كامیار كریمی

 

به یاد و خاطرهی اعدام شدگان دهه‌ی ٦٠ سال‌های كشتار زندانیان سیاسی ایران

شب رازی دارد عریان (١)

 

... درست روبروی قاب چوبی‌ی آویخته از دیوار روبرو، می‌نشیند. ساعت‌ها بهت‌زده بی‌آنكه چشم برگیرد، به نوشته‌ای كه قاب گرفته شده، چشم می‌دوزد. بلند می‌شود. خودش را تا پای دیوار روبرو می‌كشاند. در نگاهش هیچ چیزی را نمی‌شود خواند. راه كه می‌رود، بیشتر به یك شبح می‌ماند.

دست‌اش را به سوی قاب دراز می‌كند. لرزش محسوسی در انگشتان‌اش دیده می‌شود. به آرامی به شیشه‌ی قاب نوشته دست می‌كشد؛ از بالا به پایین، از راست به چپ. با انگشتان لرزان‌اش به كلمه‌ای اشاره می‌كند، خیره میشود. لب‌هایش می‌جنبد بی‌انعكاس هیچ صدایی. صورت‌اش را به شیشه می‌چسباند. در خودش مچاله می‌شود. كوچكتر شده است. انگار كه می‌خواهد فریاد بزند؛ دهان‌اش را چند بار باز و بسته می‌كند، و بی‌صدا چیزی را نامفهوم تكرار میكند.

شانه‌هایش می‌لرزد از هق‌هق گریه‌ای فرو خورده. دست‌اش از روی شیشه‌ی قاب می‌سرد، بی‌حس به دیوار تكیه می‌دهد. نمی‌تواند بایست. بی‌آنكه چشم از قاب و نوشته برگیرد. بی‌اختیار سر می‌خورد. در حال فرو افتادن، نگاهش رو به بالاست. فرو می‌افتد. می‌خواهد كه بلند شود. به دست‌هایش تكیه می‌كند. به سختی از زمین بلند می‌شود. قاب را از روی میخ دیوار بر می‌دارد، بوسه می‌زند. گونه‌های خیس‌اش را به شیشه‌ی قاب می‌چسباند، در بغل‌اش می‌گیرد و به آرامی تكان‌اش می‌دهد. انگار كه لالایی بخواند. با اندوه و آهنگین، نوشته‌ی قاب را می‌خواند. آرام و شمرده:

- ... در آخرین لحظه‌های عمرم شما را به خاطر می‌آورم و ... (٢)

قاب را رها می‌كند روی قالی. بلند می‌شود. راه می‌رود. از این سوی به آن سوی اتاق نشیمن، ساعت‌ها. تا از پای در آمده، بی‌رمق بنشیند در گوشه‌ای مچاله.

... راه كه می‌رود، انگار شبحی سیاه‌پوش است كه پای بر زمین می‌گذارد. بی‌وزن بی‌وزن. لاغر و تكیده.

پیراهن بلند، جوراب و روسری، به رنگ گیسوان بلندش، سیاه سیاه. تنها دو چشم درشت خیره به روبرو و هر از گاه نگاه‌های هراسناكی همراه با انتظار، بهت و ناباوری. دایم در اتاق نشیمن روبروی قاب نوشته می‌نشنید. مچاله، كز كرده، زل میزند به آن. دست‌هایش را دور زانوها قلاب می‌كند. چانه‌اش را به سینه فرو می‌برد. نگاه میكند، راست و مستقیم. خیره می‌شود مثل نگاه ثابت بی‌حس یك مرده. دیگر هیچ چیزی در نگاهش نیست نه هراس، نه بهت، نه انتظار.

در كنارش روی قالی، كتابی است. لای آن عكسی است رنگی، به اندازه‌ی یك كارت پستال. پرتره‌ی زیبای نوجوانی با لبخندی بر لب. در چشمانش چه اعتمادی! چهره‌اش سرشار از جوانی و نشاط. نمی‌شود دوست‌اش نداشت. دوست داشنی است.

بیشتر از چهار سال است كه این كتاب همدم اوست. در صفحه‌ی سوم كتاب با خودكار آبی‌ی كم رنگی نوشته شده:

برای دوست خوب‌ام: كامیار. امضا كرده است دوست تو: رحمان.

كتاب را بر می‌دارد، ورق می‌زند. پیدا میكند. نگاه می‌دوزد و می‌خواند:

كجا برم این غم؟ (٣)

كجا برم این غم؟

شب، سوگوار جوانی‌ی توست

كاكل‌ات خونین است، مدیار.

كجا برم این غم؟

مویه‌ی خواهران‌ات، جوان‌ام!

خواهران‌ات، دختران بیابان، به مویه، موی بر می‌كنند؛

پیرهن می‌چاكند؛

روی به ناخن می‌خراشند.

بر كناره‌ی رودهای تشنه، دختران كلیدر، به غماوازی

نرم، سوگوار راه می‌سپرند،

جوانمرگ من!

كاكل‌ات خوانین است، مدیار.

كجا برم این غم؟

***

امشب به چه می‌اندیشد. این آرام بی‌قرار؟ به دیوار سلول تكیه داده. یك برگ كاغذ و یك خودكار بیك آبی در كنارش در كف سلول. به كاغذ و خودكار نگاه می‌كند. با خودش سخن می‌گوید، در سكوت واگویه‌ای در حضور ذهن: ... شب تلخ و غریبی ست. عبور شتابناك لحظه‌های بی‌وقفه. این لحظه‌ها در كجای زمان جاری‌اند كه با عبور از زمان پنهان شده در من می‌گذرند بی‌هیچ ردپایی از خود، هرگز این‌گونه به گذر لحظه‌ها نیندیشیده بودم. از این عبور بی‌وقفه وحشت‌ام می‌گیرد.

چقدر دل‌ام می‌خواهد امشب، شب بی‌پایان عالم باشد. شب در لحظه‌ها و همه‌ی لحظه‌ها در شب می‌گذرند، شب در لحظه، لحظه در شب. در چرخه باز می‌گردند دوباره به تكرار بی‌آنكه به صبح بپیوندند. ...

سرد است. سردم می‌شود. قلب‌ام با لحظه‌ها همزمان می‌تپد و با تپش ناموزون‌اش به هراس‌ام می‌افكند. چرا اینقدر تند می‌زند لعنتی! ... چرا نمی‌توانم جز به این شب و لحظه‌هایش و عبور این لحظه‌های لعنتی به چیز دیگری فكر كنم؟

مگر همه چیز در این شب و لحظه‌هایش خلاصه شده است! مگر دنیا، چیزی جز شب و لحظه‌هایش در این چهاردیواری بتونی چیز دیگری نیست؟

... چشمان‌اش! این چشم‌ها چقدر آزارم می‌دهند: دست از سرم بر نمی‌دارند. چرا باید امشب به این چشم‌ها فكر كنم!؟ چشم‌هایش، وقتی كه می‌خندد به پنهای صورت، چقدر دوست داشتنی است. لب كه باز  می‌كند انگار با چشم‌هایش حرف می‌زند:

- داداش، داداش! خودش را كه بغل‌ام می‌اندازد، دست به موهایم می‌كشد. خودش را لوس می‌كند. گونه‌اش را به صورت‌ام می‌چسباند، نرم و ترد است. ذوق‌زده و با هیجان می‌گوید:

- داداشی نازم! داداشی خوشگل‌ام! كجا بودی؟ مرا می‌بوسد و طبق عادت همیشگی صورت‌ام را میان دو دست كوچولویش می‌گیرد و می‌خندد به پنهای صورت.

... وقتی كه بشنود چه خواهد كرد؟ چشمان‌اش چه حالتی خواهند داشت؟

آخرین باری كه او را دیدم، یك ماه پیش بود. تنها به او اجازه‌ی ملاقات داده بودند. هاج واج بود. منگ بود. رنگ پریده، وحشت زده. نگاهش چیز دیگری بود. دیگر با چشمان‌اش نمی‌خندید. آن حالت همیشگی در نگاهش نبود.

فقط نگاهم می‌كرد. یك كلمه هم نگفت. نوازش‌اش كردم، به گیسوان بافته‌اش دست كشیدم.

در بغل‌ام گرفتم، بوسیدم‌اش، حال‌اش را پرسیدم. انگار برایش غریبه بودم. فقط نگاهم می‌كرد و هیچ نمی‌گفت.

... وقتی كه بشنود چه فكر خواهد كرد! چشمان‌اش چه حالتی خواهند داشت؟

... امشب، باید بنویسم. خودكار آبی‌ی بیك و یك برگ كاغذ. از سفیدی این برگ كاغذ وحشت دارم.

روزی كه كتاب "تیرباران شدگان" را می‌خواندم هرگز فكر نمی‌كردم من نیز بنویسم. راستی فردا چگونه روزی است؟

... آفتاب مثل همیشه سر خواهد زد. غنچه‌ای خواهد شكفت. نوزادی به دنیا خواهد آمد. پرنده‌ای تخم خواهد گذاشت آب زلال و جاری، جریان خواهد داشت. باد خواهد وزید. و گیسوان دختری را آشفته خواهد كرد. باران خواهد بارید چتری باید خرید. مردانی خسته، شاید بی‌هیچ احساسی از اندوه یا نفرت، باز هم زمین را برای گور تازه‌ای خواهند شكافت. ... زندگی جریان خواهد داشت بی‌شك! روز خواهد رفت و شب باز خواهد گشت؛ و عبور لحظه‌ها در نیمه‌های شب، جز معنای خود معنای دیگری نخواهند داشت كه اینك برای من دارند.

گذر لحظه‌ای از پی لحظه‌ای دیگر بی‌بار هیچ معنایی ...

 

... چه كسی این نوشته را برای بار اول خواهد خواند؟ چه كسی یا كسانی حضور دارند؟ مادرم؟ خواهران‌ام؟ خواهر كوچك‌ام: نوشین؟

چگونه خواهد خواند؟ آن كسی كه می‌خواند چه احساسی خواهد داشت! غمگین و گرفته و بغض‌آلود خواهد خواند؟ آیا تظاهر نمی‌كند؟ مرا می‌شناسد؟ سطر، سطر كه به پایان نوشته نزدیك می‌شود، رنگ چهره‌اش تن صدایش، آیا تغییر خواهد كرد؟ چگونه تمام خواهد كرد؟ نام‌ام را در پایان نوشته خواهد خواند؟ نوشته را كه تا می‌كند تا بگذارد روی قالی در كنارش آیا دستان‌اش خواهد لرزید؟ و یا نوشته را به آرامی روی فرش خواهد گذاشت و سرش را پایین می‌اندازد و سكوت می‌كند؟ به چه می‌اندیشد در سكوت‌اش؟ اندوه چه ابعادی خواهد داشت؟ آیا خواهر كوچك‌ام چیزی خواهد فهمید؟

: داداش‌ام چرا اینجوری خداحافظی كرده؟ مگر برنمی‌گردد! كجا رفته است؟

حتما اشك در چشمان‌اش حلقه می‌بندد. سرش را میان دستان كوچولویش پنهان كرده در گوشه‌ی اتاق نشیمن كز می‌كند. چه كسی می‌خواند این نوشته را؟ آیا می‌تواند دریابد آرزوی شبی طولانی را. به درازای عمر عالم بدون هیچ سحری در راه؟

احساس می‌كنم كلمه‌ها چه بیهوده و بدقواره و زشت‌اند. باید با این كلمه از حضور بی‌وقفه در گذر لحظه‌ها بنویسم. چرا باید بنویسم؟ راستی چه دارد بر من می‌گذرد. اگر این كوبش لعنی قلب‌ام نبود، چه خوب می‌شد. شاید تحمل‌اش آسان بود. دست چپ‌ام را می‌گویم. به شدت درد گرفته است. دیگر عفونت دست‌ام در این لحظه‌ها چقدر بی‌معنی است. آنتی بیوتیك با عفونت چه رابطه‌ای می‌تواند داشته باشد؟ آیا می‌توانم به دستی كه دیگر عفونت نداشته باشد فكر كنم؟ چه رابطه‌ای بین درد دستم و چهره‌ی او وجود دارد؟ دل‌ام نمی‌خواهد امشب را حتی یك لحظه هم به او فكر كنم. نمی‌شود. درد كه به سراغ‌ام می‌آید، او نیز حضور دارد و دست از سرم برنمی‌دارد.

: اگر توبه كنی و قول همكاری بدی و ثابت كنی كه از اعمال كثیف گذشته‌ات بر گشته‌ای با یك درجه تخفیف ابد خواهی گرفت و ...

... راستی به چه فكر می‌كند؟ فردا و فرداها دیگر چندین و چند بار این كلمات را تكرار خواهد كرد:

- اگر توبه كنی و قول همكاری ...

باز صدای تیك‌تاك این لعنتی مرا به گذر لحظه‌ها بر می‌گرداند. چه بیهود می‌تپد. شاید برای انكار بودن من در خودش چنین بی‌تابانه به فریاد است.

درد امان نمی‌دهد. دست‌ام تیر می‌كشد تا نوك انگشتان‌ام. دردناك است. چقدر سرد است. سردم می‌شود. چرا اینقدر سرد است. دندان‌هایم بهم می‌خورند. می‌لرزم. ...

***

این روزها كه در اتاق نشیمن می‌نشیند یا كه راه می‌رود یك ریز حرف می‌زند با چه كسی؟ بی‌مخاطب و با مخاطب. فرقی نمی‌كند. روبرویت كه بنشیند تو باشی یا نباشی باز هم فرق نمی‌كند. گویی می‌خواهد تاوان این همه سال سكوت را یك جا بپردازد. نگاهت كه می‌كند نه برای تو، با خودش سخن می‌گوید:

این قاب چوبی  رهایم نمی‌كند. از من چه می‌خواهد: دوگانه‌ام. هم می‌خواهم رها بشوم و هم نمی‌خواهم. این كلمه‌ها، جمله‌ها، این نوشته. چشم‌هایم را كه می‌بندم باز هم حضور دارند، روشن و شفاف، درست همان طور كه در قاب روی دیوار جا گرفته‌اند. من نمی‌خوانم. می‌خواهم بخوانم. دهانم باز شود. لب‌هایم می‌جنبند بی‌هیچ انعكاس صدایی. اوست كه می‌خواند. این اوست، خودش ایستاده روبرویم، قامت‌اش بلندتر به نظر می‌رسد. رعنا و كشیده، دست به طره‌ی زلف طلای‌اش می‌كشد. لبخندی بر لبان‌اش. در چشمان‌اش پرسان و نگران، غم ناشناخته‌ای لانه كرده است. به چه فكر می‌كند؟ چقدر چهره‌ی مهربان‌اش تودار است. جوان‌ام زیباتر شده است، نه؟ صدایش، صدایش چقدر زلال و شفاف است با بغض و آمیخته با حسرت. همین طور كه می‌خواند. می‌بینم پیر می‌شود، پیر می‌شود. لحظه به لحظه موهایش، چهره‌اش، دست‌هایش، صدایش، آرام آرام تغییر می‌كند. خودش هم انگار این را احساس می‌كند. لحن صدایش نیز كاملا تغییر كرده است. آه، این چندمین بار است این تكرار. در خواب با كابوس‌هایم، در بیداری و فكرهایم در نوشته‌ی قاب روی دیوار، به دور و برم نگاه می‌كنم و نشانه‌هایش را می‌جویم. ...

... من نمی‌خوانم، خودش می‌خواند و هر بار لحن صدایش به گونه‌ی دیگری است. گاهی خسته. گاهی اندوهناك، گاهی با حسرت، گاهی خشك و زنگ‌دار. انگار دو فلز سخت را به همدیگر بسابی. ترسناك می‌شود. غم پایان عالم را در چشمانش می‌خوانم. كم دیده‌ام با لبخندی بخواند. گاهی سعی می‌كند. اما من فریب نمی‌خورم. با چهره‌اش هم‌خوانی ندارد. مثل اینكه می‌فهمد كه من باور نكرده‌ام غمگین رها می‌كند، صدایش بر می‌گردد به اندوه به نگرانی، دلشوره. انگار نگران تمام شدن نوشته است. هزار بار، بیش از هزار بار است كه در این لحظات پایانی نوشته‌اش، در دلهره‌اش شریك می‌شوم قلب‌ام می‌خواهد جاكن شود. دلم نمی‌خواهد به پایان برساند. هر بار كه شروع به خواندن می‌كند، شب است، درست نیمه‌های شب. چه صبح، چه ظهر چه عصر، چه شب. فرقی نمی‌كند. زمان شب است. نیمه‌های شب، صبح لعنتی، صبح لعنتی ...

... این كتاب: این كتاب از جان‌ام چه می‌خواهد؟ می‌خواهم كنارش بگذارم. فراموش‌اش كنم یا در جایی گم و گورش كنم. نمی‌توانم. هر روز بی‌اختیار بر می‌دارم و نگاهش می‌كنم. ساعت‌ها فقط نگاه می‌كنم. ته گنجه‌ی دیواری كه در آن "اوركت"ش آویزان است. قایم‌اش می‌كنم و باز بی‌اختیار می‌نشینم روبروی قاب كلمه‌هایش روی دیوار ... می‌ترسم، می‌ترسم، از چه؟ از چیزی كه خودم هم نمی‌دانم. می‌ترسم. از سكوت، از صدا. از صدا و از سكوت. از صدای گریه‌ی بچه‌ی همسایه‌ی بغلی در نیمه‌های شب. از صدای آژیر آمبولانس. از شب، از شب می‌ترسم. از نیمه‌های شب. از دم دمه‌های صبح. ...

كتاب كه كنارش نیست، احساس پوچی، تنهایی و دلهره می‌كند و همه‌اش به این كتاب فكر می‌كند. به طرف گنجه‌ی دیواری می‌رود. به آرامی برش می‌دارد. مثل یك ظرف كریستال قیمتی بسیار نازك، ظریف و شكستنی. روی جلدش كه دست می‌كشد، انگار دست‌اش سر بخورد از روی پوست بدن‌اش. از سر شانه‌ها رو به پایین توی آب ولرم طشت پلاستیكی. صابون كه می‌زند، بدن‌اش لیز لیز می‌شود. دست كوچولویش را شلپ، شلپ توی آب طشت می‌كوبد با خنده نگاه‌اش می‌كند. دست كه می‌زند. جاجای بدن‌اش. كتف، گلو، روی قلب، شكمش، دست چپ‌اش، سوراخ‌هایی كوچك دهان باز می‌كنند. خون فواره می‌زند. طشت قرمز می‌شود. دست‌هایش را در آب خونین فرو می‌كند. آب خون‌آلود را توی كفچه‌ی دستان كوچك‌اش می‌گیرد با تعجب نگاه می‌كند و هراسناك به او چشم می‌دوزد. فقط نگاه می‌كند بی‌آنكه لب باز كند یا چیزی بگوید.

چند بار تكرار شده است؟ هزار بار مرده است به تكرار ... در رویا و بیداری.

كتاب را بر می‌دارد. عكسی را كه لای صفحه‌ای نشان گذاشته است بر می‌دارد و روی قالی می‌گذارد. عكس چه هماهنگی عجیبی دارد با زمینه‌ی گل و بوته‌ی قرمز رنگ یك دست طرح قالی! احساس می‌كند كه ذره، ذره با تار و پود طرح قالی در هم می‌آمیزد. یكی می‌شود. درست مثل اینكه در هم و با هم بافته شده‌اند. با زمینه یكی شده است. عكس كی بافته شده است؟ در كجا؟ چه كسی یا كسانی بافته‌اند؟ از چه زمان در كف این اتاق پهن شده است؟ هیچ چیزی را به خاطر نمی‌آورد. می‌خواهد چیزی را از متن كتاب بخواند. گویی این اوست كه با لب‌های بسته، از متن گل و برگ قرمز رنگ قالی می‌خواند. گرفته و اندوهناك. حیران مانده است! دلش می‌خواهد گریه كند. نمی‌تواند. فقط نگاه می‌كند. به صدا گوش می‌سپارد. صدایی از دور دست كه می‌خواند:

- كاكل‌ات خونین است، مدیار.

كاكل‌ات خونین است، مدیار.

كجا برم این غم؟

***

-------------

١) نام داستان وام گرفته از مصرح اول شعر "شب" بهروز سیمایی.

٢) جمله‌ی آغاز عین وصیت‌نامه‌ای‌ست كه ۵ ساعت قبل از تیرباران نوشته شده.

٣) بخشی از شعرگونه مرثیه‌ای كه "گل محمد" در مرگ "مدیار"، واگویه می‌كند. جلد اول كلید.

تیر ماه ١٣٧٣