از دقايقي با يك چوب به عنوان عصا برگشت و آن را به من داد كه با كمك آن راه بروم. دقايق طولاني گذشت تا خود را به دستشويي برسانم. بايد در هر چند قدم مي ايستادم و نيرو و نفس تازه مي كردم. از شدت درد، نفس را در ريه ها پر مي كردم، مدتی نگاه مي داشتم و دندانهايم را براي تحمل هر چه بيشتر درد، محكم به هم مي فشردم و پس از چند قدم دوباره نفس عميق ديگري و دوباره چند گام ديگر.

از پنجره دستشويي مي شد فهميد كه دارد غروب مي شود. به سلول برگردانده شدم. پس از افطار دوباره اعلام شد كه بايد به بازجويي بروم. ديگر واقعا قادر به راه رفتن نبودم، حتي با آن چوب كه تكه اي از شاخه درخت بود و بعنوان عصا به من داده شده بود. چند بار تلاش كردم بايستم و راه بروم. اما غيرممكن بود. درد ناشي از آن را نمي توانستم تحمل كنم و هر بار به زمين مي افتادم. پاسداري كه بايد مرا به بازجويي مي برد رفت و به همراه يك دسته چوب کوتاه برگشت. سر آن را به من داد و سر ديگرش را خودش گرفت و گفت با كمك عصا بدنبالش بروم. به همان سالن رفته و بر تخت شكنجه نشستم. سنائي با تمسخر گفت: جون مي ده براي كتك خوردن خودش ديگه مي دونه چيكار كنه! ولي واقعيت اين بود كه ديگر كمترين تواني براي ضربات كابل نداشتم. پايم را به تخت بستند و شروع به زدن كردند اما بين ضربه ها اين بار فاصله بود. كمي صبر مي كردند، سوالي مي پرسيدند و پس از مكثي دوباره ادامه مي دادند. اما شايد بيست تايي نزده بودند كه توان هر گونه واكنشي را از دست دادم. گويي ديگر به يك جسد ضربه مي زدند. با اصابت هر ضربه درد را كاملا احساس مي كردم اما ديگر كمترين تواني براي فرياد كشيدن نداشتم. گاه فقط از سر ناتواني ناله اي مي كردم و سعي مي كردم از حال نروم. اما رفتم. به سلول برده شدم. بعد از دقايقي بازجو آمد با يك دسته برگه بازجويي و توضيح داد كه از ابتدا شروع كرده و همه چيز را در باره هويت و فعاليتهاي خود بنويسم. كمي هم در باره احكام الهي و عفو و بخشندگي جمهوري اسلامي سخن گفت؛ اینكه اگر همكاري كنم تضمين مي كند در حكمم تخفيف داده شود و گفت كه مي توانم زنداني خود را بخرم! چگونه؟ نمي دانم...!

فرداي آن روز بازجو به سلولم آمد و خواست كه برگه هاي بازجويي را بخواند. اما من هيچ ننوشته بودم. با عصبانيت چند لگد به پشت و كمر من پرتاب كرد و با آن ميله باريك فلزي كه تقريبا هميشه در دست داشت، چند ضربه به سر و كتفم كوبيد. بهانه آوردم كه چون انگشتان دستم در رفته اند نمي توانم بنويسم. فرياد زد: خبيثه دستت عليل شده، دهنت چرا باز نمي شه. آن را هم باز مي كنيم. خشم و عصبانيتش را مي توانستم در لحن صدا، حالت چهره و واكنشهايش احساس كنم.

سپس پاسداري را صدا زد و به او گفت كه آب گرم بياورد. پس از دقايقي او با يك كاسه آبگرم كه در يك سيني گذاشته بود به سلول آمد. بازجو گفت: انگشتهايت را در آب گرم ماساژ بده تا بتواني بنويسي وگرنه دستانت را مي شكنيم تا واقعا نتوني ديگه چيزي بنويسي.

هرگاه او به سلول مي آمد تمام اضطراب وجود مرا مي گرفت و احساس انزجار مي كردم چرا كه غالبا در باره احكام اسلامي و فتواهاي مربوط به امور جنسي حرف مي زد كه هيچ ارتباطي با موضوع بازجويي من نداشت. ترجيح مي دادم بروم روي تخت شكنجه تا اينكه او درسلول من بنشيند و در باره اينگونه مسايل حرف بزند. همچنان كه در سلول نشسته بود مرا واداشت كه انگشتان خود را در آن آب گرم ماساژ دهم اگر لحظه اي متوقف مي شدم با آن ميله باريك و آهني به سر يا كتف يا كمرم ضربه ي محكمي مي زد. دلم نمي خواست جلوي او شدت درد يا ناتواني خود را بروز دهم. در حاليكه انگشتانم را در آبگرم ماساژ مي دادم از شدت درد بي اختيار اشك از چشمهايم روان شده بود بي آنكه قصد گريه داشته باشم. در اين لحظه صدايش كردند و رفت و من كه خود را تنها يافتم زدم زيرگريه.

بعد از چند روز توانستم بنويسم. اما هر بار بعد از خواندن آن به سلول مي ريختند و مرا زير مشت و لگد مي گرفتند. برايشان فرقي نمي كرد شب، نيمه شب، روز يا هر وقت ديگر. چند روزي نگذشته بود كه پاي من بشدت عفونت كرد. كبود و ورم كرده و ناتوان از راه رفتن. تا دستشويي مي خزيدم. در يكي از سلولها زني بود كه به دلایل سياسي دستگير نشده بود. او هنگام رفتن به دستشويي مرا همراهي مي كرد چون ديگر قادر به راه رفتن حتي با آن عصاي كذايي نبودم. در دستشويي هم بدون كمك او قادر به نشستن و برخاستن نبودم. چنانکه می گفت او را در رابطه با يك باند قاچاق مواد مخدر دستگير كرده بودند. او زني ساده دل و شهرستاني بود بسيار مهربان و با لهجه اي شيرين.

اولين بار كه در دستشويي در آينه خود را نگاه كردم، خودم را نشناختم. زير چشمهايم كاملا گودرفته و سياه شده بود. بشدت وزن كم كرده بودم و زرد، رنگ پريده و بيمارگونه. هميشه در دستشويي بايد يك فصل بازجويي هم به او پس مي دادم. مي گفت: تو را چرا گرفته اند. چرا با تو اينجوري مي كنن. چيكار كردي كه باهات اينطوري مي كنن. وقتي براش توضيح مي دادم. از وحشت از من مي خواست كه آرام حرف بزنم. و بعد در گوشم پچ پچ كرد كه اينها مي گويند تو محدورالدمي. معني اش چيه؟ البته نمي توانست اين عبارت را بدرستي تلفظ كند و همين باعث خنده من شد و لحظه اي از دردها فارغ شدم.

براساس احكام جمهوري اسلامي هر كس كه در برابر نظام ولايت فقيه يا نظام امام عادل بايستد، كشتن او واجب و زخمي اش را بايد زخمي تر كرد كه كشته شود. اين معني عبارتي بود كه او را شگفت زده كرده بود. به هنگام دستگيري به خانواده ام گفته بودند در رابطه با مواد مخدر است و آنها بشدت تعجب كرده بودند. اما چون در سال ٦٠هم يك بار دستگير شده و همين بهانه را آورده بودند، این بار خانواده ام خيلي شوكه نشده بودند. طبیعی است که باور نکرده بودند. هيچ خانواده اي باور نكرد. بعدها دانستم به بسياري از خانواده هاي زندانيان سياسي به هنگام دستگيري فرزندان يا عزيزانشان همين بهانه را می آوردند.

پاي راستم تا بالاي زانو به شدت سياه، كبود و ورم كرده بود و روي آن چند زخم عميق قرار داشت كه خونريزي كرده و حالا عفوني شده بود. تنها مواد دارويي كه در اختيار من گذاشتند، به اصطلاح "دواگلي" و مقداري پنبه غيراستريل كثيف و بدون محافظ بود كه شايد همين موجب عفونت بيشتر زخمهاي پاي من شد. به هيچ وجه نمي توانستم بدون آن عصاي چوبي و كمك و همراهي آن زن قدم از قدم بردارم. كبودي و عفونت همچنان گسترش پيدا مي كرد. گويا امكانات پزشكي در آنجا موجود نبود بنابراين مرا از كميته مركزي به زندان اوين بردند. به يك دوراهي رسيديم. يكي به دهكده اوين مي رفت و مسير ديگر با سراشيبي تندي به زندان اوين. بازجو گفت مي دوني به اين مي گن پيچ توبه!

از يك در بزرگ آهني با ماشين وارد شديم. در محوطه اي باز يك نفر كه ظاهرا گفته مي شد پزشك است، پاي مرا وارسي كرد. در راه بازگشت از اوين به كميته مركزي بازجو پرسيد: مي دوني او كه بود؟ شيخ الاسلامي! ببين گنده هاتون تواب شدن.

و خلاصه تا رسيدن به كميته مركزي (يك) از اينكه در اوين "واو" را از دل آدم بيرون مي كشند و كسي آنجا تاب نياورده و همه چيز را گفته؛ و اینکه آنجا مثل كميته از رافت جمهوري اسلامي خبري نيست، داد سخن داد. با خود فكر كردم اگر اين رافت است حتما در اوين سلاخي مي كنند. زمان افطار ناگهان در با شدت به هم كوبيده شد و بازجو و دو پاسدار ديگر وارد سلول شدند و بعد از مشت و لگد و ناسزا مرا از سلول بيرون كشانيدند. در واقع مرا به روي زمين مي كشيدند. از چند پله بالا رفتيم مرا سوار يك ماشين كردند. دقايقي نسبتا طولاني با ماشين مسيري را طي كرديم. ضمن اينكه چشم بند داشتم از من خواسته بودند كه سرم را روي زانو بگذارم. از صداي چرخ هاي ماشين متوجه شدم در يك محوطه خاكي يا شني يا چيزي شبيه آن هستيم. مرا از ماشين بيرون كشيدند. ....

 

قسمت دوم

 

زمان افطار، ناگهان در با شدت به هم كوبيده شد و بازجو و دو پاسدار ديگر وارد سلول شدند. آنها بعد از مشت و لگد و ناسزا مرا از سلول بيرون كشانيدند. در واقع مرا به روي زمين مي كشيدند. از چند پله بالا رفتيم مرا سوار يك ماشين كردند. دقايقي نسبتا طولاني با ماشين مسيري را طي كرديم. ضمن اينكه چشم بند داشتم از من خواسته بودند كه سرم را روي زانو بگذارم. از صداي چرخ هاي ماشين متوجه شدم در يك محوطه ي خاكي يا شني يا چيزي شبيه آن هستيم. مرا از ماشين بيرون كشيدند. نمي توانستم بفهمم آنجا كجاست. موقعيت خود را نمي توانستم ارزيابي كنم. موتور ماشين روشن بود اما بدون حركت. نور لامپ هاي ماشين را مي توانستم از زير چشم بند ببينم. نور ديگري هم بود اما نمي دانم از كجا مي تابيد و چه بود. وجود هيچ ساختماني را اگر هم بود، حس نمي كردم. زير پاهايم فقط يك سطح ناهموار خاكي بود. در روشن تاريك آن محوطه مرا واداشتند در نقطه اي بي حركت بايستم. فضاي اطرافم خالي به نظر مي رسيد. تا چه شعاعي؟ نمي توانستم بدانم. همين مرا بشدت عصبي و سردرگم كرده بود. همه چيز خيلي سريع اتفاق افتاد.

يكي از پاسدارها گفت: ديگه آخر خطه! لحظه اي سكوتي مرگ بار حاكم شد و سپس صداي گلن گدن اسلحه يا چيزي مانند آن. يكي و لحظه اي بعد يكي ديگر. همه چيز برايم در هاله ای از ابهام بود. بي اختيار عقب عقب رفتم و به زمين خوردم. يكي گفت: نه شليك نكنين (يا عبارتي با همين مفهوم كه متاسفانه عين عبارت را بخاطر نمي آورم). ديگر نفهميدم چه اتفاقي افتاد. چيزهايي مي گفتند ولي انگار من نمي شنيدم. گويي ذهنم از كار ايستاده بود. ستون فقراتم يخ زده بود. قلبم به تپش افتاده بود و به ديواره قفسه سينه ام مي كوبيد. صداي تپش قلبم را به وضوح مي شنيدم. دوباره به درون ماشين برده شدم. فقط بخاطر دارم كه خود را دوباره در سلول يافتم. به اندازه اي دچار شوك شده بودم كه هوشياري چنداني نسبت به محيط نداشتم. نمي دانم چگونه به سلول بازگردانده شدم.

آن شب خواب به چشم من نمي نشست. تا پلك هايم را مي بستم كابوس هاي وحشتناك اعدام برايم زنده مي شد. هر بار به گونه اي اعدام مي شدم. تحمل اين كابوس هاي هراس انگيز را نداشتم. اگر لحظه اي چشم برهم مي گذاشتم، لحظه اي بعد با خيال طنابي به دور گردنم از خواب مي پريدم. يا گاه مي ديدم كه به طرفم شليك مي كنند. سرم سنگين شده بود. فراي طاقت و توانم بود. از نظر فكري فلج و تخريب شده بودم. اما نمي خواستم فروبپاشم. از وحشت و اضطراب، صداي قلب خود را مي شنيدم. اضطرابي مرگ آور بود.

كاملا واقف بودم كه وضعيت روحي ام خوب نيست. گاه روي هر چيز ساده اي مكث مي كردم. روسري ام را با دست لمس كردم. جريان اين حس را از زير پوست انگشتانم تا مغز به آرامي دنبال مي كردم. به رنگ، بو، جنس و بافتش كاملا دقت مي كردم. هرگز چنين نگاه و توجه اي به اشيا نداشته ام. يك روسري آبي بسيار خوشرنگ با رگه هاي نقره اي از هنگام دستگيري به سرداشتم. اما ديگر چروك شده و چند لكه خون بر روي آن خشكيده بود.

با روحي خسته و مجروح تا صبح زجر كشيدم و لحظه اي به خود اجازه ندادم پلك هايم بر هم بيايد يعني در واقع جرات ديدن آن صحنه هاي هراس انگيز را نداشتم. پس از اذان سحر بود كه دچار تشنج شدم. از شدت تشويش آرزو مي كردم كاش بتوانم به سلول آن زني بروم كه در راه رفتن كمكم مي كرد. احساس مي كردم دارم تعادل رواني ام را از دست مي دهم. برايم واقعه ناملموس، ناگهاني و بسيار غيرمترقبه بود. خود را بغايت بي پناه، مايوس و تنها احساس مي كردم. اگر به همين منوال مي خواستم در سلول باقي بمانم قطعا ديوانه مي شدم.

در زدم و درخواست رفتن به دستشويي كردم. بايد منتظر مي شدم كه آن زن را هم بياورند. هيچ گاه در طي شب و يا زماني كه فكر مي كردم شايد او خواب باشد درخواست رفتن به دستشويي نمي كردم تا احيانا مزاحم خوابش نباشم. اما در آن لحظه اصلا به اين مسئله اهميت نمي دادم. فقط مي خواستم تنها نباشم و با كسي حرف بزنم. شايد مي خواستم به خود ثابت كنم كه اعدام نشده ام. آن زن بيرون در سلول منتظر بود، دستش را گرفتم و در دست ديگر عصا را. گرمي دستش را بخوبي احساس مي كردم. هيچگاه در طول عمرم حضور انساني ديگر تا اين اندازه برايم خاص، التيام بخش و تبلور حيات نبوده است. كمي دستش را فشردم تا باور كنم واقعي است و خواب نمي بينم. فكر كرد تعادلم را دارم از دست مي دهم زير بغلم را گرفت. تماس دستهاي او حس خوبي به من مي داد. به نوعي از حضور انساني و مهربانش احساس امنيت مي كردم.

وقتي به دستشويي رفتيم در آنجا به عمد خيلي معطل كرديم. براساس نياز روحي مي خواستم تنها نباشم. به هيچ وجه مايل نبودم به سلول و آن كابوسهاي وحشتناك برگردم. بشدت عصبي و مضطرب بودم با بغضي سنگين در گلو آماده باريدن. مطلقا ساكت بودم. او پرسيد: چته مريضي. نخواستم در وحشت بي پايان خود سهيمش كنم. در حاليكه در آينه نگاه مي كردم گفتم: كاش مي تونستي موهايم را كوتاه كني.

اين حرف را خيلي سرسري زده بودم بدون اينكه واقعا قصد اينكار را داشته يا حتي تصور عملي بودن آن به ذهنم خطور كند. اما بهانه اي شد كه به سلول برنگرديم. البته موهايم بلند بود و با وضعيتي كه من داشتم نمي توانستم آن را خيلي به اصطلاح جمع و جور كنم. دائم از زير روسري بيرون مي آمد و پاسداران بهانه اي براي فحاشي و موعظه داشتند كه بشدت مرا آزار مي داد.

از پيشنهادم استقبال كرد. گويا خود او هم مايل بود كه بهانه اي داشته باشد تا از سلول بيرون بماند. گفت باشه ازشون قيچي مي گيرم و بعدش حموم كن. بسيار پيشنهاد بجايي بود. اگر قبول مي كردند مدتي طولاني را مي توانستيم بيرون از سلول باشيم.

از دستشويي بيرون رفت. هيچوقت او را با چشم بند نديدم. او رفت و آمد نسبتا آزادانه اي داشت. توانست اجازه اين كار را بگيرد. يك قيچي بسيار كند به او داده بودند. او نيز بطرز بسيار ناشيانه اي شروع به كوتاه كردن موهاي بلند من كرد. من نيز اهميتي نمي دادم.

نسبت به تمامي علائم حياتي و همه آنچه در محيط اطرافم بود، حساس شده بودم. اشيا، نور، صدا، قطرات آبي كه از شير آب مي چكيد، همه و همه گويا طور ديگري جلوه مي كرد. دستم را زير آب گرفتم و لحظه اي به ريزش قطرات آب روي آن خيره شدم. به صورتم آب زدم و خود را در آينه و به لغزيدن قطرات آب روي صورتم نگاه كردم. خيلي دقيق و با تامل به همه چيز نگاه مي كردم. گويا دوباره و از نو همه چيز را تجربه مي كردم. از پنجره دستشويي به آسمان خيره شده بودم. تكه ابر سفيدي گوشه آسمان به زيبايي و آرامي شناور بود. پرنده اي لحظاتي بر فراز آسمان بال گشوده بود. سعي كردم آنرا تا آنجا كه ممكن بود با نگاه دنبال كنم. وقتي نوك شاخسار كاج هاي محوطه را تماشا مي كردم، گويي قادر بودم عطر دل انگيز كاج را كه بسيار دوست مي داشتم با نفسي عميق استنشاق كنم.

نوبت دوش گرفتن شد. در آنجا يك واحد دوش بود. بايد يك فكري به حال پاهايم مي كردم. او گفت ازشون يك تكه نايلون مي گيرم كه پاتو توش بپيچيم. همين كار را كرد. فكر مي كنم كيسه نايلوني نان يا چيزي مانند آن بود. هر چند كيسه نايلوني تميز نبود و با چند سوراخي كه داشت آب در پاي من نفوذ كرد، اما با آن پاي راست مرا كه وضعيت بسيار وخيمي داشت بست.

به هنگام دوش گرفتن و شستن مو لازم بود كه به من كمك كند چرا كه با دستهايم بخصوص دست راست نمي توانستم كاري كنم. ناگهان متوجه شدم كه بيصدا اشك مي ريزد. دستم را زير چانه اش قرار دادم، صورتش را به آرامي بلند كردم و تمام محبتي را كه نسبت به او احساس مي كردم با نگاه به وی منتقل نمودم و پرسيدم چرا گريه مي كني. در حاليكه به زخم ها و كبودي هاي بدن من مي نگريست با بغضي فروخورده گفت آخه ببين باهات چيكار كردن! لبخندي زدم اما تلخ و گفتم هنوز كه زنده ام و بعد به قلب و سپس به سرم اشاره كردم و گفتم اما با اين دو تا نمي تونن كاري كنن. و پس از آن كمي كف به شوخي روي بيني اش ماليدم و به خنده اش واداشتم. اين كار در درجه ي اول به خود من روحيه مي داد. چرا كه خود از نظر روحي بسيار تحت فشار بودم. فضاي بسيار تلخ و غمباري بر روح و درونم سنگيني مي كرد. دلم مي خواست همراه او گريه كنم. اما مي دانستم كه نبايد خود را به چنين جرياني بسپارم. بايد خود را ترميم مي كردم.

بيش از آنكه او مي توانست تصور كند در آن مقطع زماني به حضور انساني اش نيازمند بودم. حضوري مهربان، آرام و صبور كه همه عاطفه و احساس زلال مادري اش را نثار من كرده بود، احساساتي كه مشتاق بود به دخترش ابراز كند كه از او دور بود.

او اهل يكي از شهرستانهاي جنوب بود. چهره اي سبزه با موهاي قهوه اي تيره، لاغر اندام و با خطوط خسته اي كه بر چهره داشت پنجاه ساله مي نمود. دستان زحمت كشيده اش نشان از فقر مالي اش داشت. با نگاهي پر از اندوه گاه در باره دخترش و اشتياق وصف ناپذير ديدار او حرف مي زد و اشك مي ريخت.

او خود قرباني سيستمي بود كه او را مجرم تلقي مي كرد. سالها بعد در يك روز سرد زمستاني با جسد يك كودك خياباني مواجه شدم در حاليكه گمان مي كردم روي ترازوي اش، که وسیله کسب و کارش بود، بخواب رفته است. هميشه چهره ي اين دو به طرز حزن انگيزي در يك قاب يگانه در ذهن من به تصوير كشيده شده است. هيچگاه يكي را بدون تصوير ديگري به خاطر نمي آورم. هر يك سمبل طيف وسيعي از قربانيان سيستمي بودند كه عليه انسان بيداد مي كرد. هر چند نگاه من به آلام بشري هيچگاه از زاويه جنسيتي نبوده و يقين داشته ام در سيستم هاي فاشيستي و ديكتاتوري به يقين و به تمامي اين انسان است كه به استثمار كشيده مي شود و كودكان، معصوم ترين قربانيان آن هستند.

پس از دوش گرفتن مجبور بودم همان لباسها را دوباره به تن كنم چرا كه هنوز اجازه هيچ گونه ملاقات يا دريافت وسايل از خانواده نداشتم. كفشهايم از همان روز اول ديگر مورد مصرف نداشت چرا كه در اثر اصابت ضربات كابل پاهايم ورم كرده و بزرگ شده بودند. از دمپايي هاي قهوه اي مردانه زندان استفاده مي كردم.

ديگر بيش از اين نمي توانستيم معطل كنيم بهانه اي نداشتيم تا همان لحظه هم چندين بار آمده و تذكر داده بودند كه هر چه زودتر بيرون آمده و به سلول هايمان برگرديم. از بازگشت به سلول وحشت داشتم. حتي از تصور آن بشدت مضطرب مي شدم. حتما آن كابوسهاي هول انگيز در انتظارم بودند. ولي چاره اي نداشتم. وقتي در سلول پشت سرم بسته شد، يك لحظه به طرف در برگشتم و پيشاني ام را روي در چسباندم. دلم مي خواست معجزه اي مي شد. بيدار مي شدم و مي ديدم كه همه اش خواب بوده است. اما بيدار بودم. سعي كردم به خودم مسلط شوم. هر اندازه كه سخت بود اما انگيزه اي هنوز بشدت در من قوت داشت. اينكه ضعف خود را در برابر آنها به نمايش نگذارم. گوشه اي از سلول نشستم. يك كتاب مفاتيح از هنگام ورودم در سلول بود كه تاكنون فرصت نكرده بودم به آن حتي دست بزنم. بايد نمي گذاشتم آن كابوس ها كه برايم جانكاه و دلهره آور بودند، برگردند. كتاب نسبتا قطوري بود. تاحدي كهنه و رطوبت رنگ كناره هاي اوراق آن را تغيير داده بود. آن را برداشته و چند بار از اول تا آخر بي توجه ورق زدم تا اينكه در برخي صفحات چشمم به اشعار حافظ افتاد. اولين بيتي كه خواندم هميشه در خاطرم باقي است.

تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكند

بياد اشعاري افتادم كه از حفظ بودم. آنها را در ذهن مرور كردم. حس بسيار خوبي پيدا كرده بودم. بياد چند ترانه افتادم و آنها را با خود آرام زمزمه كردم; بخوان اي همسفر بامن، خون ارغوان ها، رود و... . آنهمه به راستي روحيه ام را به نحو شگفت انگيزي بالا مي برد. ساعاتي گذشته بود و من بخوبي مشغول اشعار و ترانه ها شده بودم كه در سلول را زدند و خواستند چشم بندم را بزنم. قلبم فرو ريخت. باز برايم چه در سر داشتند.

مردي با لباس پاسداري به درون سلول آمد. با صدايي آرام و متين سلام كرد و پرسيد كه آيا مي تواند بنشيند. در سلول را باز گذاشت و خود در كنار در با فاصله اي زياد از من نشست. با ادب و آرامشي كه تا آن لحظه در هيچيك از پاسداران و زندانبانان نديده بودم با من حرف مي زد. كمي در باره فلسفه ماه رمضان، دعا، توبه و مفهوم عبارت بسم الله الرحمن الرحيم و تعبير عرفاني رحمن و رحيم بودن خدا سخن گفت. به هر حال بهتر از كابوسهاي اعدام بود. ساكت و آرام با چشمان بسته نشسته بودم و گوش مي دادم. شايد ساعتي حرف زده بود كه گفت: خواهر نمي خواهم شما را خسته كنم، مي دانم كه احتياج به استراحت داريد. سپس برخاست و رفت و در را به آرامي بست. چشم بند را برداشتم و براي لحظاتي به در خيره شدم. با خود فكر كردم پس اين در آرام هم بسته مي شود. آنقدر آن در آهني لعنتي را بهم كوبيده بودند، كه دستشان هر وقت به آن مي خورد قلب من از جا كنده مي شد. به حرفهايش فكر كردم رحمن و رحيم بودن خدا. بخشش عام و بخشش خاص! راستي اين تفاسير فقط خطاب به ديگران بود؟ چرا در انديشه و از زاويه ديد آنها كاربردي نداشت. مگر نگفت انسان خليفه اله است و نماينده بايد عينيت او در عمل باشد. مگر خداوند را رحمن و رحيم نمي دانست. تئوري دلپذيري بود.

آن روز از بازجويي خبري نبود. افطار را آوردند و براي اولين بار غذا را با ميل و رغبت تا آخر خوردم. به نظر مي رسيد خود را با سرعت بازسازي مي كردم. اما به هر حال تمام شب تا صبح را درجهنم كابوسها در حال خواب و بيداري گذراندم. وقتي بيدار شدم بسيار احساس خستگي مي كردم. گويي اصلا نخوابيده ام. از پريشاني بيش از اندازه كه روح و روانم در آن غوطه ور بود، سردرد و معده درد شديدي داشتم. در گوش چپم احساس درد مي كردم. شايد يكي از آن مشت ها يا لگدها به گوشم خورده بود. حالا ديگر بشدت نگران بودم كه چرا روز قبل مرا براي بازجويي فرا نخوانده اند. تشويش و اضطراب يك دم آرامم نمي گذاشت. بي خبري هم به نحو آزاردهنده اي عذابم مي داد.

بعدازظهر آن روز پاسداري كه معمولا غذا مي آورد يا امور اين چنيني را انجام مي داد، در را باز كرد و يك چادر رنگي به من داد و گفت: حاج آقا دارن ميان بازديد اين را سرت كن.

نوبت به سلول من رسيده بود در حاليكه آن چادر رنگي را به سر كرده و چشم بند زده بودم، آخوندي همراه دو پاسدار وارد سلول من شده و نشستند. آن آخوند با همراهانش حرف مي زد و از آنها در مورد امكانات صنفي آنجا سوالاتي مي كرد. هميشه به نظرم آخوندها يك لهجه ي خاص و مشترك خودشان را دارند كه متفاوت از لهجه اي ست كه مربوط به شهر و يا شهرستاني مي شود. من نام آن را لهجه ي آخوندي گذاشته ام. و هميشه اين لهجه مرا ياد طنز شيرين روباه مكار مي اندازد.

بازديد وي بيش از يكي دو دقيقه طول نكشيد. از آنها پرسيد زنداني مي داند قبله كدام طرف است. گويا من نه حضور دارم، نه انديشه و نه زبان. يكي از پاسدارها جواب داد همانطور كه ملاحظه مي كنيد حاج آقا جهت قبله در تصوير روي ديوار مشخص شده است. نقش يك پيكان يا فلش كه جهت قبله را ظاهرا نشان مي داد به ديوار نصب شده بود. وقتي آن آخوند كه من فقط پائین عبا و لباده اش را مي ديدم سلول مرا ترك كرد، پاسداري به سلول من برگشت و جهت قبله را نشانم داد و رفت.

بعد از افطار مرا به سالن بردند يك صندلي آنجا گذاشته بودند كه زيردستي داشت. مانند صندلي هايي كه در مواقع امتحانات از آن استفاده مي شود. خواستند كه روي آن بنشينم. يكدسته برگه بازجويي را روي زيردستي صندلي گذاشتند. بازجو سوالاتي مي كرد و اگر جواب نمي شنيد يا پاسخ بي ربط بود با آن ميله هميشگي ضرباتي به من مي زد. ابتدا خونسرد و آرام سوال مي كرد و سعي داشت اين حالت را حفظ كند اما بالاخره حوصله اش سرآمد و لحن صدايش خشمگين و ضرباتش محكم تر شد. از من مي خواست كه جواب سوال هايش كه شفاهي بود بر روي برگه بنويسم. خودكاري به دستم داده بودند و در حاليكه خودكار را بين انگشتان خود گرفته بودم طوري كه گويي آماده نوشتن هستم، اما از پاسخ دادن به سوالات به انحا مختلف امتناع مي كردم. او كاملا عصباني شده بود و ديگر داشت ناسزا مي گفت كه ناگهان آن پاسدار لومپن در حاليكه بد و بيراه مي گفت به طرفم آمد و با خشونت شي تيزي را كه گویا شکستگی یک شيشه محتوي دواگلي بود، بر روي دست من فرود آورد و گفت لعنتي ملعون بنويس! خون از دستم به روي برگه ها شتك زد. در حاليكه دستانم از ضربات اوليه هنوز كبود و تا حدي متورم بود، اين ضربه ديگر برايم دردي مضاعف بشمار مي آمد. بي اختيار خودكار از دستم رها شد و با دست چپ روي بريدگي را محكم گرفتم. بيشتر از نظر روحي دیگر نمي توانستم آن را تحمل كنم. اين اندازه بيرحمي و خشونت داشت مرا از پا در مي آورد. گويا اين عمل براي بازجو و ديگران هم غيرمنتظره بود. يكي از پاسداران او را به بيرون سالن راند و بازجو از يكي ديگر از پاسدارها خواست كه چند قطعه گاز استريلي را بياورد از همانهائی که قبلا براي زخم پايم از اوين نصیبم شده بودم. با آن دستم را به نوعي پانسمان كردم. اين ضربه به روي حركت انگشت كوچك دست راستم تا مدتها تاثير منفي گذاشته و بي حس و بي حركت شده بود.

 

قسمت سوم

 

سلول يك لايه رنگ آستري خورده بود. گمان نداشتم كه قصدشان نوسازي باشد. با اين وجود حضور و وجود زندانيان پيش از خود را كه به من اميد مي داد، مي توانستم در آن فضا و حتي بر نقش بي روح و سرد سيماني سلول احساس كنم. حس آدمي را داشتم كه در برهوت بي رحمي و شقاوت همدردان بيشماري دارد. رنج هايشان، دردهايشان و زمزمه هاي عاشقانه اشان را براي آزادي مي شد با يك حس دروني لمس كرد و شنيد. وقتي به كساني فكر مي كردم كه آنها را يا مي شناختم يا از نزديك با آنان دوست بودم و مي دانستم كه يا اعدام شده و يا در درگيري ها توسط پاسداران كشته شده بودند، اين حس در من تقويت مي شد. نمي دانستم آيا آنها كه اعدام شده بودند، يا آنان كه هم اكنون در زندان بودند نيز از اين سلول گذشته اند. اين تصور مرا قلبا به آنها نزديك و كينه ام را به حكومت تشديد مي كرد.

به آناني فكر مي كردم كه عاشقانه دوستشان مي داشتم و اينك در جايي در زندان بودند. پيش از دستگيري چه بسيار لحظاتي كه دلتنگ آنان شده و با خود فكر مي كردم كه چگونه بر آنان مي گذرد. آيا زير شكنجه اند. در كدام زندان، در كدام سلول. در كدام گوشه از اين خاك اسيرند. ذهنيت روشني از وضعيت آنان نداشتم. تمام آنچه مي توانستم بدانم تصويري بود كه از شنيده ها در ذهن داشتم. اما آن لحظه خود در اسارت رژيم بودم و پيوستگي عاطفي و روحي بيشتري ميان خود و آنان احساس مي كردم و گاه بي هيچ اغراق حضورشان را حس مي كردم و حتي صداي نفس كشيدنشان را.

در كنار لبه ي موكت كه تاحدي به روي سطح پاييني ديوار سلول برگشته بود. عليرغم رنگ آستري كه با شلختگي بر آن زده شده بود، نوشته ها و آثار زندانيان پيش از من به چشم مي خورد. قسمت پايين سطوح ديوار و حتي قسمت هاي ديگر هنوز و همچنان اين دست نوشته ها برجاي بود. هرچند سلول نيمه تاريك بود اما من كنجكاوتر. با ديدن آن دست نوشته ها احساس شور و شعف مي كردم. دست نوشته ي كساني كه گاه گويي در كنار من و با من هم سلول بودند.

در جاي جاي سلول دست نوشته هاي زندانيان مانند شلعه ها ي شمعي بود كه به قلب من گرمي مي بخشيد. بخشي از شعري در گوشه اي: موجيم كه آسودگي ما عدم ماست و يكي ديگر: اي آزادي در راه تو بگذشتم از زندانها و ديگر: نشانه اي از بيژن گرد و دلير... و يكي كنار ديواره ي در: همت كنيد اي دوستان...

اين شعر مرا به ياد و خاطره ي سال هاي دوران دبيرستانم برد، زماني كه سال چهارم دبيرستان بودم. روزهايي كه هنوز فضاي سياسي مجالي هر چند ناچيز براي فعاليتهاي علني مي داد. با يك گروه تقريبا بيست نفري در زنگ هاي تفريح در حياط مدرسه مي نشستيم و غذاهايمان را وسط مي گذاشتيم و همه از آن به طور مشترك مي خورديم. يادم نمي رود يك روز براي ديدن فيلم چگونه فولاد آبديده شد به سينما عصرجديد رفتيم. وقتي نوبتمان رسيد،  فروشنده پرسيد چند تا بليط مي خواهيد گفتيم بيست تا. فروشنده باور نمي كرد. شايد بخاطر اينكه اين تعداد با هم يكدفعه به سينما رفتن معمول نبود. تا نوبتمان برسد يك لحظه از طنزهاي اجتماعي و گفتگوهاي سياسي باز نمي ايستاديم. از هر طيف مترقي سياسي بوديم. سرشار از صفا و يگانگي، اعتراض و عصيان.

 سال تحصيلي 59-60 بود. يك روز وقتي به شكل دايره وار بيست نفري وسط حياط مدرسه نشسته بوديم ناظم حزب اللهي كه وابسته به حزب جمهوري اسلامي بوده و موجب اخراج تعدادي از دبيران آزاديخواه و روشنفكر مدرسه شده بود مانند هميشه براي كنترل بچه ها پا به حياط مدرسه گذاشت. به محض آنكه از در ورودي سالن به حياط آمد همگي ما بدون هيچ هماهنگي قبلي شروع به خواندن اين سرود كرديم.

همت كنيد اي دوستان دشمن به ميدان آمده

با حرص خرس گرسنه با مكر شيطان آمده

اين سگ براي نان ما نزديك انبان آمده

هار است هار اين بيشرف شمشير هم دارد به كف

يكصف شويم از هر طرف جلاد انسان آمده

بسياري از دبيران مدرسه را به اصطلاح خودشان پاكسازي كرده بودند. او را بچه ها توپولوف مي ناميدند. قدي كوتاه داشت و چاق بود. البته واقعيت آن است كه هيچكدام از ما اين دو مورد را ايراد نمي دانستيم چرا كه خودش انتخابي در آن نداشت. بلكه اساسا بخاطر اينكه وي دائم مشغول گزارش دادن عليه دانش آموزان به آموزش و پرورش بود يا عليه دبيران آزاديخواه توطئه و اقدام مي كرد و باعث انفجارهاي خبري مي شد با الهام از وضعيت ظاهري اش، به اين نام ملقب شده بود.

 

فضاي اطراف و درون سلول سرشار از سكوت بود. در آن مقطع اما مرا آزار نمي داد. سكوت را دوست داشتم. در سكوت قادر بودم به سرعت خود را بازسازي و مرمت كنم. يك گوشه ي ديگر نوشته شده بود:  حاضرم جانم را بدهم ....

شايد دچار نوستالژي شده بودم اما هر كدام از اين نوشته ها مرا به خاطرات فضاي نيمه جان و آزاد بعد از 22 بهمن مي برد و دوسه روز بدون بازجويي در سلول بودن  نيز به اين امر كمك مي كرد. 

سال اول بعد از انقلاب بود. در جامعه مي توانستي شاهد فعاليت هاي گروه هاي مختلف سياسي باشي. مدرسه نيز از اين فضاي باز سياسي بي بهره و مستثني نبود. در دبيرستاني بزرگ با تعداد بسيار زيادي دانش آموز حوالي خيابان طالقاني درس مي خواندم. بساط و ميز كتاب هاي متعدد در زنگ هاي تفريح برقرار بود. آنها به تبادل نظر و بحث مي پرداختند. من هيچ زمينه ي ذهني در باره ي گروه هاي سياسي و مبارزه نداشتم. يكي از همكلاسي هايم كه در انجمن اسلامي فعاليت مي كرد مرا به يكي از جلسات خودشان برد. دونفر كه هم سن و سال هاي ما نبودند از بيرون مدرسه به آن جلسه آمده بودند. به هر حال چند نفر از انجمن اسلامي هاي مدرسه مشكل و سوالي را با آنان مطرح كردند مبني بر اينكه گروههاي سياسي ديگر بسيار سريع دارند نيروهاي زيادي را به خود جذب مي كنند. بساط كتابهايشان هميشه پرطرفدار است و از آنها استقبال مي شود. يكي از آن دو پيشنهاد داد كه هر جا اعلاميه ها و تبليغاتشان را ديديد از ديوار بكنيد و پاره كنيد و ديگري حتي رهنمود به ايجاد درگيري بر سربساط كتاب داد.

هاج و واج مانده بودم. باور نمي كردم. با وعده و وعيدهاي خميني بسيار در تناقض بود. اصلا با روحيه ام جور در نمي آمد. اين اولين و آخرين باري بود كه در جلسه ي آنها شركت كردم. تصور مي كنم هنوز سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت بود، شايد اسفند ماه.

 

در اين لحظات كه همچنان در پي يافتن آثار زندانيان پيشين بودم در را زدند و افطار را آوردند. نمي دانم چرا آن روز از بازجويي خبري نبود. ناگهان متوجه پروانه كوچكي داخل سلول خود شدم. چگونه به آنجا آمده بود. در داخل سلول من دريچه كولري تعبيه شده بود، درست در بالاترين نقطه ي سلول و در تاريكترين قسمت آن. شايد از آن دريچه آمده بود. پروانه بيقرار و ناآرام اين سو و آن سو مي رفت. ابتدا از ديدنش خوشحال شدم اما خيلي زود بي اختيار آه سردي كشيدم و اندوهي بردلم نشست. چه سرنوشتي! شك نداشتم كه او چنين سرنوشتي را براي خود انتخاب نكرده. اگر  همچنان درون سلول باقي مي ماند بايد شاهد مرگش مي بودم و اين در آن لحظات و موقعيت روحي كه من داشتم چيزي مانند فاجعه بود. تصميم گرفتم وقتي براي دستشويي مي روم او را هم به نحوي كه نفهمند به همراه خود ببرم و از پنجره آزادش كنم. حكم آزادي اش صادر شد اما بايد مقدماتش را فراهم مي كردم. به هنگام دستگيري يك مانتو و شلوار و روسري بر تن داشتم. مانتو جيب داشت، اما آن پروانه ظريفتر از آني بود كه در جيب مانتوي من دوام آورد. بنابراين تصميم گرفتم به بهانه رفتن به دستشويي آن را بر فضاي خالي ميان گردن و روسري ام بگذارمش. وقتي در سلول را باز كردند و بيرون آمدم هنوز چند قدمي نرفته بودم كه پروانه از ميان گردن و زير روسري ام بيرون آمد. بي اختيار و به ناگهان با صداي بلند گفتم: " ... نه!"

اما پاسدار كه گويا جاخورده و ترسيده بود آن پروانه كوچك و زيبا را زير پوتينش له كرد و با بد و بيراه گويي مرا به عنوان تنبيه به سلول برگرداند و تقريبا 48 ساعت اجازه رفتن به دستشويي نداشتم. اين تنبيه و برگردانده شدن به سلول باز مرا به ياد دوران دبيرستان و تنبيه هاي مربوط به فعاليتهاي سياسي آن دوره انداخت.

به علت مخالفت با مقرراتي كه از سوي وزارت آموزش و پرورش در جهت خفقان و سركوب هر چه بيشتر اعلام شده بود، يازده نفر از فعالين سياسي مدرسه كه مرا نيز شامل مي شد مشمول حكم اخراج قرار دادند. رژيم بيش از هر چيز از محيط هاي آموزشي وحشت داشت. آموزش و پرورش تبديل به يكي از نهادهاي تفتيش عقايد و سركوب از سوي حكومت شده بود و بسرعت، حداقل آزادي ها را از دبيران و دانش آموزان سلب كرده و اقدام به اخراج آنان مي نمود. مقرراتي كه به نوعي در راستاي برقراري خفقان فزاينده عمل مي كرد.

خارج از حوزه رسمي مقررات مدرسه يك شوراي دانش آموزي تشكيل داده بوديم. ابتدا تصميم خود را با مسئولان مدرسه در ميان گذاشتيم اما با مخالفت شديد مدير مدرسه كه بسيار مستبد و حزب اللهي بود روبرو شديم. وي از هيچ محبوبيتي ميان دانش آموزان و دبيران برخوردار نبود.

در هر كلاس كار توضيحي در باره لزوم وجود شوراي دانش آموزي انجام شد و هر كلاس اقدام به راي گيري و انتخاب يك نماينده نمود. سپس مجموع نمايندگان، يك مسئول براي شوراي دانش آموزي مدرسه انتخاب كردند كه من بودم.

در يك دبيرستان ويژه مسيحيان واقع در خيابان تخت طاووس تهران درس مي خواندم كه بعد از انقلاب ديگر فقط به پيروان مسيحيت اختصاص نداشت. پس از اعلام اخراج ما، تمامي دانش آموزان اعتصاب كردند و كلاسها به تعطيلي كشيده شد.

پس از يك هفته آموزش و پرورش ناحيه مجبور شد مدير مدرسه را عوض كرده و با نمايندگان شوراي دانش آموزي وارد مذاكره شود. شوراي دانش آموزي تصميم گرفت جلسه اي تشكيل دهد و حتي تاريخ آن را نيز تعيين نموده و به اطلاع ناحيه آموزش و پرورش رساند.  جلسه در محل دفتر دبيرستان و با حضور اوليا دانش آموزان اخراج شده، مدير جديد مدرسه و نماينده ناحيه اي آموزش و پرورش و دانش آموزان اخراجي تشكيل شد.

از آنجايي كه از قبل تاريخ جلسه را هم خود ما تعيين كرده بوديم، برخي از پدران و مادران ديگر دانش آموزان نيز به طور داوطلبانه در حمايت از ما حضور داشتند. در آن جلسه من به عنوان نماينده دانش آموزان اخراجي مواردي را مطرح مي كردم كه عليرغم مخالفت مسئولان دبيرستان، به آن اقدام كرده بوديم و موجب اخراج ما شده بود. مانند تشكيل شوراي دانش آموزي، ادامه فعاليت گروههاي مختلف سياسي، تشكيل تعاوني دانش آموزي و غيره. سپس يك به يك دلايل مخالفت و نحوه عملكردمان را توضيح مي دادم.

پس از قرائت مقررات مدرسه و نقد هريك و دلايل رد و چگونگي برخورد و عملكردمان، از سوي اوليا دانش آموزان به شدت مورد تاييد، حمايت و تشويق قرار مي گرفتم. آن روز دفتر مدرسه شكلي از محكمه بخود گرفته بود. متهمين دادگاه كه در واقع ما يازده نفر دانش آموزان اخراجي بوديم در يك طرف محل دفتر دبيرستان نشسته بوديم. مدير جديد مدرسه در سمت چپ روي يك صندلي و در كنارش نماينده آموزش و پرورش نشسته بود. اوليا دانش آموزان نيز در يك سو قرار گرفتند. ديگر هم مدرسه اي هايمان نيز از بيرون حياط و از پشت پنجره هايي كه به عمد آنها را باز گذاشته بوديم نظاره گر جريانات بودند. مدير قبلي حضور نداشت. مديري بداخلاق، تنگ نظر و تندخو كه با دانش آموزان ميانه خوشي نداشت و در اين مدت جز سركوب آنها اقدامي نكرده بود. او چهره اي سخت بي حالت داشت و هيچ حس انساني را برنمي انگيخت. چشماني تهي و عاري از احساسات بشري داشت. بقيه نيز در اين نظر با من موافق بودند. وي حتي مسيحيان را نجس اعلام كرده بود. در حاليكه اكثريت دانش آموزان آن مدرسه از پيروان مسيحيت بودند. توجيه او اين بود كه مقامات رژيم در ديدار با اسقف يا خليفه ارامنه از ميوه هايي كه از آنان پذيرايي شده بود ميل نفرموده اند!

اين خانم مدير فقط با چند نفر از افراد انجمن اسلامي رابطه ي خوبي داشت كه بسيار تندرو و اهل درگيري بوده و اخيرا يكي از آنها حتي از جبهه يا شايد بهتر است بگويم پشت جبهه جنگ ايران و عراق برگشته بود و عكسهاي متعددي را كه مدعي بود خود گرفته نشان ديگران مي داد. عكسهايي از كشته شدگان جنگ. جنگي كه خميني براي تداوم رژيمش به آن چنگ انداخت و نابخردانه طولاني اش كرد.

در پايان وقتي تك تك مفاد دفاعيه مورد حمايت اوليا و كل دانش آموزان مدرسه قرار گرفت، نماينده آموزش و پرورش ناگزير از سكوت شد و در پايان تصميم گرفت كه حكم ده نفر از اخراجي ها را لغو نمايد. اما در مورد من گفت كه بايد رئيس ناحيه تصميم بگيرد. شايد بدين گونه ميخواست در بين صفوف متحد اوليا، دانش آموزان و فعالين سياسي شكاف بياندازد.

فرداي آن روز براي روشن شدن تكليفم بايد به ناحيه مي رفتم. پدر و مادرهايي كه آن روز و در آن جلسه در مدرسه حضور داشتند، به حمايت همراه با فرزندانشان كه اينك ديگر حكم اخراجشان لغو شده بود داوطلبانه در آنجا حضور داشتند. رئيس ناحيه مرا به اتاقش فراخواند. به همراه من آن ده نفر و اولياشان داخل شدند. تعدادي از دانش آموزان مسيحي نيز به نمايندگي از بقيه مسيحيان و نمايندگان شوراي هر كلاس به نمايندگي از كل آن كلاس به منظور حمايت حضور داشتند. رئيس ناحيه از ديدن آن صحنه بسيار عصباني شد و همه ما را از اتاقش بيرون كرد و خطاب به آنان گفت براي حل مسئله بايد فقط خودش تنها بيايد.

وقتي داخل اتاق شده و نشستم متوجه شدم كه بدون جوراب پشت ميزش نشسته و زير شلواري اش بيرون زده و دمپايي به پا دارد. در ضمن  گويا چيزي مي خورده كه حالا خرده هاي آن روي ميز پخش و پلا بود و در كنارش يك تكه كوچك نان سنگك. فضاي اتاق بوي تند عرق بدن مي داد. مهر و سجاده اش نيز در يك گوشه ي ديگر روي ميز ولو بود. كاغذها به طرز نامرتبي روي ميز پراكنده بودند. يك گوشه چاي ريخته شده و ليوان كثيف چاي روي چند تا از اوراق گذاشته شده بود. اصلا قادر نبودم تعجب خود را پنهان كرده يا نگاهم را از زواياي مختلف اين اوضاع آشفته برگيرم.

او مردي با ريش و سبيل نامرتب، قياقه اي واقعا زشت و زمخت و طرز حرف زدنش بي ادبانه بود. يك لمپن واقعي. تمام شواهد گواه آن بود كه وي فرد تحصيل كرده اي نيست. يك تسبيه با دانه هاي بسيار درشت در دست داشت و وقتي پايش را روي آن پاي ديگر گذاشت زير شلواري اش بيشتر بيرون زد و بوي جورابش كه گوشه اي زير ميز افتاده بود فضا را غيرقابل تحمل كرده بود. بي اختيار دستم را به نحوي كه بي ادبانه نباشد جلوي بيني گرفتم.

نمي توانستم روي حرفهايش خيلي تمركز كنم فقط بياد دارم از حرفهايي كه مي زد معلوم بود كه جو مدرسه او را به وحشت انداخته است و بدنبال راه حلي براي بيرون آمدن از اين معظل مي گشت. گاه تهديد مي كرد و گاه از موضع اش پايين مي آمد و نصيحت. نهايتا مرا سه روز از رفتن به مدرسه محروم كرد. بديهي بود كه حضور و حمايت پدر و مادرها و ديگر دانش آموزان بسيار تاثير گذار بوده و او را وادار به كوتاه آمدن كرده بود.

وقتي از اتاق بيرون آمده و تصميم وي را اعلام كردم همه مخالفت كردند و به من اعتراض كردند كه نبايد مي پذيرفتي. تصميم گرفتند كه به اعتصاب خود ادامه دهند.

البته در آن مقطع خاص زماني رژيم در پي آن بود كه مدارس را نيز همچون دانشگاهها به تعطيلي بكشاند. خميني با تاكيد بر ضرورت تشكيل ستاد انقلاب فرهنگي موجب اخراج و قلع و قمع بسياري از اساتيد و دانشجويان شده و دانشگاهها را سالها به تعطيل كشاند. واقعه اي كه خود يكي از  فجايع بي شماري است كه در اين رژيم بوقوع پيوسته است.

به اين خاطر صبح فرداي آن روز در مدرسه حاضر شدم و در حاليكه روي سكوي ورودي سالن رو به حياط مدرسه ايستادم با هم مدرسه اي هايم كه همگي در حياط بوده و حاضر نمي شدند به كلاسها بروند حرف زدم و توضيح دادم كه عليرغم اينكه من سه روز از آمدن به مدرسه محروم شدم اما ده نفر ديگرمان اخراج نخواهند شد ضمن اينكه من هم حكم اخراجم لغو شده، مدير مدرسه را نيز عوض كرده و آموزش و پرورش را نيز وادار به مذاكره با شوراي دانش آموزي و قبول شرايط خود كرده ايم. اينها همه نتايج بسيار مثبت و خوبي بودند كه كماكان در نتيجه اتحاد ما بدست آمد. بخوبي بخاطر دارم كه در پايان نقل قول كردم كه "هر مدرسه اي كه باز شود، زنداني بسته مي شود" و از آنان خواستم كه به سر كلاسها بروند.

در حين صحبت هر بار مورد تشويق و حمايت آنان قرار مي گرفتم و مدير جديد مدرسه نيز در سكوت از پنجره دفتر نظاره گر ماجرا بود. در پايان همه بچه ها يك صدا با خواندن سرود اي ايران به سر كلاسها رفتند و من پس از سه روز به آنها پيوستم. 

هر چند آن مدرسه باز شد اما چيزي نگذشت كه زندان هاي بسياري به روي فرزندان اين خلق گشوده شد، زندان هاي بسيار ديگري ساختند و همچنان مي سازند. زندان هاي علني و غيرعلني، مخوف و مخفي كه جايگاهي شد براي فجيع ترين شكنجه ها و سركوب ها، اعدام ها و گاه سپردن به گورهاي بي نام و نشان و گاه دسته جمعي همچون خاوران و بسياري ديگر. آزاديخواهاني كه غريبانه در آنها خفته اند اما يادشان و راهشان همچنان برجاست.

در شهريور ماه سال هزار و سيصد و شصت، هنگامي كه توسط كميته منطقه سيزده ميدان فردوسي دستگير شدم صريحا به من اعلام شد كه دستگيري ام براساس گزارش انجمن اسلامي همان مدرسه بوده است.

نزديك به سه سال از آن روزها گذشته بود و من اكنون با پاهايي باندپيچي و دستي و بدني مجروح اما قلبي اميدوار در كميته مركزي بهارستان در سلول انفرادي بودم.

 

اولين روز كه دستگير شده و مرا به كميته مركزي بردند پس از تحمل ضربات كابل، از سالن شكنجه به يكي از سلول هاي انفرادي برده شدم. فكر مي كنم آن سلول در آخرين رديف از راهروهايي بود كه سلولهاي انفرادي در آنها قرار داشتند. در آن راهرو حتي لامپ مهتابي روشن نبود. داخل سلول بشدت تاريك بود.

بعد از يكي دو ساعت مرا به سلول ديگري بردند كه در يك راهرو ديگر اما به موازات همان قبلي قرار داشت و تا پايان دوره اي كه در كميته مركزي بودم در آن سلول بسربردم. البته چون اين نقل و انتقال در ساعات اوليه ورودم به آنجا بود و من بشدت درگيري هاي ذهني خاص خود را داشتم و بعلاوه مسئله چشم بند ارتباطم را تقريبا به طور كامل با اطرافم به دليل عادت نداشتن به آن قطع كرده بود، به نظرم مي آيد در هر يك از راهروهاي به نسبه طويل و باريك چندين سلول قرار داشت اما نمي دانم چند راهرو و يا چند سلول در هر راهرو وجود داشت.

 

روزهاي اول كه هنوز به داشتن چشم بند عادت نكرده بودم و به سختي نيز زير شكنجه و بازجويي بودم به هيچ وجه قادر به تمركز و كنجكاوي نسبت به اطرافم نبودم. جلوي پاي خود را جخ به سختي مي ديدم و مدام به در و ديوار مي خوردم. اما اكنون كه سه روز بدون بازجويي در سلول بودم هر صدايي مرا به خود جلب مي كرد و كنجكاوي ام را برمي انگيخت. گاه صداي پسر جواني از يكي از سلولها مي آمد اما صدا نسبتا گنگ بود با برخوردهاي خشونت آميزي كه با او داشتند مي توانستم حدس بزنم كه بعلت فعاليتهاي سياسي اش دستگير شده. اما هيچگاه نتوانستم بدانم سلول آن زني كه همواره به من كمك كرده كجاست. مي گفت از سلول تو دوره و در يك راهروي ديگر است.

وقتي از سلول براي بازجويي و شكنجه و يا دستشويي برده مي شدم از يك اتاق مي گذشتم كه گويا اتاق نگهباني بود و حد فاصل بين راهروي سلول ها و آن سالن قرارداشت. يك بار صداي همان پاسداري را شنيدم كه در نقش موعظه گري آرام و متين به سلول من آمده بود و اينك در آنجا در كنار پاسدار نگهبان نشسته بود . با خود فكر مي كردم كسي كه شاهد آن همه جنايت، شقاوت و شكنجه است چگونه با وجدانش كنار مي آيد، يا آنها را ناديده مي گيرد و با چنين ژست صوفيانه اي دنيا را از دريچه تنگ چشمي زاهدانه اش مي نگرد. او جز خود به نظر مي رسيد كسي را نمي تواند بفريبد.

 از زير چشم بند در آن اتاق يك ميز را ديده بودم و هميشه يك پاسدار پشت آن ميز. يك ضبط صوت هم غالبا روي آن ميز بود. شايد به هنگام شكنجه از همان براي پخش نوحه استفاده مي كردند. صداي اذان و گاه دعا هم به نظر مي رسيد از همان راديو پخش مي شود.

 

در آن سالن يك موكت سراسري پهن شده بود. از در اتاق نگهباني كه بيرون مي آمدم در سمت چپ تخت شكنجه قرار داشت و براي رفتن به دستشويي بايد به سمت راست مي رفتي. انتهاي موكت چندين دمپايي مردانه قهوه اي بود و يك جا كفشي كوچك. كفش خود را نيز كه به هنگام دستگيري به پا داشتم آنجا در ميان چندين كفش ديگر ديدم و بنابراين فكر مي كنم آنها نيز متعلق به ديگر زندانيان بودند.

در قسمت انتهاي سالن سرويس بهداشتي قرار داشت و شامل توالت و دوش و روشويي بود. در سالن پنجره هايي بود كه به سختي مي شد آسمان را از ميان آنها ديد اما نه در حالت عادي و ايستاده. در آن سالن يك در خروجي به سوي محوطه بيروني كميته قرار داشت كه با چند پلكان به بالا هدايت مي شد.

غالبا شبها يا حتي در طول روز از آن سالن صداي فرياد زندانيان كه ناشي از شكنجه بود بگوش مي رسيد. چندين بار هم در چند سلول آن طرفتر صداي كتك زدن آن جوان زنداني و يكي ديگر از زندانيان كه او هم مرد بود با صدايي اما بم تر را شنيدم. او را به شدت زير ضرب و كتك مي گرفتند. صداي كوبيده شدن بدن او را به ديوارهاي سلول به وضوح مي شنيدم. صداي مشت و لگد و ناسزا و توهين! هر بار به طرز وحشيانه اي او را مورد ضرب و جرح قرار مي دادند. آنها از سكوت او به اوج خشم و عصبانيت مي رسيدند. صداي نعره هاي خشونت آميز و ناسزاهاي آنها را مي شنيدم اما او يا هيچ نمي گفت يا آنقدر كوتاه و آرام جواب هايي مي داد كه شنيده نمي شد اما جواب هاي او هر چه بود راضي اشان نمي كرد و هر بار او را زير ضرب و كتك مي گرفتند.

در اين مواقع احساسي آميخته از شادي و در عين حال سرشار از اندوه و خشم داشتم. شاد از آنكه چند پاسدار مسلح كه دستشان براي هر كاري باز است نمي توانند از پس جواني اسير برآيند. اما اندوه و خشم، چرا كه مگر مي شد صداي كوبيده شدن بدن يا سرش را به ديوارهاي سخت و سيماني سلول بشنوي و قلب و روحت درد نگيرد. دلم مي خواست افسانه ها صورت حقيقي بخود مي گرفت. قهرماني از پس آن ديوارها و زندان هاي تاريك و مخوف بيايد، اتفاقي بيافتد. گاه براي تخفيف درد خود به رويا و خيالپردازي پناه مي بردم. در ذهن و روياهايم مي ديدم كه انقلاب مي شود و آنها به دست و پا افتاده اند و از مردم مي خواهند كه آنها را ببخشند.

وقتي از روياهايم جدا مي شدم سكوت بود و سكوت. دلم ميخواست بدانم در هر سلول چه كسي و با چه داستاني گرفتار آمده. اما اين محال بود. بشدت تمام سلول ها كنترل مي شد. در چند مورد هم صداي بازجويي در سلولي كه بسيار نزديك به سلول من بود مي شنيدم. البته فقط صداي بازجو را. از زنداني هيچ نمي شنيدم به نظر مي رسيد تصميم گرفته بود كه لب به سخن باز نكند و هر بار بشدت او را كتك مي زدند.

 

در انتهاي آن روز پس از قطع صداي دعايي كه از راديو پخش مي شد، صداي سخنان خميني شنيده شد. خودكار و كاغذهاي بازجويي هنوز در سلول من بود. خودكار را برداشته و بر گوشه اي از سلول و سطح سيماني آن بخش هايي از اين شعر را نوشتم.

 

هر غبار راه لعنت شده نفرين ات مي كند

كه با ياس ها به داس سخن گفته اي

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،

كه مادران سياه پوش

هنوز از سجاده ها

سر برنگرفته اند!

 

و نام كسي كه عاشقانه دوستش مي داشتم و اكنون در زندان اوين بود زير آن نوشتم.

 

 

قسمت چهارم

چند روز همچنان در سلول بدون بازجويي اما با تنبيهاتي چند گذشت. در فراز و فرودهاي آن ايام، پر از رد پاي دقايقي بود كه در صدد شكستن اراده ي زنداني به سنگيني مي گذشت. اينكه ذره ذره بكاهد تا آدمي از معيارهاي انساني فاصله بگيرد. سمت عدالت را گم كند. بال پروازش مجروح شده با تاريكي همراز شود. اما در اين ژرفنا كه همه چيز مفهوم ذهني برايت دارند چه بسا عميق تر، معناي ديگرگونه ي هستي و زندگي را دريابي. احساس رويشي ديگرگونه، ظريف و شاعرانه بر پيكره ي روح آزاديخواهي ات گسترده شود.

دوباره بازجو برگشت و به همراه او تخت شكنجه بود و شلاق، تهديد و توهين، ضرب و شتم و تنبيهات چندين باره. دو بار و هر بار حدود بيست و چهار ساعت حتي قطره اي آب هم دريافت نكردم. سه يا چهار بار منع رفتن به دستشويي و شلاق نه بعنوان شكنجه بلكه با تعبير فقهي تعزير! در قاموس بنيادگرايي، شكنجه تعابير مختلفي داشته و دارد. از نظر آنان، شلاق و شكنجه با عنوان تعزير، مفهوم و تعبيري فقهي يافته و به نوعي از نظر شرعي توجيه شده است. اين عبارات فقهي در واقع توجيه شرعي جناياتي است كه غالبا در پيش از دوران رنسانس و در قرون وسطا متداول بوده است. در پروسه ي صدور حكم تعزير براي زنداني، استدلال منطقي و عدالت جويانه اي معمول نيست و در روند صدور و اجراي حكم تعزير نه جرمي به ثبوت رسيده، نه محكمه اي وجود دارد، نه وكيلي و نه هيات منصفه اي. حاكم شرع خودسرانه دستي باز در صدور چنين احكام ضد انساني دارد تا فعال سياسي را گاه تا حد مرگ شكنجه نمايد و در اين مقوله هيج محدوديت و ممنوعيتي متصور نيست.

*مفهوم تعزير (تعزيرات) جمع (تعزير)، در لغت به معناى ادب كردن و در اصطلاح شرع عبارت از عـقـوبـتـى اسـت كـه در غـالب مـوارد در اصـل شـرع بـراى آن انـدازه اى معين نگرديده است . در ماده 16 قانون مجازات اسلامى درباره تعريف تعزير چنين آمده :

(تـعـزيـر، تـاءديـب و يـا عـقـوبـتـى اسـت كـه نـوع و مقدار آن در شرع تعيين نشده و به نـظـرحاكم واگذار شده است از قبيل حبس و جزاى نقدى و شلاق كه ميزان شلاق بايستى از مقدار حد كمتر باشد.) در برخی موارد فرد مرتکب عملی می شود که از نظر فقهی جزو محرمات نيست اما موقعيت حکومت اسلامی را در وضعی نامطلوب قرار می دهد و امنيت آن را به مخاطره می اندازد. در اين صورت فلسفه ي وجودی حکومت اسلامی و ضرورت حفظ آن اقتضا می کند که با توجه به شرايط جامعه و برای حفظ مصالح عمومی مجازاتهای مناسبی وضع گردد. در حقوق ايران يه اين مجازاتها «تعزيرات حکومتی » می گويند (موسوی اردبيلی ص 75ـ79). اقامة تعزيرات در محدوده ي ولايت حسبه ي حاکم قرار می گيرد ( رجوع کنيد به فيض کاشانی ج 2 ص 50 حسبه * ). قانونگذار ايران در قانون مجازات اسلامی مواردی مانند اهانت به مقدسات مذهبی جرائم ضدامنيت داخلی و خارجی کشور تهيه و ترويج سکة قلب و فرار محبوسين قانونی را مستوجب تعزير دانسته و مجازات آنها را بر شمرده است.

روز هفدهم به من گفتند كه آماده باشم زيرا به اوين منتقل خواهم شد. وسايلي نداشتم. چشم بند را برداشته و بدنيال پاسداري كه مرا به سمت ماشين مي برد بواسطه يك قطعه چوب يا خط كش راه افتادم. ابتدا مرا به يك بخش اداري در طبقه اي ديگر كه در بالاي آن سلولها قرار داشت، بردند. پرونده يا پرونده هايي را تحويل گرفتند. از آنجا كه خارج شديم روشنايي روز بود و محوطه ي بيروني. بنابر اين سعي كردم از زير چشم بند دور و بر خود را برانداز كنم. براي اين كار لازم بود تا سر خود را قدري بالا گرفته يا چشم بند را كمي بالا بزنم كه ناگهان با لگد يكي از پاسداران از چند پلكان به پايين پرتاب شده و زانوي پايم بشدت زخمي و خون آلود شد. با كلماتي كه فقط برازنده ي خودشان بود شروع به توهين كردند. به درون يك پيكان سفيد هدايت شدم. وقتي پشت در ميله اي كميته رسيديم قبل از خروج از آنجا گفته شد كه چشم بندهايمان را برداريم. دو پسر زنداني هم به همراه من به اوين منتقل مي شدند. با نگراني به آنها نگاه كردم تا مطمئن شوم كه نفراتي كه با آنها در ارتباط بودم نبوده باشند گويا آنها هم در پي آشنايي بودند. يك لحظه خيالم راحت شد كه در ميان آنها آشنايي نبود اما بعد با خود انديشيدم كه چه فرق مي كرد. آن دو تا رسيدن به زندان اوين به رد و بدل احيانا اطلاعات يا تطبيق اطلاعات با يكديگر پرداختند و من نيز سعي كردم نقش مراقب را برعهده داشته باشم. به هر حال آن دو بسيار ماهر بودند و دو پاسدار مسلحي كه در جلو نشسته بودند متوجه نشدند.

از سرازيري كه به سمت اوين پايين رفتيم، دوباره گفته شد كه چشم بند بزنيم. وارد محوطه ي بزرگي شديم و مدتها با چشم بند در محوطه اي باز در كنار درختان و ديواري كه مي توانستم از زير چشم بند ببينم به انتظار ماندم. سپس مرا دوباره به بيرون از زندان و به همان ماشين برگرداندند و به پاسداري كه مرا به اوين آورده بود گفتند كه پرونده اش تكميل نيست. واقعا حتي حدس هم نمي توانستم بزنم در چارچوب قانونمنديهاي بي ضابطه ي آنان اين به چه معنايي بود. آنان كه به هنگام دستگيري خود را ملزم به معرفي و ارائه كارت شناسايي نمي دانستند، قبل از اينكه جرم متهم ثابت شود با انواع شكنجه از او استقبال مي كردند، اعترافات مطلقا زير شكنجه و فشار و تهديد گرفته مي شد كه از نظر قوانين بين المللي داراي هيچگونه ارزش حقوقي نيست، براي صدور حكم الزامي به رعايت هيچ گونه پروسه ي قانوني وجود نداشت، بنابراين نقص پرونده چه معنايي مي توانست داشته باشد. قطعا هيچ ارتباطي با الزامات حقوقي و قانوني نمي توانست داشته باشد.

مرا به كميته برگرداندند. فرداي آن روز دوباره مرا عازم اوين كردند. قبل از رفتن وقتي از سالن شكنجه به محوطه بيروني هدايت شدم سنايي داشت داخل مي شد. با طعنه و تهديد گفت پرونده ات را خيلي خراب كردي. خدا بدادت برسد! مفهوم اين اصطلاحات برايم صريح و روشن نبود. در اوين گفته شده بود كه پرونده ام كامل نيست. حالا وي مي گويد پرونده ات را خراب كردي. به هر حال معني اين يكي هر چه بود به نظرم خوب مي آمد. چيزي كه از نظر آنها خراب است حتما بايد خوب باشد. آنچه كه فقط مرا بشدت ناراحت كرده بود نفوذ (ف.ن.) بود كه بعدها دانستم متاسفانه وابسته به گروهي است كه خيانتكارانه معتقد به همكاري با رژيم بوده و آن را ضد امپرياليست مي دانستند. آنها به دستور رهبري سازمانهاي خود به جاسوسي و همكاري با رژيم مي پرداختند. نه تنها در جامعه بلكه در زندانها تابع سياستهاي حزبي بودند كه به خوش خدمتي براي رژيم جنايتكار خميني مي پرداختند. آنان كه اعلاميه دادند: نظام حاكم بر زندان ها مبتني بر شكنجه نيست.

او با نفوذ و ايجاد رابطه دوستي با يكي از افراد توانسته بود ما را در كنترل و تور ماموران رژيم قرار داده و چندنفري با هم دستگير شويم. تمام دغدغه ي من، نفرات ديگري بودند كه از آنها اطلاعي تا آن لحظه نداشتند. بنابراين تمام تمركز خود را معطوف به تدابيري براي حفظ آنها كرده بودم. آن بار من و يك نفر ديگر به اوين برده مي شديم. باز هم همانند روز گذشته پس از ساعاتي كه پشت اوين روي يك سطح خاكي منتظر و سپس داخل شده و منتظر ماندم دوباره به همان ماشين و به كميته بازگردانده شدم. روز نوزدهم و بيستم دوباره تحت فشار و شلاق و ناسزايي گويي قرار گرفتم. روز دوم تيرماه كه به اوين فرستاده مي شدم سنايي بازجو گفت اينقدر ضد و نقيض گفته اي كه پرونده ات از نظر آنها خيلي خراب است.

بيست و دومين روز از انفرادي در كميته، براي بار سوم به اوين فرستاده شدم. روز دوم تيرماه سال هزار و سيصد و شصت و سه بود. گرمي آفتاب براي من كه مدتها در تاريكي آن سلول سرد بسر برده بودم دلچسب بود ضمن اينكه بشدت دچار اضطراب بودم. تصوير بسيار وحشتناكي از اوين داشتم. بدليل اطلاعاتي كه داشته و نداده بودم تصميم گرفتم در اولين فرصت قبل از بازجويي دست به خودكشي بزنم. چرا كه نمي دانستم آيا مي توانم شكنجه در اوين را تحمل كنم يا خير.

پس از ساعتي كه داخل شده و در همان محوطه ي باز كه درختان و ديوار را مي شد از زير چشم بند ديد يك نفر آمد كه برگه هايي را در دست داشت. از هر يك از زندانياني كه كمي دورتر از من ايستاده بودند نام و اتهامشان را سوال مي كرد. هر كدام فقط اسم كوچكشان را مي گفتند. عبارات و اصطلاحاتي كه براي اتهام هريك بكار برده مي شد از نظر من خيلي عجيب بود. چرا كه تنها توسط وسايل ارتباط جمعي رژيم يك عنصر انقلابي با اين عناوين خطاب مي شد. پرسيد: اسمت چيه؟ گفتم: قزلو....... لحظه اي سكوت كرد. مثل اينكه رسم نبود فاميلي گفته شود. بعد پرسيد: اتهام؟ .... گفتم: فعاليت سياسي. ...... سكوتي طولاني كرد. دسته كاغذهايي كه در دست داشت را با عصبانيت روي پايش كوبيد ...... و سپس با تمسخر گفت: تو فقه خوندي؟ نمي توانستم بدانم چرا اين سوال را مي پرسد. شايد از من نپرسيده بود! بنابراين پاسخي ندادم. با عصبانيت تكرار كرد... تو فقه خوندي؟ با تعجب گفتم: فقه...؟ وقتي چيزي در پاسخم نگفت ادامه دادم ... توي مدرسه فقط تعليمات ديني خوندم.

اصلا قصد حاضرجوابي يا چيزي مانند آن را نداشتم. فقط خيلي برايم عجيب بود كه اين چه سوالي است كه از من مي پرسد. بقيه را فرستاد. مثل اينكه آنها قديمي بودند و هر كدام مي دانستند چه بايد بكنند. مرا به يك اتاق سيماني با سقفي بلند فرستاد كه تقريبا چند قدمي از آنجا فاصله داشت و در را پشت سر من بست. باز هم انفرادي. ولي اتاقي نسبتا بزرگ و فرش نشده بود. در آن هم بايك قفل بسيار ساده و ابتدايي از پشت بسته مي شد. چشم بند را برداشتم. سقف آن اتاق بسيار بلند بود و يك لامپ در بالاي آن نصب شده بود. اين اتاق منفرد، به نظر نمي رسيد چنين كاربردي داشته باشد. بزرگ و با پنجره هايي كه داشت بسيار روشن بود. بعلاوه يك اتاق تك افتاده كنار در وردي زندان اوين نمي توانست به طور منطقي به عنوان انفرادي به طور معمول استفاده شود. با خود فكر كردم اين بهترين فرصتي است كه مي توان راهي براي خودكشي پيدا كرد. اما هيچ چيز در آن اتاق عجيب نبود. سيم برق اصلا دم دست نبود. تنها سيمي كه از روي ديوار مي گذشت سيم باريك تلفن بود كه مطمئن بودم در صورت دسترسي راهكار موثري نخواهد بود. ساعاتي گذشت تا اينكه در گشوده شد و به من گفتند كه دنبال پاسداري كه مرا به شعبه هاي بازجويي مي برد بروم. ساعت شايد 4 يا 5 غروب بود. گفتند شعبه ات هم سه است.

در راهروي شعبه در هر دو طرف زندانيان نشسته بودند و همه با داشتن چشم بند. برخي با پاهاي زخمي و يا باندپيچي شده. چند پاسدار عهده دار نگهباني و بردن زندانيان به بخش هاي مختلف بودند ساعاتي پشت شعبه نشستم. هر كس كه از راه مي رسيد با هر چه در دست داشت بر سر زندانيان مي زد و رد مي شد و يا لگد پرتاب مي كرد. بالاخره كسي مرا صدا زد به نام كه بازجويم مقيسه بود اما او را ناصريان مي ناميدند.

محمد مقيسه‌ بازجوی شعبه‌ی سه اوين در سال 63 و داديار زندان‌های قزلحصار و گوهردشت در سال‌های ۶۴ تا ۶۷ و يکی از فعال‌ترين چهره‌ها در کشتار ۶۷ است. آنچه كه امروز از محمد مقيسه (ناصريان) مي دانم اينكه نام اصلي او مقيسه معروف به ناصريان از دست اندركاران اصلي قتل عام زندانيان سياسي 1367 مي باشد و اخيرا به عنوان قاضي، زندانيان سياسي را مورد محاكمه قرار مي دهد. "رفتار او با زندانيان وحشيانه است و برخوردهاي او همچنان بيشتر به بازجويان شباهت دارد تا قاضي و در مواجه با زندانيان سياسي بازمانده از قتل عام 1367 گفته است كه چرا شما زنده مانديد؟ و چرا شما را نكشتند".

همان بيرون شعبه و در راهرو در حاليكه نوك كليد يا خودكاري را چند بار محكم روي سر من مي كوبيد گفت يا زبون خوش حاليت مي شه ... يا با يه زبون ديگه باهات حرف مي زنيم. برو فكراتو بكن. آنقدر محكم آن شي تيز را روي سر من مي كوبيد كه به سختي روي كلماتش مي توانستم تمركز كنم.

پس از آن بدنبال پيرمردي (كچويي) بايد به بند مي رفتيم. مسيري را طي كرده و از چندين پله بالا رفتيم و پشت در اتاقي ايستاديم. چند نفر كه همراه من بودند به سرعت به داخل بند رفتند. حتما زندانيان قديمي بودند. سپس مرا به داخل خواندند و پس از پرسش و پاسخي مرا پشت دفتر 216 روي يك نيمكت منتظر نشاندند. سالها بعد در بند چهار پايين از فرح (اسم مستعار)* شنيدم كه او در آن روز در كنار من روي آن نيمكت نشسته بوده است. فرح را از سال 1358 مي شناختم. او يكي از كساني بود كه قبل از سي خرداد دستگير و در زندان قزل حصار در اصطبل و قفس دوران وحشتناكي را گذرانده و متاسفانه به علت آسيب هاي بسيار، تعادل روحي خود را از دست داده بود.

پس از ساعتي كه بر روي آن نيمكت در راهرو 216 نشستم يك زن زندانبان مرا به بند يك بالا برد. بند نيمه تاريك و به شكل ال انگليسي بود. خالي و ساكت و به نظرم مخوف و نيمه مخروبه مي آمد. به اتاق پنج برده شدم. اتاقي بزرگ با دو رديف پنجره و در زير هر رديف سه تايي پنجره يك شوفاژ قرار داشت. يك تخت سه طبقه نيز در گوشه ي اتاق بود. دو پتوي سربازي به من داده شد. زن زندانبان در حاليكه در اتاق را مي بست به من گفت كه سه بار در روز بخاطر نماز حق استفاده از دستشويي خواهم داشت. وقتي زن پاسدار در را پشت سر من بست، به وارسي اتاق پرداختم و پس از كنجكاوي هاي معمول به دليل اينكه درد شديدي را روي سر خود احساس مي كردم روسري را از سر برداشته و انگشتان خود را لابلاي موهايم بردم تا خستگي و سردرد را كمي مگر بكاهم. خون لخته شده را كه بر اثر ضربات آن شي تيز توسط مقيسه (ناصريان) بر روي سرم فرود آمده بود بر انگشتان خود لمس كردم.

بعد از افطار براي شستن ظرف به حمام راهنمايي شدم يك لحظه از ورود به آن مخروبه به وحشت افتادم. محوطه ي حمام ساختماني بسيار قديمي با سيماني به رنگ سياه بود. سه يا چهار دوش كه با ورق فايبرگلاس (ايرانيت) به رنگ سبز اما بسيار كهنه و قديمي كه در بسياري از قسمتها شكسته و خزه بسته بود. از در كه وارد مي شدي سمت چپ يك پاشويه قرار داشت. يك حوضچه ي كوچك كه ظروف را زير شير آب آن مي شد شست. در حاليكه ظرف را مي شستم متوجه ديوار كنار در شدم كه لايه ي سيماني قسمتي از آن فرو ريخته بود و بخشي از يك شبكه تورفلزي زنگ زده از زير آن نمايان بود. خزه هايي كه در هر گوشه و كنار ديده مي شد محوطه ي نيمه تاريك آنجا را مخوف تر مي ساخت.

زن پاسدار اما بيرون حمام در راهرو به انتظار و نگهباني ايستاده و هر از گاه به درون سرك مي كشيد. براي شستن ظروف تنها حدود دو يا سه دقيقه زمان داشتم. در آن بند ظاهرا هيچكس جز من زنداني نبود و يا اگر هم بود آنها هم به حالت انفرادي و دربستي بودند. اما من هيچ صدايي از كسي در آنجا نشنيده و در مدت تقريبا ده روزي كه در آن بند و در اتاق دربستي آن بودم نشاني از حضور كس ديگر در آنجا نيافته يا احساس نكردم. به هر حال وقتي به آنجا منتقل شدم هوا رو به تاريكي مي رفت. از گوشه ي پنجره ها سعي كردم بيرون را برانداز كنم. از طبقه پايين آن بند صداي تلويزيون مي آمد. ديوارهاي بلند نارنجي و انبوهي لباس كه در طناب هاي متعدد در يك ضلع حياط آويزان بود. در ورودي حياط هواخوري بسته بود. شب را با آن دو پتو ي سربازي سپري كردم. صبح زود مرا براي بازجويي خواستند و يك چادر سرمه اي به من دادند.

روزهاي بازجويي جزو وحشتناك ترين لحظات دوران زندان بود. چشم بند، توهين، اضطراب، شلاق و كابل، دستبند و قپاني، مشاهده شكنجه و ناله و فرياد ديگر زندانيان، پاها و بدن هاي مجروح و شكنجه شده در راهروهاي شعبات بازجويي. توهين و تحقير زندانيان توسط پاسداران و بازجوهايي كه در راهروها رفت و آمد مي كردند. اين صحنه ها، صداها و حوادثي بود كه هر لحظه در آن راهروها مي توانستي به تلخي شاهد باشي. فضا پر بود از صداي تازيانه و ضرب و شتم و شكنجه و كلمات ركيك پاسداران و بازجوها. علاوه بر شكنجه هايي كه توسط بازجو يا دستيارش انجام مي شد، هر كس ديگر هم كه از راه مي رسيد لگد، توسري يا توهيني نثار زندانيان مي كرد كه در دو طرف راهرو نشسته بودند.

تا ظهر پشت در شعبه همچنان نشسته بودم و هنوز مرا صدا نكرده بودند. از شدت بي خوابي و سردرد با اولين گروهي كه براي وضو برده مي شدند به سرويس رفتم. وقتي در آنجا مي خواستم صورتم را بشويم چشم بندم را هنوز كاملا بالا نزده بودم كه پشت شلاق خورده، متورم، مجروح و خونين يك زنداني را ديدم كه يك دختر كم سن و سال بود. مي توانم به جرات بگويم شايد شانزده ساله. توجه همه را برانگيخته بود. بقيه زندانيان از سر همدردي دستي بر سر يا شانه اش به ملايمت و مهرباني مي نهادند. صحنه هاي دلخراشي را مي شد در آنجا شاهد بود. نمي دانستيم با زخمهاي او چه كنيم. بعلاوه وقتمان هم محدود بود. يك نفر روسري نخي سپيد رنگش را به عنوان مرهم با كمك ديگر زندانيان روي زخمهاي خونين پشت او گذاشت. يكي ديگر از زندانيان بقدري شلاق به پاهايش زده بودند كه توان راه رفتن نداشت و به كمك ديگران به دستشويي برده شد.

به راهروي شعبات بازجويي بازگردانده شديم. صداي شلاق زدن و فرياد و شكنجه و فريادهاي خشمگينانه بازجوها هر جا بلند بود. زندانيان از هر فرصت براي برقراري ارتباط با يكديگر استفاده مي كردند. مرا به داخل شعبه صدا زدند. دو يا سه صندلي رو به ديوار قرار داشت كه با تخته چوب نئوپان از هم تفكيك مي شد. روي يكي از آن صندلي ها گفتند بنشينم و يك دسته برگه ي بازجويي و يك خودكار در برابرم قرار گرفت.

دستيار بازجو به نام دانشجو از من خواست همانطور كه نشسته ام هر دو دست خود را به عقب صندلي ببرم. نمي توانستم حدس بزنم منظورش از اين كار چيست وقتي هر دو دست خود را به پشت بردم به آنها دستبند زد. وضعيت بسيار غيرقابل تحملي بود. كتف هايم بشدت كشيده مي شد و دردآور بود. هميشه داشتن چشم بند كافي بود تا سردرد داشته باشم و هر شكنجه ي ديگري مضاعف و تحملش سخت تر بود. پس از دقايقي درد شديدي در كتف هايم احساس كردم. وقتي مي خواستم كتف خود را حركت دهم دستنبد بر مج دستهايم محكم تر مي شد.

دستيار بازجو (دانشجو) با كابل ضرباتي بر من مي زد و در عين حال مي گفت: خب بايد بدوني كه اينجا كميته نيست. مي خواهي راستش را بنويسي يا نه؟ با خود فكر مي كردم اينها قبل از اينكه بپرسند و بدانند كه من حاضرم آنچه آنها مي خواهند را بنويسم مرا مورد شكنجه قرار داده اند. بعلاوه با دستان بسته من چگونه مي توانستم بنويسم. حدود شايد يكساعت گذشت. مقيسه (ناصريان) وارد شد. تلفن زنگ زد و او گوشي را برداشت و گفت: سلام عليكم خداحافظ شما ... و ادامه داد. اين نحوه ي حرف زدن عادت او بود اما براي اولين بار برايم خيلي عجيب جلوه مي كرد چرا كه سلام و خداحافظي را باهم در اول مكالمه بكار مي برد.

پس از اتمام مكالمه اش با تلفن، دانشجو به او گفت اين فكر كرده اينجا هم كميته است. مقيسه به من گفت برو بيرون بنشين تا صدات كنم. دستبند را باز كردند اما من نمي توانستم حركت دستانم را كنترل كنم. دستان من كاملا بيحس بودند و چادر از سرم افتاد و دانشجو شروع به توهين و فحاشي كرد. ولي تاثيري در كل قضيه نداشت. از آنجا كه قادر به تكان دادن دستانم نبودم، نمي توانستم چادر را لمس كنم. مدتي روي صندلي نشستم و پس از آن به بيرون شعبه رفتم. كتف ها و دستتم بشدت درد مي كرد.

آن روز وقتي به بند بازگردانده شدم صداي زندانيان ديگر در حياط بند يك مرا بسرعت متوجه خود كرد. شيشه ي پنجره ها رنگ زده شده بود. اما رنگ قديمي بود و در قسمتهايي معلوم بود كه رنگ آن را كنده اند. به هر حال من از كنار پنجره به بيرون و به حياط نگاهي انداختم. ديگر زندانيان را مي ديدم اما هيچكدام را نمي شناختم. همانطور كه داشتم از پنجره به بيرون نگاه مي كردم ناگهان زن زندانبان در را باعصبانيت باز كرد و با سرعت بطرف من آمد و مرا از پنجره دور كرد و فرياد زد براي چي بيرون را نگاه مي كني. با آرامي گفتم مگر نگاه كردن جرمه؟ گفت نفس كشيدن شماها اصلا جرمه! و در حالي كه پنجره را كه به طرز خاصي از پايين به طرف بالا بسته مي شد محكم بست، گفت: ديگه حق نداري بيرون را نگاه كني. طرف پنجره نرو!

به او گفتم با اين دو پتوي سربازي نمي شود خوابيد كافي نيست. با لحن زننده اي گفت. ميگم برات پتوي پر قو بيارن! و در را بست و رفت. آن شب نه از غذا و نه نوبت دستشويي خبري نشد. تقريبا چند ماه بعد از آن در بند چهار بالا وقتي اين ماجرا را داشتم در راهرو براي چند نفر از همبندان خود تعريف مي كردم، يكي از توابين اتاق چهاركه در آن حوالي بود با تمسخر گفت آها..... پس اون تو بودي كه داشتي از پنجره نگاه مي كردي. من متوجه شدم!

صبح دوباره به بازجويي فراخوانده شدم. چادر سرمه اي كه به من داده بودند سنگين و مانند ورقه اي خشك و غيرقابل انعطاف بود. با توجه به اينكه عادت به سر كردن چادر نداشتم، بر سر نگاه داشتن آن برايم عذابي شده بود. گاه ليز مي خورد، گاه زير پايم مي رفت و تعادلم را به هم مي زد. يك بار آن چادر از سرم ليز خورد و باعث شد چشم بندم كه با يك كش به دور سرم قرار مي گرفت به گوشه اي پرتاب شود. اين در حالي بود كه به بازجويي برده مي شدم. يك لحظه مي توانستم محوطه را ببينم. چند نفر پاسدار با ديدن اين وضع سريع پشتشان را به من كردند كه چهره هاشان ديده نشود اما هيچ نگفتند. پاسداري كه ما را مي برد آنچنان با عصبانيت و اضطراب بر سر من داد كشيد كه نمي دانستم چشمم را ببندم يا دنبال چشم بندم بگردم. همزمان مي گفت: خبيثه چشمتو ببند! چشم بندتو بذار! چشمم را بستم و ايستادم و گفتم اينجوري نمي تونم چشم بندم را پيدا كنم. يكي دو تا از زندانيهاي همراه من از آن صحنه زير خنده زدند و اين باعث شد آن پاسدار بسيار عصباني تر شود و گفت همتون منافقين، همه تونو بايد كشت! اينجا هم دست از اينكارهاتون برنميدارين.

پس از تقريبا ده روز مرا به اتاق پنج بند چهار بالا فرستادند. ساعت حدود دو بعدازظهر بود. پس از عبور از دفتر 216 يك زن زندانبان مرا به پشت در بند چهار برد. در زد و به انتظار ايستاد. كسي در را باز نكرد. گفت بنشينم و منتظر شوم. ساعتي نشسته بودم كه رحيمي در را گشود. اسمم را پرسيد و گفت مي توانم در حاليكه نشسته و منتظر هستم چشم بندم را بردارم. چشم بند را برداشته و چون سردرد شديدي داشتم، سرم را روي زانو گذاشتم. ساعتي بعد عليزاده در را باز كرد و سرم فرياد زد كه كي به تو گفته چشم بندت رو برداري؟ ساعتي ديگر مرا آنجا منتظر گذاشت و سپس به درون فرا خواند. يك اتاق تقريبا شايد پانزده متري و كف آن موكتي انداخته شده بود. مسير بين راهرو 216 و بند موكت نبود و مي توانستي با كفش عبور كني. يك ميكروفون روي موكت قرار داشت و چندين كليد برق روي ديوار تعبيه شده بود. در بند باز شد و مسئول بند كه يكي از زندانيان بود مرا به درون برد. قدي نسبتا بلند با موهاي بافته شده قهوه اي تيره داشت. از بلندگوي بند قران تلاوت مي شد.

او ضمن اينكه كفش مرا مي گرفت كه به انبار بسپارد سوالاتي از من درباره اسم و اتهام پرسيد. به روبروي در ميله اي بند كه رسيدم راهرويي طويل درست مانند راهروي بند يك در برابرم قرار داشت. اما با اين تفاوت بزرگ كه اينجا مملو از زندانياني بود كه در حال خواندن نماز يا دعا بودند. به قدري جمعيت داخل راهرو زياد بود كه عبور ما از ميان آنان به سختي انجام مي شد. احساسات متفاوتي داشتم. هم بسيار خوشحال بودم كه به بند عمومي منتقل شده ام. هم بسيار متعجب از صحنه هايي كه مي ديدم. مادران مسن غم انگيزترين صحنه هايي بودند كه در بدو ورود به آن برخوردم. كودكان خردسال. دختركان بسيار جوان شايد بين دوازده تا هفده ساله بسيار بودند.

از سه اتاق گذشته و سپس از حمام و سرويس بهداشتي عبور كرديم و پس از اتاق چهار كه اغلب آنان افراد مسن از اقليت مذهبي بهايي بودند به اتاق پنج برده شده و به مسئول اتاق سپرده شدم. اولين چيزي كه توجه مرا به تلخي در آن اتاق به خود معطوف داشت حضور پسرك موخرمايي دو ساله و نحيفي بود كه با چشماني كنجكاو مرا مي نگريست. او تا مدتها مرا با لحن كودكانه اش جديدي مي ناميد. پدر و مادر او در يك درگيري مسلحانه كشته شده بودند و سرپرستي او اينك بر عهده ي سه خواهر زنداني قرار گرفته بود.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

·     در اين بخش از خاطرات زندان با توجه به اينكه وارد بند عمومي شده و ناگزير از نام بردن افراد در بازگويي وقايع هستم، مايلم در مورد زندانيان و همبندانم از اسامي  مستعار استفاده نمايم. به دو دليل روشن: قضاوت در مورد انسان ها بسيار دشوار است و آنها در شرايطي نيستندكه بتوانند پاسخگو باشند و اساسا نوك قلم خود را رو به رژيم جنايتكار جمهوري اسلامي گرفته ام و نه قربانيان آن.

 

مهناز قزلو

Mahnaz_ghezelloo@hotmail.com

http://mahnazghezelloo.blogspot.com/