در بند اوین

به نقل از کتاب "نه زيستن نه مرگ " نوشته ايرج مصداقي

 

 


 


 

هنگامی که شهروندان یک جامعه پیوسته نگران و چشم به راه این اند که مورد تفتیش و بازرسی و بازجویی مأموران و مفتشان دستگاه امنیتی قرار گیرند، وقتی که همیشه با فکر دستگیرشدن و مورد شکنجه و آزار و اذیت قرار گرفتن درگیرند و هیچ امنیتی را در رابطه با جان و مال خود و بستگان شان احساس نمی کنند، زمانی که گمان میدارند خبرچینان و ارگان های جاسوسی شناخته و ناشناخته ی رژیم، به هرگامی که بر می دارند و هر سخنی که بر زبان می رانند، چشم دوخته و گوش سپرده اند، وقتی که احساس می کنند کوچک ترین غفلت می تواند به یک عمر پشیمانی بدل شود و یا سرنوشتی شوم را برایشان رقم زند، آرام- آرام اعصاب ها فرسوده گشته و تاب و توانها رو به تحلیل میرود.

بند ۲ اتاق دو بالا؛ امکانات محدود؛ بازجویی؛ نشان دادن آدرس؛ چاپخانه ی مخفی؛ عذاب وجدان؛ سرگرمی های زندان؛ رفتار پاسداران و...

دلم دهکده مه گرفتهایست

ایستاده بر ستیغ کوه

به زیر باران و برف دی

در دهلیزها طبالان عاشقند

که در کمین زمستان و شباند.

و در دامنه آنچه میبینی باغ شقایق نیست.

آنان پلنگان خستهاند

که به خواب سرخ خفتهاند بی کفن و دفن

آه، ای سیل سرخ و برف بهمنی !

پس کی مرا به دامنهای میبری؟

تا بخوابم کنار یار

همچون شقایقی میان باد، بی کفن و دفن

۱

حدود ده روزی از دستگیری ام می گذشت که بازجویم، محمدی حکم بازداشتم را داده و فرمان انتقالم به بند را صادرکرد. تازه متوجه شدم تاکنون جزو آمار زندان نبود ام و در صورتی که زیر شکنجه و یا به هر دلیلی کشته می شدم، حتا به طور ظاهری نیز مسئولیتی متوجه ی آنان نبود. چرا که حکم بازداشتی برای من صادر نشده بود و به لحاظ حقوقی در اوین به سر نمی بردم و در صورت مراجعه به بایگانی نیز نامی از من در آن جا موجود نبود.

قبل از ورود به بند، توسط پاسداری به نام حامد معروف به "حامد ترکه" که بعدها بازجوی شعبه ی شش (ویژه گروه های مارکسیستی) شد، مورد سؤال و جواب قرار گرفتم. وی به غایت بی رحم بود. در سال ۱۳۵۹ یک زندانی را در ارومیه، در زیر شکنجه به قتل رسانده بود و برای این که آب ها از آسیاب بیافتد، او را به تهران منتقل کرده بودند. حامد مدتی در بندهای اوین به شغل افسر نگهبانی مشغول بود ولی به سرعت، به تخصص و دنائت و بی رحمی او نیاز پیدا کردند و به همین دلیل دوباره حکم قضایی و بازجویی را دریافت کرد و به کار در شعبه های بازجویی پرداخت. حامد بعد از پرسیدن نام و نام خانوادگی و اتهام می پرسید : هواداری؟ و سپس میپرسید : هواگیری شدی؟ و منظورش این بود آیا مورد شکنجه واقع شده ای یا نه. بعدها از بچهها شنیدم یک زندانی به نام شمس الله را که از بیماری روانی رنج میبرد، وسیله ای برای فروکش کردن جنون حیوانی خود قرار داده و از انجام هیچ جنایتی در حق او کوتاهی نکرده بود. بارها وی را به تخت زنجیر کرده و مورد ضرب و شتم شدید قرار داده بود. ظاهرا شمس الله بعد از یکی از همین ضرب و شتم ها و هنگامی که به اتاق بازمی گردد، در میان بچه ها جان می سپارد. کسانی که در اثر شکنجه پاهایشان از وضعیت اسفناکی برخوردار بود، به اتاق مسجد منتقل میشدند. افرادی که از تجربه کافی برخوردار بودند، تلاش می کردند هنگام رسیدن به زیر هشت، به گونه ای راه روند که نگهبان ها متوجه وضعیت وخامت بار پاها یشان نشوند و آنها را به اتاق سابق شان منتقل کنند. کسی از رفتن به "اتاق مسجد" که مخصوص افراد شدیداً شکنجه شده بود، استقبال نمی کرد. هم امکانات اتاق کم تر بود و هم حساسیت نگهبانان روی آن بیش تر. مهم تر این که هرکسی با اتاق سابقش و افراد آن انس گرفته بود و از محیط جدید، آن هم در آن شرایط استقبال نمی کرد.

به مجرد ورود به اتاق دو بالا، متوجهی حضور اسماعیل جمشیدی شدم. این خود به من دلگرمی و دلخوشی می داد. می دانستم چند روز قبل از من دستگیر شده است. ولی از کم و کیف پرونده اش تا آن موقع بی اطلاع بودم. جز یک سلام و علیک کوتاه، نیازی به تعجیل در گفت و گو با هم را ندیدیم. اسماعیل به علت شکنجه، کلیه هایش دیالیز شده بود و تازه از بهداری به اتاق منتقل شده بود. شب، برایم تعریف کرد که چندین بار زیر شکنجه، پاسداران را به سر قرارهای غیر واقعی برده و هر بار با خوردن قسم و آیه قول می داده که این بار راستش را می گوید و آن ها را سر قرار واقعی می برد. به همین دلیل فشار زیادی روی او وارد کرده بودند. اسماعیل بالاخره موفق شده بود که نگذارد ضربه های وارده از شاخه ی آنها بالاتر رود. تمامی بچه های شاخه ای که اسماعیل مسئولیت آن را به عهده داشت، دستگیر شده بودند. بازجویان تمام تلاش شان این بود که به رده های بالای اسماعیل دست یابند.

اسماعیل گفت : در آخرین بار به شدت هوس کشیدن سیگار کرده بودم. به بازجویم گفتم : راستش، علامت "سلامتی" قرار این است که من سیگاری روشن در دست داشته باشم تا سوژه ی مورد نظر به من نزدیک شود. آنان چاره ای جز پذیرش ادعایم نداشتند و به همین منظور سیگاری آتش زده و به دستم دادند؛ نمی دانی چه حالی کردم؛ تا به حال هیچ سیگاری به من این قدر لذت نداده بود ! ولی لذت آن را بعد از پی بردن به ترفندم از دل و دماغم در آوردند، طوری که کارم به بهداری و تخت دیالیز کشید. همیشه رفتن به قرارهای ساختگی ختم به خیر نمی شد. گاه رفتن به این گونه قرارها موجب به وجودآمدن صحنه های دردناکی نیز میشد. از جمله "عباس- ر" برای فرار از زیر بار شکنجه، پاسداران را به یک قرار ساختگی برده بود. ولی از بد روزگار علی سرابی یکی دیگر از هواداران فعال مجاهدین در محل حاضر شده و به این ترتیب موجبات دستگیری او فراهم شده بود. موقعیت ام را برای اسماعیل تشریح کردم و از او خواهش کردم چند مورد را آن طور که من گفته بودم، در بازجویی تصدیق کند. در حالی که می خندید، مرا در آغوش گرفت و گفت : مطمئن باش همانگونه عمل میکنم و مشکلی پیش نخواهد آمد. اسماعیل یک دنیا صداقت و پاکی بود. تا به خود آمدم، خودم را در کنار پنجرهی اتاق یافتم. دورتا دور بند، تپه های اوین قرار داشت. در واقع بند در میان دره ای بنا شده بود که فرار از آن را غیرممکن میکرد. بالای پشت بام پاسداری در حال نگهبانی بود. بیاختیار به یاد سالهای قبل از انقلاب افتادم که در باغ یکی از دوستانم در اوین، شاهد رنج ومشقتی بودم که خانواده های زندانیان در سایه ی دیوار بلند زندان اوین می کشیدند. هیچ گاه فکرش را نمی کردم که چند سال بعد، خودم ساکن آن جا خواهم شد و خانواده ام یکی از همین منتظران در سایه ی دیوار بلند زندان اوین خواهند بود. خاطرات گذشته مانند فیلمی، در یک لحظه از پیش نظرم گذر کردند. زندانیان اتاق های طبقه ی اول در هواخوری بودند. جلال کزازی و شهریار حکیمی را در میان آن ها دیدم. از دستگیری شهریار اطلاعی نداشتم. نمی دانستم از دیدنش در آن جا خوشحال باشم یا ناراحت. در این بین یکی از کسانی را که در زندان "پل رومی" و دستگری اولم هم سلولم بود، دیدم. یادآوری وضعیت او بسیار دردناک بود. شب عروسی اش پای سفره عقد دستگیر شده بود. او میگفت : بعد از مدت ها مخالفت خانواده ی همسرم به عقد هم درآمدیم. در واقع همسرم تنها به پشتوانه ی من برخلاف رضایت خانواده اش تن به این ازدواج داد. او توسط کمیته ی محل دستگیر شده و معتقد بود مأموران کمیته می توانستند این کار را زودتر انجام دهند و یا در موقعیت دیگری او را دستگیر کنند ولی به عمد این کار را در شب عروسی اش انجام داده بودند تا او را تحت فشار بیش تری قرار دهند. او در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، برایم تعریف کرد : وقتی مرا از خانه خارج می کردند همسرم در حالی که آرام می گریست، گفت : مواظب خودت باش، خواهش می کنم کاری کن که زودتر برگردی. از گفتار او به هیچ وجه چنین برداشتی نمی کردی که همسرش خواستار انجام عمل خلافی از سوی او شده باشد. او تنها تمایل قلبی اش برای بازگشت همسرش را بیان کرده بود

 

 

۲

علیرضا جعفرزاده را درکنارم دیدم. در زمان شاه، علیرغم آن که سنی نداشت به پانزده سال حبس محکوم شده بود. در بازجویی گفته بود که خط مجاهدین بعد از ۳۰ خرداد را قبول نداشته و به همین دلیل از آن زمان به بعد با این تشکیلات ارتباطی نداشته است. از متهمان ۲۰۹ بود که به شدت شکنجه اش کرده بودند. ناخن های پایش چرک کرده بودند و دائم آنتیبیوتیک مصرف می کرد. تقریباً اکثر روزها روزه بود. با پایان یافتن بازجویی هایش، تازه از سلول انفرادی ۲۰۹ به آن اتاق منتقل شده بود. در حالی که کنار پنجره ایستاده بود، ناگهان به گذشته نقبی زد و پنجرهای را نشان داد و گفت : زمانی مسعود و موسی در آن سلول بودند. بعد سلول صفر قهرمانی را نشان داد. از خاطراتش در بند ۲ گفت و پنجرهی سلولی را نشان داد که روزی برای اولین بار، ترانهی "مینای شکسته" را که خواننده معروف مرضیه آن را خوانده بود، از طریق آن شنیده است. کاملاً مشخص بود که ناگفته به چه می اندیشد؟ او در این میان تنها نبود ولی می توانستم احساس او را از بازگشت به اوین و همان بندی را که سابقاً در آن بوده، حدس بزنم. تقریباً هیچ کسی فکر نمیکرد به این سرعت، شرایطی بسیار وحشتناکتر از گذشته بر سرتاسر ایران حاکم شود. آنان که روزی شعار تبدیل اوین به موزهای از جنایات شاه را میدادند، با سبوعیتی بی نظیر در تاریخ معاصر، جنایتهای شاه و ساواک را فراموش کرده و اوین را، در ابعادی بسیار بزرگتر، به کشتارگاه انسان تبدیل کرده بودند. علیرضا سرنوشت غمانگیزی داشت. بعدها شنیدم، روزی نیروهای کمیته به دنبال دست یابی به یک خانهی تیمی، اشتباهی به منزل او حمله کرده و مادر و همسرش را کشته بودند و یا یکی از آن ها را کشته و دیگری را زخمیکرده بودند (نمیدانم تا چه حد این داستان واقعیت دارد) و به همین دلیل وی را آزاد کردند ! روزی علیرضا تعریف میکرد که در زمان شاه بازجویان از پیچیدگی خاصی برخوردار بودند و با دیدن متهم حدس میزدند در چه حال و هوایی است و حتا از قبل می توانستند حد استقامت زندانی در برابر ضربات کابل را پیش بینی کنند. گاهی با یک نگاه پی میبردند که فرد چیزی در چنته ندارد. او این توضیحات را در مقام مقایسه بین بازجویان کارکشته ساواک و بازجویان مبتدی اوین می داد. بعدها در اثر آموزشهای شکنجه گران و بازجویان شاه، شکنجه گران خمینی نیز به پیشرفت های شگرفی نائل شدند. حمید یاوری، که در موج دستگیری های گسترده ی سال ۶۰ دستگیر شده بود، با سادگی و افسوس هر چه تمام تر گفت : نمی شود چند تا از آن بازجوها را استخدام کنند تا با دیدن ما پی ببرند که ما هیچ کاره ایم و آزادمان کنند؟ پیشنهاد وی جدی بود هر چند حاوی طنزی تلخ.

۳

شرایط بسیار سختی در اتاق حاکم بود. در حدود ۷۰ نفر در یک سلول ۳۶ مترمربعی بودیم. و این درحالی بود که گاه بیش از ۱۰۰.نفر نیز در همین سلول ها به سر برده بودند. طول سلول شش متر و عرض آن نیز شش متر بود. موقع خواب، افراد در چهار ردیف می خوابیدند. یعنی هر ردیف کم تر از یک متر و نیم جا داشت و این باعث می شد که پای افراد هر ردیف، در زیر بغل افراد ردیف رو به رویی قرار گیرد. افراد مجبور بودند که بصورت تیغی و کتابی بخوابند. مسئول خواب ملزم به جا دادن همه ی افراد جهت خواب بود. یک تخت سه طبقه نیز در گوشهی اتاق بود که ۹ نفر روی آن می خوابیدند، سه نفر روی هر طبقه تخت. من نیز یک بار شانس خوابیدن روی تخت نصیبم شد؛ به خاطر وخامت جسمی، به مدت دو شب روی تخت خوابیدم. از آمدنم به اتاق هنوز چیزی نگذشته بود که متوجه شدم، محمد باقر ذاکری نیز هم اتاق مان است. بلافاصله به یاد مادرش، سکینه محمدی اردهالی، افتادم که چندی قبل اعدام شده بود. با اندکی پرس و جو متوجه شدم باقر از آن بی خبر است. نمیدانستم موضوع را چگونه با وی در میان بگذارم. صلاح دیدم این کار را علیرضا جعفرزاده انجام دهد. باقر با شنیدن خبر اعدام شدن مادرش، بلافاصله به نزدم آمد. هر چه در این مورد می دانستم، برایش گفتم. و بعد خبر دستگیری برادر بزرگش، محمود ذاکری را تعریف کردم. یکی- دو روز از موضوع فوق نگذشته بود که تلویزیون زندان مصاحبهای را پخش کرد که در آن زهرا بخارایی، حوریه ذاکری و دختر مادر شادمانی به نقد تفکرات گذشته شان پرداختند و به ویژه دو نفر اول از اعدام برادر و مادرشان دفاع کردند. باقر با دیدن خواهرش بر صفحه ی تلویزیون و تأیید حکم اعدام مادرش توسط او، دچار پریشانی شدیدی شده بود. خوشحال بودم از این که باقر، قبل از دیدن این فیلم از اعدام مادرش آگاه شده بود. نمی دانم اگر این خبر را ناگهان از زبان خواهرش، آنهم به آن طرز فجیع و آزاردهنده در مصاحبه ی تلویزیونی می شنید، چه حالی پیدا می کرد و چگونه می توانست این همه را تاب آورد.

۴

دو روز بعد مرا برای بازجویی صدا زدند. دل توی دلم نبود. انگار خبر بدی را گواهی می دادند. بزودی متوجه شدم که می خواهند از طریق من، حسین جهانگیری را دستگیرکنند. در بازجویی هایم چیزی از شهادت او نگفته بودم. میخواستم هم چنان به دنبال او بگردند و تا آن جا که مقدورم بود، انرژی شان را هرز دهم. گفتم : تنها آدرس خانه اش را می دانم. مرا به همراه گروه ضربت اوین راهی خانه ی حسین و چند آدرس دیگر کردند.

ابتدا بدون این که بگویم امیر دستگیر شده است و او را در اوین دیده ام، آنها را به سوی دکهی امیر بردم. در راه چند سؤال راجع به محل مورد نظر و موقعیت آن کردند تا به گونه ای عمل کنند که مرغ از قفس نپرد. بعد از چند پرسش در این مورد و گرفتن پاسخ، انگار که سطل آب سردی روی شان ریخته باشند، به سرعت از آن جوش و خروش اولیه افتادند. متوجه شدم این ها همان تیمی هستند که چند روز قبل دکه را غارت کرده و امیر را با خود برده بودند. به روی خودم نیاوردم. با ایما و اشاره با هم صحبت می کردند. از برخوردشان معلوم بود که مأیوس شدهاند و چیزی دست گیرشان نخواهد شد. از دور وقتی متوجه شدند محل مزبور همان جایی است که چندی قبل حمله کردهاند، مسئول شان به راننده گفت : دور بزن ! و با خشم و چشم غره مرا نگاه کردند.

سپس با راهنمایی من به خانه ی حسین جهانگیری رفتیم. در آن جا هم چیزی نصیب شان نشد. تلاش کردم متوجه ی فعالیت برادر کوچک تر حسین نشوند. عاقبت او در سال ۱۳۶۱ دستگیر شد و چند سالی زندان بود و در سال ۱۳۶۴ از زندان آزاد شد. بعد از آنجا، به خانه ی سهراب رفتیم که از قبل می دانستم خالی است. در بازجویی در رابطه با آدرس خانه ی حسین(معروف به حسین بافنده) نیز از من پرسیده بودند. ولی از آن جایی که از سرنوشت او اطلاعی نداشتم، گفته بودم آدرس خانه اش را بلد نیستم. آدرسهای بچه هایی را که از لو رفتن شان خبری نداشتم، نداده بودم. به هر حال با ضرب و شتم مرا به اوین بازگرداندند. بعدها متوجه شدم حسین و سهراب دستگیر شده بودند ولی ما را با هم رو به رو نکردند. شاید پیش از دستگیری من اعدام شده بودند و یا ...

 

 

۵

بعد از ظهر همان روز، مرا با "م- گ" رو به رو کردند. از او خواسته بودند که روی من کار کند. پس از دستگیری، این اولین باری بود که او را می دیدم. لبخندی بر لبان داشت و می گفت : تلاش من این است که تمام افرادی را که می شناسم به این جا بیاورم تا مبادا دست به عملیات های نظامی بزنند و برای همیشه "راه نجات" را به روی خودشان ببندند. گویی افراد یک چیزی هم بابت لطفی که کرده بود به او بدهکار بودند. گفتم : از کجا میدانی که طرف فعالیت را رها نکرده و به زندگی عادی نپرداخته است؟ مانند من که داشتم زندگی عادی ام را می کردم ولی امروز اینجا هستم و بایستی منتظر مرگ باشم؟ پاسخی نداد. گفتم : فکر می کنی راه فراری برای تو باقی است؟ خام خیالانه گفت : من حداکثر به ده سال زندان محکوم می شوم که آن هم مطمئناً پس از چندی شکسته خواهد شد. با بی تفاوتی گفتم : ولی من امیدی به آینده ندارم و فکر میکنم اعدام خواهم شد. آرامش عجیبی داشت و چنان با اطمینان و اعتماد به نفس حرف می زد که گویی حکم آزادی اش را هم دیده است. از من میخواست به راه او رفته و کمال همکاری را برای نجات جان بچه ها، داشته باشم ! با این که می دانست ردی از حجت و منصور ندارم، باز می خواست که در دستگیری آن ها بازجویان را کمک کنم. عصبانی شده و در حضور بازجو فریاد زدم : خودت بهتر میدانی که من هیچ ردی از آن ها ندارم و تنها یک هفته در آن تیم بودم و فقط یک بار حجت را دیده ام و تازه نامش را نیز به خاطر نمی آوردم. چرا بی خودی پای من را به میان می کشی؟ واقعاً هم هیچ اطلاعی نداشتم و او بی خود پاپیچم شده بود. درهمین حال، گویی ناگهان چیزی به خاطرش آمده باشد، گفت : راستی قضیه ی اعلامیه ها را گفتی؟ هنوز یادم نمی آمد راجع به چه چیزی صحبت میکند و گیج بودم. گفت : اعلامیه هایی که مغازه ی الدوز بود؟ حتا نام مغازه را هم فراموش کرده بودم. سریع به خود آمدم و گفتم : چیز خاصی نبود. خودت بهتر می دانی که تنها چند تا اعلامیه بود که در آن جا گذاشته بودند که آن هم با مخالفت صاحب مغازه رو به رو شده بود.

۶

موضوع اعلامیه ها برمی گشت به تیرماه ۶۰. به همراه مهدی مهرمحمدی که در زندان به مهدی اوراقچی معروف بود، تعداد زیادی اعلامیه را بار وانت کرده و از تعمیرگاهی که متعلق به پدرش بود و در خیابان ری قرار داشت، به مغازه ی یکی از هواداران در خیابان نبرد در شرق تهران، انتقال داده بودیم. از آنجایی که آن محل مناسب نبود، قرار شد دنبال جایی بگردیم تا هرچه زودتر اعلامیه ها را به آن جا منتقل کنیم. چندی نگذشت که مهدی از طرف صاحب مغازه، برای انتقال اعلامیه ها، به شدت تحت فشار قرار گرفت. و همین باعث شد که وقتی "م- گ" را تصادفی در خیابان دیدم، موضوع انتقال اعلامیه ها به محل دیگری را با او در میان بگذارم. قرار شد کمکم کند. اشتباهی که مرتکب شدم این بود که در خاتمه گفتم : اگر محلی که پیدا می کنی، همان حوالی محله تان باشد بهتر است، چون اعلامیه ها در مغازه ی الدوز درحوالی خیابان نبرد است و نقل و انتقالش راحت تر خواهد بود. و این همه ی اطلاعاتی بود که "م- گ" از قضیه ی اعلامیه ها داشت. برای من حیرت آور این بود که "م- گ" برای نجات خودش، حتا از همین اطلاعات اندک هم نتواسته بود بگذرد !

به هر حال "م- گ" کمکی در انتقال دادن اعلامیه ها نکرد و چندی بعد مجبور شدم آن ها را به همراه مهدی با یک وانتبار به مصالح فروشی عمویم برده و برای مدتی در میان مصالح ساختمانی پنهان شان کنیم. هنگام انتقال اعلامیه ها از میدان نبرد به میدان ثریا که مسافت زیادی است، مجبور شدیم چند ایست بازرسی کمیته را رد کنیم که خوشبختانه به خیر گذشت.

مهدی، آبانماه ۶۰ دستگیر شده بود و بازجوها به ارتباط تشکیلاتی من و او پی نبرده بودند. یعنی از نظر آنها، هم پروندهای به حساب نمی آمدیم. اما مسئله این بود که نمیدانستم موقعیت پرونده اش چگونه است؟ مهرداد اشتری هم دستگیر شده بود ولی ارتباط تشکیلاتی او با من و مهدی نیز برای بازجوها پوشیده مانده بود. در این میان من حلقهای بودم که میتوانستم این ارتباط ها را آشکار کنم. در این رابطه تنها به ذکر این نکته بسنده کردم که یکی دو بار از مغازه ی الدوز، با استفاده از جعبه ی پیراهن، مقدار کمی اعلامیه خارج کرده ام. مهدی و حمید فکر میکردند من کشته شده ام تا این که بعدها مرا دیدند. بازجوها نتوانستند به ارتباط تشکیلاتی ما سه نفر پی ببرند. مهدی و مهرداد، هر دو در قتل عام سال ۶۷ به شهادت رسیدند.

۷ وقتی که "م- گ" موضوع مغازه ی الدوز و اعلامیه ها را به میان کشید، بازجوی ما محمدی که در آنجا حضور داشت، دخالت کرده و گفت : کدام اعلامیه ها؟ و سپس از من پرسید : چرا صحبتی در این مورد نکرده بودی؟ گفتم : والا موضوع آن از بس که ساده و پیش پا افتاده بود به کلی آن را از یاد برده بودم. من فقط یکی-دو بار به آن مغازه رفته ام و آدرسش را هم فراموش کرده ام. "م-.گ" گفت : آدرسش سر راست است و بی درنگ آدرس را روی کاغذی نوشت. او صاحب مغازه را نمی شناخت و هیچ برخوردی نیز با وی نداشت. او آدرس چندین محل از جمله منزل فردی به نام عسگری را که در همان حوالی خیابان نبرد بود، نیز داده و تأکید کرد که اگر خودش نبود، خواهرش را دستگیر کنند. "م- گ" آدرس محل هایی را که ممکن بود حجت و منصور به آنجا رفت و آمد داشته باشند، به محمدی داد. از خانهی پدر زن حجت گرفته تا مرکز دامپزشکی تهران و... هر جا که فکر میکرد ممکن است "م-ح" رفت و آمد کند. تا آنموقع نمی دانستم "م-ح" دکتر دامپزشک است. او از ذکر کوچک ترین موارد نیز خودداری نمی کرد. پاسداران با تجربه ای که در ارتباط با دستگیری من به دست آورده بودند، ذهنیت شان این بود که هر رد و سرنخی، حتا بسیار جزئی و کوچک نیز میتواند به دستگیری یک فرد منجر شود. از طرفی خوشحال بودم که با اولین تلاش "م- گ"، مرا دستگیر کردهاند وگرنه با آدرسی که "م-.گ" از خانهی یکی از آشنایانم داشت، حتماً موجب دستگیری او نیز فراهم میشد. محمدی چندین بار در رابطه با صاحب آژانس و رابطه ام با او سؤال کرد. در پاسخ گفتم : چیز خاصی نبوده است. پاتوقم بوده، هنگامی که بی کار بودم به آن ها کمک می کردم. تلاش کردم حساسیت روی آنها را از بین ببرم. هر چند می دانستم آنها در حقم کم لطفی کردهاند ولی این موجب نمیشد در این باره سستی کنم. آنها می توانستند با یک تلفن، مرا از آمدن پاسداران مطلع کنند و یا تنها آدرس منزل مان را در اختیارشان قرار دهند و مسئله را ازسر خود باز کنند. ولی متأسفانه از انجام آن خودداری کرده بودند و پاسداران را یک راست فرستاده بودند به شرکت و من، بیخبر از همه جا، منتظر بازگشت منصور و آوردن پمپ تخلیه ی فاضلاب نشسته بودم.

هنگامی که شهروندان یک جامعه پیوسته نگران و چشم به راه این اند که مورد تفتیش و بازرسی و بازجویی مأموران و مفتشان دستگاه امنیتی قرار گیرند، وقتی که همیشه با فکر دستگیرشدن و مورد شکنجه و آزار و اذیت قرار گرفتن درگیرند و هیچ امنیتی را در رابطه با جان و مال خود و بستگان شان احساس نمی کنند، زمانی که گمان میدارند خبرچینان و ارگان های جاسوسی شناخته و ناشناخته ی رژیم، به هرگامی که بر می دارند و هر سخنی که بر زبان می رانند، چشم دوخته و گوش سپرده اند، وقتی که احساس می کنند کوچک ترین غفلت می تواند به یک عمر پشیمانی بدل شود و یا سرنوشتی شوم را برایشان رقم زند، آرام- آرام اعصاب ها فرسوده گشته و تاب و توانها رو به تحلیل میرود. و در چنین شرایطی است که وحشت و هراس همه گیر و همه جانبه شده و بر سراسر جامعه سایه می افکند و بر همه ی افراد، از مردم عادی گرفته تا فرهیختگان و نخبهگان جامعه حکم می راند و اخلاقی دیگر می زاید. با توجه به موقعیت و جو خفقانی از این دست، نمی توانستم آن ها را که اشخاص عادی و غیرسیاسی بودند، از بابت این که چرا خبرم نکردند، محکوم کنم. کارشان برایم قابل درک بود، هرچند که به بهای دستگیری ام تمام شد.

۸

قرار شد "م- گ" همراه گروه ضربت به دنبال شکار آنان برود. وسایل اولیه مانند حوله و مسواک نیز به همراه خود از بند آورده بود ! ظاهراً در این راه کارکشته شده بود. هر بار او را از بند صدا میکردند برخلاف معمول، وسایل ضروری اش را نیز همراه خود میآورد. خود بهتر واقف بود که هر لحظه ممکن است به مأموریتی برای شکار قربانی فرستاده شود. پس از مدتی محمدی تصمیم اش عوض شد و به من گفت : تو نیز باید همراه آن ها بروی. وقتی گروه ضربت آماده حرکت شد، تصمیم شان بار دیگر عوض شد. از آنجایی که متهم دیگری نیز قرار شد با ما باشد، قرعهی فال به نام من افتاد و محمدی دستور داد من به تنهایی همراه آنان بروم. زندانی دیگری که من را همراهی میکرد، محرم غفاری نام داشت که به شدت شکنجه شده بود. همان لحظه های اول متوجه شدم بازجویش کینه ی زیادی از وی به دل دارد. بلافاصله مهر او به دلم افتاد و بعدها یکی از دوستان خوبم شد. محرم بعد از آزادی بلافاصله به مجاهدین پیوست و در عملیات آفتاب در سال ۶۷ به شهادت رسید. گروه ضربت اوین به مأموریت رفته بودند، به همین دلیل اکبر خوشکوش و تیم همراهش مسئولیت کار ما را به عهده گرفتند.

صلاح دیدند که نخست به کارهای دیگرشان برسند. با این که ناصری، سربازجوی شعبه ۳ به آن ها تأکید کرده بود عجله ای در کار نیست و مدت هاست که از چاپ خانهی مزبور استفاده نمیشود، پیدا کردن چاپ خانهی مخفیِ متعلق به مجاهدین در خیابان فدائیان اسلام را در الویت قرار دادند. به گفته ی ناصری یکی از اعضای مجاهدین به وجود آن اعتراف کرده بود. اکبر خوشکوش ظاهراً دستیابی به چاپخانهی مزبور را هیجان انگیزتر از دیگر موارد یافته بود. شب هنگام به محل مورد نظر رسیدیم. مغازهای بود خالی که در آن مقدار زیادی کاغذ دیده میشد. به داخل مغازه رفتند و پس ازمدتی من و محرم را نیز به لحاظ رعایت مسئلهی امنیتی و جلوگیری از امکان فرار، به داخل مغازه بردند. از قبل می دانستند در زیر آن جا یک چاپخانهی مخفی است ولی نمی دانستند دقیقاً کجا قرار دارد. اکبر خوشکوش تلاش میکرد با زدن نوک کلنگ به زمین متوجه شود آیا زیر آن جا خالی است یا نه؟ مغازه از داخل، به یک خانهای که درب آن در کوچهی مجاور باز می شد، راه داشت. در خلال صحبتهایشان متوجه شدم آن خانه نیز زمانی یک خانهی تیمی بوده است که افراد آن می توانستند از طریق آیفون با مغازه ارتباط داشته باشند. دو بار من و محرم را که به شدت شکنجه شده بود، مجبور کردند مقدار متنابهی کاغذ را که بسیار سنگین بود، جابهجا کنیم. چیزی دستگیر شان نشد. پاسداران کناری ایستاده و نظاره گر جان کندن من و محرم بودند. یک باره دو شئی زرد رنگ به شکل گوشی تلفن که در گوشهای افتاده بود، نظرم را جلب کردند. اکبر خوشکوش نیز متوجه آنها شد ولی با لودگی تمام، آنها را برداشته و با پاسداران دیگر الو- الو میکرد. به سرعت متوجه شدم به چه کاری میآید. اگر آنها را روی زمین قرار میدادند و اهرمهای کوچک آن را می کشیدند، روی زمین محکم شده و حکم دو دستگیره را پیدا میکردند. در واقع آنها را برای بلند کردن درِ مخفیِ چاپخانه مورد استفاده قرار می دادند. با دیدن آن ها من هم مطمئن شده بودم چاپخانه در همین مغازه و در زیر زمین قرار دارد. اکبر خوشکوش با ناامیدی، به بقیه گفت : دیروقت است، باید برویم، اما فردا بر می گردیم و کف مغازه را میدهیم یک سره بکنند. در حالی که با کلنگ آخرین ضربهها را به زمین میزد، یک دفعه، سر کلنگ به درز بین موزاییک ها خورد و چیزی خمیر مانند، به سر کلنگ گیر کرد. به سرعت توجه شان به آنجا جلب شد. تازه به یاد دستگیره ها و کاربرد آن افتادند. دستگیره ها را روی محل سفت کرده و به مدد آن قسمتی از کف زمین، به ابعاد ۴ موزاییک در ۴ موزاییک که حکم در چاپ خانه را داشت، بلند کردند. چاپ خانه در زیر همان جا قرار گرفته بود. کلید برق را زدند، چند لامپ مهتابی آن جا را روشن کرد و داخل آن به خوبی نمایان شد. یک دستگاه بزرگ چاپ در آنجا قرار داشت که مطمئناً در قطعه های کوچک، به آنجا حمل و مونتاژ شده بود. آخرین اطلاعیه ای که در آنجا چاپ شده بود، اطلاعیه ی میثاق مسعود رجوی و بنی صدر، مربوط به تیرماه ۶۰ بود. ظاهراً از آن تاریخ آن جا دیگر مورد استفاده قرار نگرفته بود. من و محرم را از نردبان فلزی به پایین فرستادند تا از نزدیک شاهد پیروزی شان باشیم ! یک دستگاه فتواستنسیل را به دست من و محرم داده و مجبورمان کردند تا غنائم به دست آمده را برایشان به بالا حمل کنیم. خودمان را نمی توانستیم بکشیم، اما دستگاه های سنگین را نیز باید کول کرده و به بالا میبردیم. بعدها محرم می گفت : چندبار خواستم دستگاه فتواستنسیلی را که به من و تو داده بودند، وسط راه ول کنم، ولی فکر کردم شاید به تو آسیبی برساند و از انجام آن سر باز زدم. در بازگشت از چاپخانه، به آدرس مورد نظری که به خاطرش محرم را آورده بودند، مراجعه کردند. چیزی دستگیرشان نشد، فقط محرم چند تا مشت و لگد توی ماشین خورد و به راهشان به سوی کمیتهی منطقه ۱۲ ادامه دادند.

 

 

۹

حالم به شدت منقلب شده بود. دل توی دلم نبود. نمی دانستم چه پیش میآید. فقط خدا- خدا می کردم کسی در آدرس های مزبور نباشد. کمکی از دستم بر نمیآمد. خرد و درمانده بر جای مانده بودم. تا صبح حتا دقیقه ای چشمم به هم نرسید. آن شب ازهزار شب بدتر بود. تمام شب به فکر خودکشی بودم ولی راهی به نظرم نمی رسید. فکر کردم خودم را از ماشین بیاندازم پایین. اما می دانستم هر بار که بیرون می رویم، مرا وسط می نشانند و در دو طرفم پاسداری می نشست. تا بعد از ظهر سروقتم نیامدند. بعد از ظهر من را به پاسداران تحویل دادند. محمدی توضیحی راجع به آدرس ها و کروکی هایی که "م- گ" کشیده بود داد و آنها را به دست اکبر خوشکوش سپرد و سپس به اتفاق پاسداران به دنبال آدرس ها روانه شدیم. آرزو میکردم ای کاش هنگامی که در دستگیری مهرماه سال ۶۰ به زندان پل رومی برده شده بودم و برای ترساندم مرا اعدام مصنوعی کرده بودند، کشته می شدم ! آن روز خطر از بیخ گوشم گذشت. مرا کنار دیواری قرار داده و گفتند بنا به دستور گیلانی و موسویتبریزی نیازی به بازجویی و محاکمه ام نیست و قصد دارند اعدامم کنند. وقتی یکی از پاسداران دستور شلیک داد، من کنار دیوار حیاط با چشمبند ایستاده بودم. پاسداری روی پشتبام سلولها نگهبانی میداد. وی نیز سر اسلحهاش را پایین به سمت سر من گرفته بود و متوجه نبود که یک فشنگ در اسلحهی ژ- ث اش است. وقتی شلیک کرد، سرخی گلوله را دیدم که از بغل صورتم رد شد و کنار پایم به زمین خورد.

اکبر خوشکوش تصور می کرد اطلاعات داده شده مربوط به من است. گفت : وای به حالت اگر خالی بندی کرده باشی ! هنگامی که به همراه ۴ پاسدار دیگر مرا راهی آدرس های فوق کردند، اکبر خوشکوش خودش نیامد. فقط آدرسها را به دست یکی از آنان داد و با اشاره به من گفت : این از کم و کیف آنها خبر دارد. من روحم نیز از آنها بی خبر بود ولی حرفی نزدم. فقط در رابطه با مغازه ی الدوز که به من ربط پیدا میکرد، دل توی دلم نبود. اول از همه به میدان نبرد رفتند. از آنجایی که "م- گ" خود در خیابان نبرد زندگی میکرد، آدرس هایی زیادی از آن محله را داده بود. ابتدا دنبال عسگری رفتند. من در ماشین ماندم و یک نفر مواظبم بود. در بازگشت یکی از آنها گفت : خواهرش در منزل است او را بیاوریم؟ من بیدرنگ دخالت کردم و با ترس و لرز گفتم : نه، گفتند فقط خودش را بیاورید. خوش بختانه اکبر خوشکوش همراهمان نبود و کار به دست کمیته چی ها افتاده بود که حساب و کتابی در کارشان نبود.

خدا- خدا میکردم با شعبه یا اکبر خوشکوش تماس نگیرند، زیرا به سرعت متوجه ترفندم می شدند. در راه از چند نفر آدرس مغازه الدوز را پرسیدند و مردم نیز که اطلاعی از موضوع نداشتند، راهنمایی شان میکردند. چند بار نیز با مشت به پهلوی من زدند که چرا در محل هستیم ولی آدرس جایی را که رفتهام بلد نیستم. عاقبت مغازه را پیدا کرده و صاحب آن را دستگیر کردند. نمیدانستم چگونه موضوع را به اطلاع او برسانم و بگویم که من نیز مانند تو قربانی هستم. به سرعت به منزلش رفتند و پس از وارسی کتاب هایش، چندتایی از آن ها را، به عنوان مدرک جرم، با خود آوردند. چند بار از او سؤال کردند : کتابها متعلق به توست؟ او که به شدت ترسیده بود، گفت : من و خواهرم با هم از آن ها استفاده می کنیم. گفتند پس خواهرش را هم همراه بیاورید. دوباره وقتی میخواستند او را سوار ماشین کنند پرسیدند : اگر این کتابها را خواهرت نخوانده، او را نیاوریم؟ به شدت ترسیده بود. احساس میکردم اصلاً متوجه نیست چه سؤالی از او میکنند. انگار گوشش به هیچ وجه نمی شنید. دوباره گفت : او نیز کتاب ها را میخوانده است و تنها متعلق به من نیست. سرانجام خواهرش را نیز همراه آوردند. همه ما را به کمیته بردند. غم و اندوه بزرگی در دلم نشسته بود. راه گریزی نداشتم. اشتباه و حماقتم باعث شده بود زیاده از حد صحبت کنم و موضوعی را که نیازی به مطرح کردنش نبود، با دیگری در میان بگذارم. حالا همان مسئله منجر به دستگیری این برادر و خواهر شده بود.

۱۰

عذاب وجدان لحظه ای رهایم نمی کرد. گویی در آن برهوت دلم هیچ امید و آرزویی را نمی طلبید و هیچ چشم اندازی پیش رو نداشتم. همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت که آن بدشانسی بزرگ گریبانم را گرفت و منجر به دستگیری آن ها شد. به خودم لعن ونفرین می کردم چرا همراه آن ها رفتم؟ آیا امکان نرفتن وجود نداشت؟ آیا امکان مقاومت وجود نداشت؟ شرم از تسلیم و عذاب وجدان مرا تا سرحد جنون میبرد. فشارهای فوقالعادهی شکنجه و واقعیت تسلیم، بطور فزاینده ای مرا درهم پیچیده بود. لحظهای به ذهنم میزد اگر نرفته بودم، حتماً خواهر عسگری را دستگیر می کردند. ولی این مرحمی بر زخم هایم نبود. چه فایده ! حالا دو نفر دیگر دستگیر شده بودند. برای خودم توجیه می کردم که اگر من نرفته بودم باز هم آن ها را دستگیر می کردند. اما آن چه که مرا می آزرد، در این نهفته بود که ماه ها پیش از دستگیری، به خاطر اشتباهی که از من ناشی شده بود، "م- گ" در جریان اعلامیه ها و اسم مغازه ی الدوز قرار گرفته بود. آنقدر به هم ریخته بودم که وقتی در اوین بازجویم محمدی از من در مورد آن دو نفر سؤال کرد، گفتم : من چنین کسانی را نمی شناسم. او در حالی که می خندید، متوجه شد پریشان هستم و حال و روز خوشی ندارم. گفت : این ها همان خواهر و برادری هستند که در ارتباط با تو دستگیر شده اند ! به خاطر آشوب روانی که بدان دچار بودم، حتا نامشان به یادم نماند. مانند غریقی که تنها سرانگشتانش از آب بیرون مانده، بودم. بعد از آن شب هرچه فکر کردم نامشان چه بود، به خاطر نیاوردم. اما احساس گنگی دارم که نام خواهرش منیر بود. ولی در طول زندان هیچ گاه سخنی در مورد کسانی با آن مشخصات نشنیدم. شاید همان موقع و یا بعداً آزاد شده بودند. وقتی مرا به بند فرستادند، احساس می کردم جنازه ام به بند رسیده است. زخم پر دردی را بر جانم حس می کردم که سخت گدازان بود. حال نداشتم روی پاهایم بایستم. به شدت در خود فرو رفته بودم. ذهنم داشت متلاشی میشد. راه چاره ای نداشتم. نمی توانستم تکه های از هم گسیخته و درهم ریختهی وجودم را گرد هم آورم. چند روزی نه خواب داشتم و نه خوراک. به شدت به کمک نیاز داشتم. آهسته- آهسته به کمک علیرضا یوسفی و اسماعیل جمشیدی آرام گرفتم و تلاش کردم خود را بازیابم. بعد از این واقعه، اسماعیل که در زندان به یوشی(اهل یوش) معروف بود، مکرراً از من خواهش می کرد که دعا کنم هر چه زودتر اعدام شود تا اطلاعاتش محفوظ بماند.

۱۱

بعد ازظهرها، وقتی دلمان میگرفت، اسماعیل ما را به آوازی میهمان میکرد و چه زیبا میخواند. من هنوز بعد از گذشت سالیان، گرما و صمیمیت نهفته در صدایش را احساس می کنم. هر وقت که می خواند، بخصوص وقتی که چهچهه میزد، من به یاد دستِ موجود حقیری می افتادم که در خوابگاه پلی تکنیک در سال ۱۳۵۹، ماشهی کلت را به سمت او چکانده و گلوی او را مجروح کرده بود. هنوز نیز وقتی به یاد او می افتم بی اختیار این دو صحنه را در کنار هم، شاید هم منطبق بر هم می بینیم !

کتاب "تماشاگه راز" مرتضی مطهری را دراتاق داشتیم که پارهای از غزلهای حافظ در آن آمده بود. اسماعیل غزل های حافظ را در دستگاه های گوناگون موسیقی ایرانی می خواند. وقتی کم می آورد به دیوان ناصر خسرو که در اتاق داشتیم رجوع کرده و اشعاری از او را برای مان زمزمه میکرد. اسماعیل به دادگاه رفته بود و منتظر حکم بود که با دستگیری عدهای در خردادماه ۱۳۶۱، دوباره به زیر بازجویی و شکنجه رفته و در تابستان همان سال تجدید محاکمه شد. در دادگاه نیز به جرم دروغگویی، از حاکم شرع کتک خورده بود. او در مهرماه ۱۳۶۱ در اوین، برای همیشه از خواندن باز ماند.

در سالهای ۶۰ و ۶۱ شاید منطقی تر بود که انسان دل به کسی نمیبست چون آن کس که در کنار تو بود و به لبخندی تو را میهمان میکرد، شاید لحظه ای بعد، ناگهان برای همیشه می بردندش. هر لحظه ممکن بود غنچه ای که بر لبش می شکفت، در اثر خشم یک بازجو پژمرده گردد و یا با رگبار گلوله ها پَرپَر شود. کسی را از فردای خود خبری نبود. هر لحظه باید منتظر خبر ناگواری می بودی. من با علیرضا یوسفی، اسماعیل جمشیدی و مهشید رزاقی با هم بر سر یک سفره در اتاق می نشستیم. علیرضا و اسماعیل در تیر و مهرماه ۱۳۶۱جاودانه شدند و مهشید(حسین) نیز در قتلعام ۱۳۶۷، در حالی که پنج سال از پایان محکومیتش گذشته بود، به شهادت رسید.

۱۲

اعدام بی وقفه ادامه داشت ولی دیگر در پشت بند ۴ انجام نمیگرفت و به سالنی سربسته منتقل شده بود. آنچه که ارزشی نداشت، جان انسان ها بود. گیلانی در شهریور ۶۰، اعتراف کرده بود : "مگر در تهران چقدر اعدام شدند از این گروهک ها؟ فقط هزار و اندی ... " ستاندن جان "هزار و اندی" در عرض کم تر از سه ماه، در منطق گیلانی و یارانش حتا جای پرسش نیز نداشت ! تازه این چیزی بود که او به آن اعتراف میکرد و به یک شهر اختصاص داشت. یک چیز در اوین آن روزها بر پایه نظم و قانون بود و آن هم جان ستاندن از انسانها در روزهای چهارشنبه بود. درست هر چهارشنبه آسمان گلگون می شد. هرچند بعضی وقت ها دژخیمان روزهای دیگر هفته را نیز از دست نمی دادند، ولی اعدام چهارشنبهها هم چنان برقرار بود. بچهها در سلول از لحظه های دردناک شنیدن صدای رگبار مسلسل ها که به خالی کردن تیرآهن از تریلر می مانست، و بعد شمردن تیرخلاص که در واقع شمردن تعداد سروهایی بود که به خاک می افتادند، قصه ها می گفتند و من تنها در خیال خود، این تراژدی را که آنان به کرات با آن رو به رو شده بودند، تصویر می کردم. با همه مرارتها بایستی به قانون سخت انسانها که همانا تلاش برای زنده ماندن بود، گردن می گذاشتیم

۱۳

در زندان هیچ وسیله و امکان سرگرمی ای نبود، بایستی خود را به چیزی مشغول می داشتیم. سر به سر تازه واردها گذاشتن، یکی از سرگرمی های معمول اتاق بود که گاه همهی افراد در آن به نقش آفرینی می پرداختند، به ویژه اگر در پنج شنبه شب، تازه واردی به اتاق می آمد. پس از مدتی که از حضور فرد تازه وارد می گذشت، یکی از بچه ها کاغذی در دست گرفته و با صدای بلند از دیگر بچهها میخواست کسانی که قصد دارند روز بعد به نمازجمعه بروند، اسامی شان را به وی بدهند تا ترتیب حضورشان در نمازجمعه را بدهد. یک نفر نیز اعلام میکرد کسانی که قصد رفتن به کوه در صبح جمعه را دارند نیز اسامی شان را هر چه زودتر در اختیار او قرار داده تا به پاسدار بند بدهد. تعداد زیادی از افراد برای اسم نویسی به آن ها مراجعه میکردند و هریک خود را مشتاق حضور در یکی از برنامه ها نشان میداد. تازه وارد، همه ی کارهای افراد را زیر نظر داشت، فکر می کرد به زودی نوبت به او خواهد رسید و باید در رابطه با انتخاب یکی از برنامه های فوق نظر دهد. بعضی از افراد به سؤال و جواب با مسئولان هر گروه میپرداختند. عمدتاً سؤال هایشان در رابطه با ساعت حرکت به سوی نمازجمعه و یا کوه و هم چنین ساعت برگشت از آنجا به زندان بود و این که آیا لازم است مواد غذایی با خود بیاورند یا نه؟ ! بعضی دیگر از افراد نیز اعلام می کردند ترجیح می دهند در بند بمانند و در هیچ یک از برنامه ها شرکت نکنند. تازه وارد که تازه از بازجویی و فشارهای طاقت فرسای آن برای مدتی خلاص شده بود، معمولاً تمایل داشت به کوه برود و از فضای دلانگیز آن استفاده کند. از سوی دیگر، تصور می کرد اگر به نماز جمعه برود، ممکن است تسهیلاتی در پرونده و حکمش ایجاد شده و از حساسیت های بیمورد در رابطه با او کاسته شود. از چهرهی فرد میشد به تناقضاتی که در ذهنش به دنبال حل آن ها بود، پی برد. هنگامی که فرد تصمیم خود را جهت شرکت در یکی از برنامه ها، اعلام می کرد، نمایش عمومی در میان انفجار خنده ی بچه ها به پایان می رسید.

از دیگر سرگرمی ها، یکی هم این بود که بچه ها هنگام خوابیدن، از فرد تازه وارد می خواستند تا چراغ سلول را خاموش کند. تازه وارد در نزدیکی در به جست و جوی کلید برق می پرداخت. هرچه بیشتر می گشت، کمتر مییافت. از طرف دیگر حجب و حیا هم اجازه نمی داد که محل دقیق آن را بپرسد. حدس میزد بایدجایی در نزدیکی در اتاق باشد و از این که نمیتوانست آن را پیدا کند، کمی شرمنده می شد. سؤال هم نمی کرد تا مبادا حمل بر بیدست و پا بودنش شود که از پیدا کردن یک کلید برق عاجز است. خلاصه آخر سر با خجالت محل دقیق کلید برق را می پرسید که موجب خندهی همه میشد. کلید برق در بیرون از اتاق قرار داشت و ما امکان خاموش و روشن کردن آن را نداشتیم !

یک بار نیز پیش از رفتن به دستشویی برای نماز صبح، چند تا از بچه های شرّ اتاق سر چند پتو را به پایین پیراهنهای تنی چند از بچه ها دوخته بودند. به مجرد باز شدن در اتاق، بیچارهها که قصد رفتنبه دستشویی راداشتند،احساس کردند با سنگینی غیرعادی ای مواجه هستند. و در حالی که پتوها از پشتشان آویزان بود و قسمتی از آنها روی زمین کشیده میشد، به سمت توالت رفتند. بعد از طی مسافتی تازه متوجه شدند چه بر سرشان آمده است و کلی وقت صرف جدا کردن پتوها از خود کردند !

پاسداران به اندک بهانه ای افراد اتاق را مورد تنبیه قرار می دادند. وقتی که به اتاق منتقل شدم، تلویزیون را تازه به اتاق بازگردانده بودند. به دلایل تنبیهی، افراد اتاق را از داشتن تلویزیون محروم کرده بودند. دلیل بازگرداندن تلویزیون، صحنه ای بود که پاسداران با آن مواجه شده بودند. جایی که سابقاً تلویزیون در آن قرار میگرفت یک چهارچوب فلزی بود که به دیوار پیچ شده بود. یکی از بچهها ایستاده و سرش را از چارچوب بیرون آورده بود. دور تا دور چهارچوب را پتو انداخته بودند بطوری که تنها صورت وی پیدا بود و او با استادیِ هر چه تمامتر، یک مسابقه فوتبال را گزارش میکرد. گوش تا گوش اتاق، همهی بچه ها محو پخش مستقیم گزارش فوتبال شده بودند ! پاسداران، دریچه را باز کرده و موضوع را دیده بودند و برای جلوگیری از کارهایی از این قبیل که می توانست نمایشی از همبستگی زندانیان باشد، چاره را در آن دیده بودند که تلویزیون را به اتاق برگردانند.

قاسم مره ابیانه، یک زندانی با ذوق مجاهد که هم دانشجو بود و هم کمک راننده ی تریلی، با کمک چند چوب جارو و یک کش و یک تکه مقوا در اندازههای ۴۰ سانتیمتر در ۴۰ سانتیمتر، تله ای ساخت برای صید کبوتر و آن را روی کانال کولری که پشت پنجرهی اتاق وجود داشت، قرار داد. چیزی نگذشته بود که در یک بعد ازظهر هنگامی که به دستشویی رفته بودیم، متوجه شدیم کبوتری در تله ی وی به دام افتاده است. قاسم کبوتر را به داخل اتاق آورده، بعد از کمی نوازش و آرام گرفتن کبوتر، آن را آزاد کرد. هنگامی که پرنده را آزاد میکرد، به راحتی میشد غرور همراه با شعف را در درخشش چشمانش دید.

حل جدول نیز یکی از سرگرمی های دیگر افراد اتاق بود. از آنجایی که از داشتن خودکار و مداد محروم بودیم، برای نوشتن پاسخ های صحیح، از سوزن استفاده می کردیم. چنان در این کار مهارت کسب کرده بودیم که گاهی وقت ها نبود خودکار را احساس نمی کردیم.

 

 

۱۴

هیچ ضابطه ای در رابطه با رفتار پاسداران و نگهبانان بندها وجود نداشت. آنها نه تنها زندانبان بلکه شکنجه گر نیز بودند. هریک از آنها بسته به خلق و خو و میزان درنده خوییاش، اقدامات خودسرانه ای را انجام میداد. نگهبانان از دست بازی برای آزار و اذیت زندانیان برخوردار بوده و هیچ یک از آنان به خاطر بدرفتاری با زندانی مورد پرسش قرار نمی گرفتند. دستگاه و نظام فکری حاکم بر ادارهکنندگان زندان ها بر این پایه استوار بود : همین که زندانیان زنده هستند و نفس می کشند، بایستی خدا را شکر کنند چرا که مشمول رأفت و رحمت نظام اسلامی قرار گرفته اند. با این دید، هریک از پاسداران و مسئولان زندان به صورت خودمختار در بندهای اوین و در رابطه با برخورد با زندانیان عمل می کرد ! مصطفی شعبانی، یکی از بی رحم ترین نگهبانان بندهای اوین بود که به خاطر دارا بودن کلیه ی صفت های جنایتکارانه، ارتقای مقام یافت و به سرعت به کار بازجویی و شکنجه در شعبه ی هفت اوین پرداخت. گاه بچه ها را در سرمای زمستان لخت به حیاط برده و مورد شکنجه و ضرب و شتم قرار میداد. خوش بختانه در سال ۶۱ همراه با چند زندانبان و شکنجهگر دیگر از جمله جلیل بنده، ملکحسین تکلو، محمدرضا مهرآیین و... در جبهه های جنگ ایران و عراق کشته شد.

علی شاهعبدالعظیمی نیز از معروف ترین و در عین حال جنایتکارترین پاسداران اوین بود. کافی بود به هنگام شیفت او، تعدادی از بچه ها بعد از اتمام زمان دستشویی و توالت که گاه از ۱۰ تا ۱۵ دقیقه تجاوز نمی کرد، لحظه ای درنگ می کردند، آنوقت به شدیدترین وجه آنها را مورد ضرب و شتم قرار می داد. او بعدها در دوران میثم و اصلاحات در زندان ! به قزلحصار انتقال یافت و مسئول مجرد ۶ واحد ۱ شد.

حسن گشتاپو، یکی از شخصیتهای معروف اوین در سالهای اولیه دههی ۶۰ بود. پاسداری که از بیماری روانی رنج می برد و موهایش را هم چون نیروهای گشتاپو کوتاه میکرد. او از بیماری سادیسم و دیگرآزاری رنج می برد. دائماً کابلی در دست داشت و با آن به ضرب و شتم زندانیان می پرداخت و یا در تلاش برای موعظه و ارشاد آنان به شیوه های خود بود.

شیرازی، از دیگر نگهبانان بندها بود که مسئولیت فروشگاه بند را نیز به عهده داشت. با آن که موهای صورتش در نیامده بود، ولی در بیرحمی زبانزد بود. او خود یک بسیجی زندانی بود که به جرگه ی پاسداران پیوسته بود. شیرازی به جرم داشتن رابطه ی جنسی با خواهرش که منجر به حاملگی اش شده بود، دستگیر شده بود.